|
کوتولهى قهوهای
|
||
هی از اطراف فشار مياد که تو رو جون مادرت وبلاگت رو آپديت کن! هی همه پيغام ميذارن که بابا کوتوله کجایی ما مردیم از بی کوتولگی ( کوتوله گی؟ کوتوله ای؟ ) من ديدم اينجوری نميشه همه دپرس شدن که!!! حالا ای تمامی کشته مردگان کوتوله که در بدر تو آسمون دنبال کوتوله قهوه ای ميگردين! (من همينجام!) بدانيد و آگاه باشيد که کوتوله يه غلطی کرد و خواست با کلاس بازی در بياره و بلاگه! حالا مثل خر تو گل( کسر گاف!) مونده که بابا تو چيکاره بيدی وبلاگ وخواستی بنويسی؟؟!
هر وقت خاک سرخ ميبينم اعصابم داغون ميشه، به داستان اصلي کاری ندارم چون اصلاً حاتميکيايي نيست، به شدت کشدار و خسته کننده. اما اينکه در اون زمان خرمشهریها چه کشيدند رو خيلي خوب نشون ميده. همون حس ترس و وحشت و اضطراب. برای من که وحشت موشک بارون را لمس کردهام يادآوری خوبي است. با اين تفاوت که اون زجری که مرزنشينان تحمل کردند کجا و وحشت از صدای موشک کجا. اينکه دشمن بريزه تو خونه آدم، اينکه هر لحظه منتظر فرود يه بمب باشي. توی تنها جاده فرار يه عالم تانک ببيني بدوني که هيچکس از حالت خبرنداره و بازم اميدوار بموني. حتي فرار رو ننگ بدوني. نه من طاقت اين چيزا رو ندارم. من از جنگ فقط صدای موشک ها رو يادمه. يعني تازه يادم اومده و تازه فهميدم که چه زود فراموش ميکنم. همه چيز رو. حتي اون موشکي رو که روز تولدم يه کوچه بالاتر رو داغون کرد و من گفتم صدام برام کادو فرستاده!. زود فراموش ميکنم. فراموش نکنم که چي بشه؟ يه اتفاقي بوده که افتاده يه عده هم کشته شدند يا خودشونو کشتند يا به کشتن داده شدند. من اما زنده هستم و فراموش ميکنم.
|
|