تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
امروز 3 تا نمايش ديدم!
مکان: ميدان وليعصر
زمان : امروز!

یک تأتر خياباني
هنرپيشه نقش اول مرد: یک عابر ناتوان ذهني
پاهاش از زانو به پايين زاويه داشت و به سختي حرکت مي کرد. برای گذشتن از جوی آب به مردم التماس کمک مي کرد. " عمو... عمو دستمو بگير رد شم......عمو.....عمو تو رو خدا دستمو بگير..... عمو .... "
اما بين اون همه آدم هيچکس عموش نبود. چراشو نمي‌دونم. فقط مي‌دونم منم عموش نشدم. منم مثل بقيه به اطراف نگاه کردم بلکه عموشو پيدا کنم. عمو اولي من بودم که منتظر شدم بقيه عموها دستشو بگيرن. عمو دومي وقتي ديدش راهشو کج کرد و با عجله در رفت. حق داشت از کجا معلوم که اين نمايش واقعي باشه؟ عمو سومي از اون حاج آقا تلويزيوني ها بود. همون ها که اخلاق حسنه اونا تو تلويزيون بيداد مي کنه و شبای ماه رمضون همه خلافکارا با آشنايي با اونا مسلمون مي شن. عمو سومي هم عجله داشت چون بايد مي رفت به مردم کمک کنه. عمو چهارمي هم طاقت ديدن اين جور نمايش‌ها رو نداشت، زودی در رفت. عمو پنجمي کيف پولشو چسبيد و به هنرپيشه ما خيره شد بعدش هم از بيست متر اونورتر رد شد. حق داشت، اين روزا آدم نمي تونه به هيچکس اطمينان کنه. عمو اولي هم همين فکر رو کرده بود.
شايد هم از عکس‌العمل عموها مي‌ترسيد، هرچی باشه با وجود اون همه عمو ، به اون چه که عمو شه؟ باز عمه يه چيزی.

مکان: اتوبوس شرکت واحد
زمان : امروز

ايستاده خوابم برده که با صدای يه پيرزن چرتم پاره مي شه. قسمت خانوما خيلي شلوغه و جا نيست. پيرزن وارد قسمت آقايون مي شه. به زحمت سرِ پاست. اينم يه نمايش ديگه است به گمونم. چون آقايون خيلي محترمانه افتادن پيرزن را در هر ترمز تماشا مي کنند.

مکان : همون اتوبوس
زمان : امروز

خانومي در حال پياده شدن از اتوبوسه با يه بچه به بغل و يه بچه بزرگتر. بزرگتره پياده مي شه اما يه هو يه صحنه اکشن! راننده در رو مي بنده! نوزاد در حال گير کردن لای در. فرياد مادر، من شوکه شدم. چند تا خانوم داد مي زنن. راننده نميشنوه چون قسمت مردونه شلوغه. آقايون با آرامش به اين صحنه اکشن نگاه مي کنن.اون يکي بچه بيرون از اتوبوس گريه ميکنه. راننده اين بار مي شنوه اما محل نميده!
" خانوم مي خواستي زودتر بجنبي!"
نمي دونم اون موقع که " شعور" قسمت ميکردن بعضي‌ها کجا بودن.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1381ساعت 23:14  توسط سها  | 

سلام!
خيلي خوش اومدم صفا آوردم!
راستش نمي‌دونم اونايي که وبلاگ مي‌نويسن اينهمه حرف رو از کجا ميارن!
به هر حال از اونجايي که من دوست دارم همه چيز رو امتحان کنم اين رو هم امتحان مي‌کنم! البته اين صفحه فعلاً DESERT مي‌باشد! تا موقعي که من يه چند تا عکس را upload کنم.
راستشو بخواين خيلي سعي مي‌کنم که تکنولوژيک فکر کنم اما نمي‌دونم چرا آدم وقتي مي تونه راحت با مداد توی دفتر خاطراتش بنويسه مياد اينجا تا با کلي دردسر فارسي تايپ کنه و آخرش هم يادش بره چي مي‌خواسته بگه! خلاصه‌اش اينکه دفتر خيلي بهتره! ولي چي کار کنم آخه! قبلاً همه مي‌پرسيدن ای‌ميل داری اما حالا مي‌پرسن وبلاگ داری؟ آدم هم کسرشأنش مي‌شه بگه نه!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1381ساعت 23:8  توسط سها  | 
 
  بالا