|
کوتولهى قهوهای
|
||
خوب خدا رو شکر چهارشنبه سوری هم تموم شد! يه نفس راحت بکشم که زنده و سالم هستم و مجروح و جانباز و مفقودالاثر نشدهام! والا ما که نفهميديم چه لذتی پشت اين سر و صداها نهفته است اگه ميدونين به ما هم بگين! البته اينجا که من هستم چهارشنبه سوری زياد مثل سالهای قبل نبود.. نه آتيشی نه آهنگی هيچی! نميدونم بچه محلها کجا رفته بودن! چهارشنبه سوری امسال من باز هم مثل هميشه به خوردن آجيل گذشت! (کيفش خيلی از ترقه در کردن بيشتره!) به غير از دلدرد و جوش زدن صورت عوارض جانبی ديگهای هم نداره!
برف خيلی قشنگی بود حيف که زود آب شد.. راستی طفلک شکوفهها
يه ايميل توپ به دستم رسيده که همينجا copy& paste ميکنمش:
Easy is to get a place in someone's address book.
Difficult is to get a place in someone's heart.
Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes
Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue
Easy is to hurt someone who loves us
Difficult is to heal the wound
Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness
Easy is to set rules
Difficult is to follow them
Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
Easy is to pray every night
Difficult is to find God in small things
Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so as not to lose it
Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking and put it into action
Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
Easy is to receive
Difficult is to give
Easy to read this
Difficult to follow
Easy is to keep friendship with words
Difficult is to keep it with meaning
FOR ALWAYS .............!
ستارهای بدرخشيد و...............
24 سال پيش در چنين روزی در 24 اسفند 1358 شمسی و ۱۵ ۱۴مارس ۱۹۸۰ ميلادی (ميدونم امروز ۱۴ مارسه اما سال ۱۹۸۰ سال کبيسه ميلادی بود! اين جمله يه آزمون هوش بود که آرای عزيز برنده شد! PhD of E.D. هم داشت برنده ميشد که البته بدتر از خود من سوتی داد چون سوتی بزرگتر رو پيدا نکرده بود برنده نشد!!) ابری عظيم از گاز منفجرشد و ستاره های بسياری از آن به وجود آمدند! ميون اون همه ستاره چندتا کوتوله قهوه ای هم متولد شدند که يکي از اونها من بودم!
ميگن برنامه ريزی شده بوده که من اول فروردين به دنيا بيام ولي چون خانم دکتر ميخواسته بره تعطيلات زوری زوری من رو 5 روز زودتر در ميارن!
گويند در بدو تولد يه نگاهي به دنيای بيرون انداختم و حسابي حالم گرفته شد. خلاصه اينکه زورکي بيرون آوردنم!!! همون لحظه چنان اخمي به خانم دکتر کردم که حسابي ترسيد اما چون زورش بيشتر از من بود من رو سر و ته کرد و از پا آويزون و چنان کوبوند به پشتم که (آخ هنوز هم درد ميکنه!!) دنيا همينه که هست ميخوای بخوای نميخوای هم بايد بخوای چون نون من تو درآوردن شماهاست از شکم ماماناتون!
البته شواهدی هم هست که من خودم نيستم! يعني اينکه وقتي ملت ميان تا اين شاهکار خلقت رو ببينن خانوم پرستار يه بچه کپل و مامانی رو نشون ميده و کلي همه قربون صدقه اون ميرن بعدش يهو خانوم پرستار ميگه نه ببخشيد بچه شما اين يکيه! و کلي حال همه گرفته ميشه.. حالا اينکه من اونم يا اون منه معلوم نيست!!!
از اينجا به بعدش رو خيلي يادم نيست فقط خواهرم ميگه چون سومي بودی و ناخواسته و بچه سر پيری اسمت شد "اضافي"!!! بعدش قرار شد اسمم بشه "مهسا" ولي مشکل اينجا بود که اين اسم يه کم بي مسما بود.. کوتوله قهوه ای کجا و ماه تابان کجا!!! تا اينکه يه خانوم خيرخواه و خيالاتي پيدا شد و گفت اين بچه آينده اش روشنه.. اسمش بشه "سها" که يه ستاره است تو دب اکبر.. البته زياد خوب ديده نميشه و به چشم نمياد ولي به هرحال ستاره ايه برای خودش!!!
