تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

همين چندوقت پيش بود دوستان و همکاران بهم گفتند پنجره رو باز نکن هوا سرده سرما ميخوری! ما هم در جواب فرموديم که نه بابا بادمجون بم آفت نداره! غافل از اينکه بعد از زلزله همه بادمجونای بم آفت زدن!

 معده من شده کلکسيون قرصها! دکتر هم نميرم چون آمپول ميده! خب بايد اعتراف کنم که که ريخت سرنگ رو ميبينم غش ميکنم! اين سرما خوردگی خيلی عجيب بود ..... ۲ روز بيحالی بعد فکر ميکنی که خوب شدی. اما صبح که ميخوای پاشی بيای شرکت ميبينی نميتونی از جا بلند شی.. ۴۱ درجه تب داری(به قول يکی از همکاران من که ۴۱ درجه تب نه.. ۴ درجه تب!) حتی نميتونی تلفن بزنی خبر بدی که نميری شرکت. حالا فکرش رو بکن توی اين اوضاع هی موبايل لعنتی زنگ بزنه..(خب خاموشش ميکردی!) بعد هم يکی از همکاران خيلی خوبت بگه که چرا نيومدي٬ فلان کار مونده.. دوست داری موبايل رو بکوبی تو سرش! جالب اينجاست که ميفهمی قبل از مريض شدن بايد با ويروسها هماهنگ کنی که اول مطمئن بشن کار ناتمومی تو شرکت نمونده بعدش حمله کنند!

اينم يه جمله از اينشتين جونم!

"Only 2 things are infinite..the universe and human stupidity but I'm not sure about the former!"

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن 1382ساعت 17:15  توسط سها 

گفتی: عاشقم.. گفتم: دوستت دارم  گفتی: اگه يه روز نبينمت ميميرم  گفتم:‌من فقط ناراحت ميشم گفتی: من بجز تو به کسی فکر نميکنم  گفتم: اتفاقا من به خيلی ها فکر ميکنم گفتی: تا ابد تو قلب منی گفتم: ‌فعلا تو قلبم جا داری گفتی:‌اگه بری با يکی ديگه من خودم رو ميکشم گفتم: اما من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم گفتی: ... گفتم: ...

حالا فکر کردی فرق ما اين چيزاست؟ نه عزيز من! فرق ما اينه که تو دروغ گفتی و من راستش رو ميگفتم! 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1382ساعت 23:43  توسط سها 

سايه دراز لنگر ساعت
روی بيابان بي پايان در نوسان بود.
مي آمد و مي رفت و من روی شنهای روشن بيابان
تصوير خواب کوتاهم را مي کشيدم
خوابي که گرمي دوزخ را نوشيده بود.
و در هوايش
زندگي ام گم شد.
خوابي که چون پايان يافت
من به پايان خود رسيدم.

(سهراب)

ميشه چشمها رو بست.. گوشها رو گرفت... دهان رو بست...

اما ميشه نديد؟ نشنيد؟ حرفی نزد؟

ميشه فراموش کرد؟...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1382ساعت 17:13  توسط سها 
يه زماني يه رؤيايي بود. الان هم هست. تحقق اون رؤيا از نظر بقيه خيلي سخت و از نظر خودم خيلي راحت ‏بود. شايد من ساده بودم، شايد بچه بودم نميدونم. اما اون رؤيا همه زندگي من بود. 4 سال گذشت و دريغ از ‏يه ذره تلاش. مشکل اونجا بود که ديگه اون رؤيا برام مقدس نبود. مشکل اينجا بود که من آدمي نيستم که ‏روی يه هدف خاص تمرکز کنم. حالا بايد دوباره مسير زندگي رو انتخاب کنم. نميتونم به اون 4 سال پشت ‏کنم. نميخوام باور کنم که اينهمه سال هدر رفته. سالهايي که گذروندش آرزوی بيشتر جوونای ايرانيه. نميدونم ‏شايد دارم خودم رو گول ميزنم. اما نميدونم بايد چي کار کنم. من الان بايد انتخاب کنم. يا رويای هميشگي رو ‏ادامه بدم يا يه مسير ديگه رو انتخاب کنم. اما نميدونم اون مسير ديگه چيه. خودم رو ميشناسم. از هر ‏مسيری که برم هي پل ميزنم به مسير اونوری. آخرشم هيچکدوم رو نميرم! ‏
گاهي وقتا فکر ميکنم که من اصلاً برای رؤيای خودم ساخته نشده ام اما با يه چيز خودم رو گول ميزنم. اينکه ‏تو اين مدت هيچ تلاشي برای تحقق اين رويا نکردم پس شايد اگه تلاش کنم موفق شم. نميخوام باور کنم که ‏همه اش کشک بوده. دارم دوباره دنبال يه رويا ميگردم. خيلي ديره ميدونم. اما همه تلاشها به همون رويای ‏پوسيده قبلي ختم ميشه. دارم دور يه دايره ميچرخم.
ميترسم تا آخر دور اين دايره بمونم. نميدونم شايد يه شانس دوباره به اون رويای پوسيده دادم. ميخوام ببينم ‏اگه تلاش کنم موفق ميشم يا نه. نميدونم بعدش پشيمون ميشم يا نه. فقط ميدونم اگه اون رويا محقق نشه ‏بهترين سالای عمرم به باد رفته. اما فکر نکنم چاره ديگه ای داشته باشم. چون اگه بهش فرصت ندم نميدونم ‏چي کار بايد بکنم. هرکي اينجا رو ميخونه دعا کنه برام که از اين دايره در بيام. ‏