نتيجه اينکه زياد برای ديدن سها به چشماتون فشار نيارين من همينجام!!!
****
هميشه تولد من يا مصادف با امتحانات ثلث دوم بوده يا ايام سعيد خونه تکونی!!! و معمولا جشن تولد هم ميگرفتم کسی نمیاومد!! اما امروز به من خيلی خوش گذشت.. کلی آدم دوست داشتنی کنارم بودند.. ممنون از همشون
وقتی روز جمعه حسابی سرت شلوغ باشه و مجبور باشی اتاقت رو بتکونی و کلی هم کتاب برای خوندن داشته باشي٬ يهو شيطون گولت ميزنه که: «بيخيال بابا٬ وبگردی و وبلاگخونی و وبلاگ نويسی و رکورد شکنی در طولانی نوشتن رو بچسب!» اينه که اين پست کمی بيش از حد طولانيه!
۱-از روز عاشورا تا حالا من به تعداد اسامی داخل address book ايمیل و همين طور آفلاين دريافت کرده ام که حاوی عکسها و لينکهای مربوط به مراسم قمه زنی است.. بابا حالم بهم خورد.. ديگه جديدا ايميلها رو با ترديد باز ميکنم.. همه دوستان هم مثل اينکه قسم خورده اند يه نسخه حتما برای من بفرستند.. جالب اينجاست که اين ايميلها هرکدومشون يه آرايش متفاوت از عکسهای يکسان هستند. يه دوستی هم خيال کرده بود که اينها چون آرايش عکسهاشون متفاوته پس حتما کلا با هم فرق دارند و ۴ بار برام فرستاده بود
..يه دوستی هم گفت يه سری عکس ميفرستم بذار تو وبلاگت.. بعدش ديدم همون عکسها بوده..البته من نذاشتم چون به مقدار کافی جاهای ديگه اين عکسها هست احتياجی به وبلاگ من نيست.. بابا نفرستيد اينها را! من تا آخرش ميبينم بعد حالم
ميخوره! (حتی از سرنگ و آمپول هم بدتر بود!!!!
) جالبه که يه عکس بچه ای بود که پدرش داشت خيلی ريلکس قمه ميزدش و بچه هم گريه نميکرد.. نکنه رنگ بوده؟
۲- يه استاد فيزيک داريم که مخ فيزيک ايران هستند و اگه اشتباه نکنم بيشترين مقالات ايرانی چاپ شده در مجلات معتبر خارجی در فيزيک مال ايشونه..الان هم که اومدن دانشگاه سابق من يعنی الزهرا.. اين استاد عزيز بين دانشجويان بيشتر از اينکه به علمشون مشهور باشن به سبيلشون شهرت داشتند.. يه بار دانشگاه سمينار داشتند ديديم اول ۲ متر سبيل اومد تو بعدش هم شخص استاد!
يه چند وقت بود که از سبيلشون خبری نبود.. دوستان ميگفتن کلاْ بی سبيل شدهاند.. ديروز فهميدم که ايشون با يه استاد ديگهای سر وزن سبيلشون شرطبندی کردهاند و شرط رو بردهاند!!! لازم به توضيح است که وزن سبيل ايشون بنا به شنيدهها و خوندهها در حدود ۶۰ گرم بوده!!
۳- اين هم حاصل يه عمر تحقيق کلی محققه! سميرا ميخواست بزنه به بورد دانشکده. البته چون ميدونستم که کسی حوصله انگليسی خوندن نداره به فارسی ترجمه اش کردم.. بفرماييد با هنر خوابيدن در سمينارها آشنا شويد! البته انگليسيش به مراتب باحال تره!
هنر خوابيدن در سمينارها (و کلاسهای درس)
قوانينی که در زير ملاحظه ميکنيد حاصل سالها تجربه ميباشند و برای دانشجويان ترمهای اول بسيار مفيد خواهند بود٬ اگرچه دانشجويان با تجربه ای هم پيدا ميشوند که قوانين زير را رعايت نکرده و دچار مشکل ميشوند!
۱- هميشه به سمت جلو متمايل شويد و از تکيه دادن به عقب پرهيز کنيد چون اگر به عقب تکيه دهيد دهانتان باز مانده و خروپف خواهيد کرد!
۲- هيچوقت پشت به ديوار ننشينيد چون سرتان به شدت به ديوار برخورد کرده و حاضرين را بيدار خواهد کرد.
۳- هيچوقت روی نيمکت ننشينيد٬ مردم دوست ندارند که شما سر بر شانه آنها به خواب رويد٬ همچنين نيمکتها هميشه پشت به ديوار هستند(مورد شماره ۲ را ببينيد)
تنها استثنای مهم وقتی است که شخص ديگری روی نيمکت ننشسته باشد٬ در اين صورت نيمکت به صندلی ترجيح دارد. همچنين برای اينکه قانون ۲ را نيز رعايت کرده باشيد ميتوانيد به اطراف خم شويد.
۴- از به همراه آوردن کاغذ و مداد جدا خودداری کنيد٬ چونکه هنگام زمين افتادن سروصدای زيادی ايجاد ميکنند. ممکن است با خود فکر کنيد که بالاخره به کاغذ و مداد احتياج خواهم داشت (برای نوشتن فرمول و ۰۰۰ ) لازم به توضيح است که شما به سرعت خوابتان خواهد برد در حاليکه روی کاغذ چيزی غير از چند فرمول نصفه و نيمه و خطوط کج و معوج در انتهای خط وجود نخواهد داشت. البته واضح و مبرهن است که به همراه داشتن مداد پاک کن اشکالی ندارد!!
۵- اگر امکانش هست يک صندلی روکش دار برای نشستن انتخاب کنيد. صندليهای فلزی و پلاستيکی سر و صدای زيادی ايجاد ميکنند.
۶- خودتان را با به چشم زدن عينک آفتابی يا پرسيدن سوال به محض بيدار شدن از خواب٬ آزار ندهيد! چه کسی را ميخواهيد گول بزنيد؟!
۷- اگر با صدای خنده از خواب پريديد و ديديد که همه به شما خيره شده اند اصلا خود را نبازيد. ممکن است که سخنران در مورد پروژه هايی که شما انجام داده ايد صحبت کرده باشد٬ پس آنرا به حساب تعريف از خودتان بگذاريد!
۸- سعی کنيد که به بيدار شدن در سکوت عادت کنيد. در نتيجه می توانيد درست قبل از اينکه سخنران صحبتش تمام شود بيدار شده و از از خواب پريدن با صدای ناهنجار دست و تشويق٬ جلوگيری کنيد. اين امر برای کسانی که خواب سنگين دارند بسيار مفيد خواهد بود زيرا از بيدار شدن آنها در يک سالن سابقا پر و حالا خالی جلوگيری ميکند.
۹- شب قبل از سمينار زياد نخوابيد. شما به هرحال در زمان سمينار خوابتان خواهد برد و اگر شب قبل بخوابيد وقتی بيدار ميشويد به دليل خواب بسيار زياد کسل و وارفته خواهيد شد!
۱۰- حواستان باشد که در يک سمينار دو بار شرکت نکنيد چون دقيقا در همان قسمتی که بار اول خوابتان برده٬ به خواب خواهيد رفت.
۱۱- محققان مسنتر عادت دارند که در هر سمينار در زمان مشخصی به خواب روند.سعی کنيد که زمان خوابتان را با آنها تنظيم کنيد چون به هر حال هر سخنرانی در طول زمان سخنرانی خود حداقل به يک شنونده بيدار نياز دارد. به خصوص وقتی که سخنش به پايان ميرسد!! هيچ چيز ناراحت کننده تر از اين نيست که در سالنی پر از شنونده آما بدون سخنران از خواب بيدار شويد!