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1382ساعت 23:13  توسط سها 
 

کوتوله قهوه ای تبديل به يه روبوت شده. ميدونين به نظر من وقتي ميشه خيلي راحت از يه آدم روبوت ساخت چرا دانشمندای بيکار ميخوان روبوت هوشمند بسازند؟ اينهمه روبوت هوشمند.. بس نيست؟

کوتوله ای که از صبح تا شب يه کار رو انجام ميده... شايد خنده دار باشه اما دلم برای ديدن آدمها توی خيابون تنگ شده... برای مغازه ها.. خلاصه برای ديدن تهران شلوغ در نور روز!

 

***

 

نزديکيهای اسفند که ميشه دلم ميگيره.. بازم يه بهار و يه تابستون گرم ديگه که ازشون متنفرم.. توی اسفند يه سال به سالهای عمر من اضافه ميشه. و بايد غصه بخورم که 24 سالم شد اما پيرتر از پيرزن 80 ساله هستم....

 

***

 

ولنتاين اومد و رفت مثل سالهای پيش.. مثل سالهايي که اصلا نشنيده بودم ولنتاين چيه و مثل اين سالها که در ايران هم مد روز شده .

 

***

 

 دهه فجر هم اومد و رفت و حاصلش 4 روز تعطيلي توپ بود!!!راستي مردم سال ٬۵۷ ۲۵ سال بعد به جای زنده باد – مرده باد، شعارشون اينه: " کي بود؟ کي بود؟ من نبودم!"

در آمريکا هم قراره دو بار زلزله بياد يکي که همزمان با راهپيمايي 22 بهمن به وقوع پيوست اون يکي هم روز 1 اسفند.

 

و درآخر اينکه 37 سال بعد از مرگ فروغ من چه ساده ام که هنوز ايمان نياوردم به آغاز فصل سرد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1382ساعت 17:10  توسط سها 

کی حوصله داره شعر پايين رو بخونه؟ نميدونم چرا از صبح گير دادم به اين آهنگ و برای خودم زمزمه ميکنم و حرکات موزون باهاش انجام ميدم!!  خيلی زيباست

منم که حسابی هوس خودکشی کردم و اين آهنگ هم به دردم ميخوره!

نميدونم چرا هوس کردم دوباره اينجا بنويسم. اما دلم حسابی برای کوتوله بودن تنگ شده! خيلی خوبه جايی داشته باشی تا راحت داد و بيداد کنی. به هر حال مژده به تمامی ستارگان عالم وبلاگ که کوتوله قهوه ای برگشت!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن 1382ساعت 17:9  توسط سها 

By: Westlife

Good bye to you my trusted friend
We've known each other
Since we were nine or ten
Together we've climbed hills and trees
Learned of love and abcs
Skinned our hearts and skinned our knees

Good bye my friend it's hard to die
When all the birds are
Singing in the sky
Now that spring is in the air
Pretty girls are everywhere
Think of me and I'll be there

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the hills that we climbed
Were just seasons out of time

Good bye papa please pray for me
I was the black sheep of the family
You tried to teach me right from wrong
Too much wine and too much song
Wonder how I got along

Good bye papa it's hard to die
When all the birds are
Singing in the sky
Now that the spring is in the air
Little children everywhere
When you see them I'll be there

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the wine and the song
Like the seasons have all gone

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the wine and the song
Like the seasons have all gone

Yeah yeah yeah

Good bye Michelle my little one
You gave me love and
Helped me find the sun
And every time that I was down
You would always come around
And get my feet back on the ground

Good bye Michelle it's hard to die
When all the birds are
Singing in the sky
Now that the spring is in the air
With the flowers everywhere
I wish that we could both be there

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the hills that we climbed
Were just seasons out of time

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the wine and the song
Like the seasons have all gone

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the wine and the song
Like the seasons have all gone

We had joy we had fun
We had seasons in the sun
But the wine and the song
Like the seasons have all gone

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن 1382ساعت 15:8  توسط سها 
 
  بالا