۱۲- برگه حاوی اين قوانين را با خودتان به سمينار نبريد.. درست است که شما را بيدار نگه ميدارد اما همه ميخواهند آنرا از شما قرض بگيرند٬ در نتيجه هرگز دوباره آنرا نخواهيد ديد!
روزی يكی از آشنايان سقراط، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:
”سقراط، آيا میدانی من چه چيزی درباره دوستت شنيدم؟“
سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزی به من بگويی، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذری. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد.“
آشنای سقراط: ”پالايش سهگانه؟“
سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه میخواهی بگويی. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی حقيقت است؟“
آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيدهام و...“
سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمیدانی كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، چيز خوبی است؟“
آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“
سقراط: ” پس تو میخواهی چيز بدی را درباره او بگويی، اما مطمئن هم نيستی كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقی مانده است: مرحله پالايش سودمندی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، برای من سودمند است؟“
آشنای سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“
سقراط نتيجهگيری كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه میخواهی بگويی، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا میخواهی به من بگويی؟“
اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والايی رسيده بود.
اين همچنين توضيح میدهد كه چرا سقراط هيچوقت به ارتباط بهترين دوستش با همسرش پی نبرد.
من اين آهنگ رو خيلی دوست دارم... راستی من استعداد خواننده شناسيم مثل جهت يابيم ميمونه!!! میپرسين چطور؟ عرض ميکنم! راستش يه بار داشتم آدرس ميدادم گفتم خيابان طالقانی رو ميری بالا(طالقانی شرقی-غربيه)!! هر روز هم بايد کلی دنبال خورشيد بگردم ببينم کجاست تا بفهمم شمال کدوم طرفه!!! شبها هم دنبال ستاره قطبی! البته ستاره قطبی رو هم پيدا نميکنم!!!
در استعداد خواننده شناسيم هم همين بس که با اينکه هرروز دارم مثلا التون جان گوش ميدم اگه يه جا آهنگی ازش بشنوم که قبلا نشنيدهام و کسی در مورد خواننده سوالی بکنه فقط در همين حد ميتونم بهش جواب بدم که خواننده Celin Dion نيست!!!
اين هم متن آهنگ The World Is Not Enough
By: Garbage
I know how to hurt
I know how to heal
I know what to show
And what to conceal
I know when to talk
And I know when to touch
No one ever died, from wanting too much
The World is Not Enough
But it is such a perfect place to start my love
And if you're strong enough,
Together we can take the world apart my love
People like us
Know how to survive
There's no point in living
If you can't feel alive
We know when to kiss
And we know when to kill
If we can't have it all
Then nobody will
The World is Not Enough
But it is such a perfect place to start my love
And if you're strong enough,
Together we can take the world apart my love
I feel safe
I feel scared
I feel ready
And yet where we've been,
The World is Not Enough
But it is such a perfect place to start my love
And if you're strong enough,
Together we can take the world apart my love
The World is Not Enough
The World is Not Enough
No nowhere near enough
The World is Not Enough

منم از وقتي اين دستورالعمل رو پيش گرفتم كارام راحتتر انجام ميشه! فقط بديش به اينه كه تمام مدت دارم قورباغه ميخورم!!! آدم هم كه فقط يه جور رژيم غذايي داشته باشه اونم قورباغه تكليفش معلومه!!
بايد سعي كنم قورباغه رو شكل شكلات ببينم!!! 
وقتي يكي به آدم اعتماد ميكنه و يه قورباغه (ببخشيد شكلات!) ميده آدم قورتش بده بايد سعي كرد كه اون قورباغه به بهترين وجه ممكن قورت داده بشه! چقدر حال آدم گرفته ميشه كه بفهمي قورباغه اشتباهي بوده و يكي ديگه رو بايد قورت ميدادي!
در هر صورت ما كه قورباغه خور شديم اما قورباغه هاي من يا دست ندارند يا پا.. به هرحال ناقصند. بديش به اينه كه يه عالمه قورباغه بايد قورت داده بشه اما تا به آخري ميرسي ميفهمي هموني كه بهت داده خودش خوردتش... بعدش ميگن قورباغه خور نيستي تو!
البته منم خداييش بعضي وقتها صلاح ميدونم بعضي قورباغه ها ديرتر خورده بشن.. اما خب با در اين رابطه بقيه تفاهم ندارم!!
امروز يه اتفاقي افتاد که حسابي من رو کفری کرد.. اولش کاملا حق رو به جانب خودم ميدادم.. بعدش با خودم فکر کردم که آيا من کاملا حق داشتم يا نه... ديدم نه کاملا٬ که اصلا حقي نداشتم!!! يعني اين ماجرا در زمره اتفاقاتي بود که فقط منطق دو دو تا چهار تا توجيهش ميکرد.. راستش خيلي سخته وقتي فکر ميکني که به شعورت توهين شده (که واقعا شده بود) يهو متوجه بشي که حق با ديگران است.. پذيرفتن اينکه دو دوتا چهارتا ميشه خيلي سخته.. اما بعضی وقتها هم خوبه آدم فقط با منطق رياضي بعضي قضايا رو نگاه کنه ها!!! بعدش هم يه قرص "گور باباش" بندازه بالا!!!
********
من از همين وبلاگ سوگند ياد ميکنم که حاضرم از جيب خودم اودوکلنی چيزی بخرم بذارم دم در شرکت هرکی وارد ميشه يه کم بزنه.. بابا خفه شدم....

صدای طبل و سنج و ترقه!!! غذاداری امام حسين.... پسرهايي که زنجير ميزنند.. صدای رئيس هيأت که ميگه : " هي پسر حواست کجاست.. زنجيرت رو بزن" و پسری که چشمکي به دختر ميزنه و زنجير زدنش رو ادامه ميده.
افسانه های بي پايان روضه خون....اشکهايي که سالي دو روز ريخته ميشن...
مردمي که به دنبال غذای نذری در هر خونه ای ميرن(البته تنها روزی از سال که خيلی از فقير بيچاره ها هم به نوايی ميرسن)
محله قبلي که زندگي ميکردم يه آقای بقالي بود به اسم علي آقا (الان سوپرمارکت داره!!) که به زعم خودش و اطرافيانش خيلي مومن و باخدا بود. نمازجمعه ميرفت و از اين صحبتها... يادمه يه بار بابام ازش خريد ميکنه اون هم حسابي کم فروشي ميکنه.. بابام ميگه علي آقا مطمئني اشتباه نکردی.. طرف حسابي عصباني ميشه و ميگه علي آقا (اسم بابای من هم علي هست!!!) از شما توقع نداشتم.. شما ميدوني که من اين يه ريال يه ريال رو که از مردم ميدزدم محرم خرج آقا امام حسين ميکنم!!!!!
**************
هميشه از خودم ميپرسم اينهمه اشک چرا برای پيامبر يا علي ريخته نميشه....يه بار پرسيدم جوابي که شنيدم اين بود:" آخه علي عباسي نداشت که دستش قطع بشه.. علي اصغری نداشت که گلويش شکافته بشه.... پيامبر در بستر بيماری درگذشت سرش بريده نشد...."
اين که اينها چقدرش قصه است و چقدرش واقعيت الله اعلم... ولي منطق من قبول نميکنه خيلي از داستان پردازيها رو... عاشورا برای ما شده نمايش.. خود حادثه که تبديل شده به يه تئاتر..قصه بازيگرانش سالي 12-10 روز برای گرياندن خلق روايت ميشه... قصه ای که در هربار روايت شاخ و برگ بيشتری پيدا ميکنه... عجيبتر و اکشن تر ميشه!! عزاداری امروزه ما نمايشي بيش نيست... اين وسط چيزی که مهجور مونده خود حسين(ع) و يارانشه...
************
راستی امروز کشف کردم که امام حسین به سخره گرفته شده.. چرا؟ «چون جوانها به خصوص دخترها در این مراسم شرکت میکنند.. جایی هم که دختر جماعت باشه جز فساد و گمراه کردن جوون مردم چیزی به همراه نداره.. »(نقل از یه خانم مسن در تاکسی)
************
امروز خاله من نذری می پخت برای کمک بهش رفتم و نذری ها رو برای همسایه ها بردم.. یکی از همسایه ها یه مرد گردن کلفت بود.. ظرف نذری رو خالی کرد و همونطور نشسته آورد و گفت: ببخشید کسی نبود ظرف رو بشوره........ از شدت عصبانیت میخواستم سینی رو بکوبم تو صورتش.. مرتیکه خرس گنده حتما بايد زنش ظرفش رو بشوره
روزهای تاسوعا و عاشورا به هرحال روزهای ديگه ای هستند. به هرحال هر کاری ميکنم جز نينوای عليزاده هيچی نميتونم گوش بدم.خيلی خوبه وقتی ميخوای از صدای مهيب دسته های توی کوچه فرار کني٬ ناله و زاریهای الکی و چرند پرندهای روضه خون رو نشنوی٬ هدفون به گوشت بذاري٬ صداش رو بلند کنی و نينوا گوش بدی که الحق هيچکس تا به حال کربلايی بهتر از نينوای عليزاده به تصوير نکشيده.
من نميدونم حسين کی بود. هرکی بود اگه فقط همون فلش قرمز روی جلد کتاب حج دکتر شريعتی هم باشه (همون فلشی که برخلاف جهت تمام فلشهای ديگه راه متفاوتی رو طی ميکنه) بايد به بزرگ بودنش ايمان بياريم.
همه عمرم به تمرين پرواز برای گذر از دره زندگی و رسيدن به قله گذشت... شايد اگر
کوهنوردی ياد میگرفتم زودتر میرسيدم.
اين داستان تکراری قصه خيلی از ماهاست که کهنه هم نميشه!
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمیدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
داشتم وبلاگم رو ميخوندم ديدم داره تبديل ميشه به يه سوگنامه! چه کنيم ديگه بعضی وقتها آدم حسابی قاط ميزنه و از زمين و زمان بيزار ميشه.
حدودا يه سال ميشه که من سر کار ميرم. راستش رو بخواهيد زياد يادم نمياد که قبلش چی کار ميکردم!!! از بس که زندگی من محدود شده به کارم! (چه قدر هم که کار ميکنم جون خودم!) اما من اين يه سال رو با همه فراز و نشيبهاش با هيچی عوض نميکنم. درسته که خيلی وقتها کارم خوب نبود٬ خيلی وقتها با اخلاق سگيم خيلی ها رو ناراحت کردم و بالطبع بعضی وقتها هم به شدت آزرده شدم. خيلی وقتها به اين نتيجه رسيدم که جای هيچ پيشرفتی اينجا ندارم. خيلی وقتها کارهام نصفه موند و هزار تا اتفاق بد ديگه اما در عوض کلی همکار خوب پيدا کردم که بعضی هاشون تبديل به دوستهای خيلی خوبم شدند. من رو با اين اخلاق گندم هميشه تحمل کردند. کم کاريهام رو بخشيدند. هميشه بزرگوارانه کمکم کردند حتی در انجام کارهايی که به هيچ عنوان اصلا ربطی به اونا نداشت. تجربه ای که من الان دارم در روز ۶ اسفند ۸۲ اصلا قابل مقايسه با ۶ اسفند ۸۱ نيست. جمع آدمهايی رو شناختم که مسلما با جمع دوستانه ای که من ازش اومده بودم کلی فرق داشت. همکاری با اونا يا در واقع زندگی با اونا (۱۱ ساعت از شبانه روز - ۵ روز هفته) هرچند که به بهای از دست رفتن بعضی از ابعاد زندگی من تموم شد اما دريچه های زيادی رو به من باز کرد به خصوص دريچه ای بسيار مهم که هميشه سعی در بسته نگه داشتنش داشتم. معلوم نيست سال بعد من کجا باشم. اما اين يک سال با تمام فراز و فرودهاش هرگز از ذهن من پاک نخواهد شد.
|
|