|
کوتولهى قهوهای
|
||
مهرناز :)
BATTERY RECHARGED!
امروز از در و ديوار برام شانس ميباريد!!! خواستيم فيلم نديده از دنيا نريم گفتيم بريم کما! قبلش بايد ميرفتم آرايشگاه که بعد از ۲ ساعت معطلی ابروهام رو لنگه به لنگه کرد! (حيف پول) بعدش با دوستم رفتيم سينما فرهنگ ديديم کل بليتهای اونروز تموم شده! گفتيم عيب نداره ميريم فرهنگسرای ايرانيان که تو محل خودمونه. اما قبلش رفتيم نهار يه چيزی بخوريم که ديديم کلا ۴ تومان پول داريم!که فقط ميشد پول هات داگ .. بعد از نهار شد ۱۰۰۰ تومان. تا به اولين بانک ملی برسيم ۴۰۰ تومانش باقی مونده بود! با ذوق و شوق که آخ جون بانک! اما دستگاه نهار نخورده بود و کارت بنده رو بلعيد! ما مونديم و ۴۰۰ تومان! خلاصه يه بانک کشاورزی پيدا شد و خوشبختانه اون يکی کارت رو نبلعيد! القصه بعد از کلی پياده روی رسيديم به فرهنگسرا... زهی خيال باطل همه بليتها فروخته شده بود!!!! ما هم از رو نرفتيم گفتيم لااقل يه بستنی سنتی تو قهوه خونه سنتی فرهنگ سرا بخوريم که يارو برامون بستنی پاک آورد و گفت « اِ.. اشتباه شده و کاريش نميشه کرد!» ....
****
راستی احتمالا دوست عزيزم مهرناز هم با من در اين وبلاگ خواهد نوشت.. مهرناز جون خوش اومدی.. اينجا غير از خودم و ۸-۷ نفر ديگه خواننده ای نداره.. پس راحت باش و هرچه ميخواهد دل تنگت بگو!
گاهی وقتها همه افکار ما روی موضوع خاص متمرکز ميشه.. همه زندگيمون ميشه اون فکرمون..نه تنها تصور ميکنيم که خيال باطلمون حقيقت محضه که باور داريم بقيه هم مثل ما فکر ميکنند. همه زندگيمون رو به پای رويامون ميريزيم.. اصلا زندگی رو بر مبنای اون خيال ميذاريم.. همه حرکاتمون کنترل شده ميشه.. غذا خوردنمون٬ لباس پوشيدنمون٬ حرف زدنمون٬ کار کردنمون٬ همه و همه ميشه سايه ای از اون خيال...
داشتم فکر ميکردم که چقدر احمق بودم که ماهها با اون خيال بيهوده زندگی کردم... خيال باطلی که چيزی جز زنجيری به پای من نبود..ثانيه به ثانيه اون ماهها آميخته به همون خيال بود.. اما يه روز بيدار شدم... وقتی وسط يه رويای شيرين يهو از خواب بپری خيلی دردناکه... اما وقتی بيدار باشی و ماهيت خوابت پی ببری اونوقته که بيداری خيلی لذت بخش ميشه..
اين چيزی که ميگم رو خودم خوب ياد گرفتم.. هيچوقت اهدافت رو با روياهات اشتباه نگير.. هدف يه نقطه است در مسير زندگی و رويا يه سايه که همه زندگيت رو میپوشونه..
چند وقت بود دپرس شده بودم که مگه چيم از بقيه کمتره که استعداد شعر گفتن ندارم؟ بخصوص که اين دوست من که قبلا وبلاگ داشت ولي يهو وبلاگش غيبش زد، هي تو مرحوم بلاگش شعر مينوشت و پز ميداد!!! من هم دچار عقده خود شاعر کم بيني شدم.... تا اينکه در جريان کشو تکوني! به يک برگ کاغذ تا شده برخوردم که معلوم بود مدتهاست که باز نشده.. يهو ديدم که ای دل غافل... اين اولين شعر شاعر فرهيخته " سها " است... بسي ذوقمرگ شديم!! طوفان حوادث چها که نميکند!!! اگر اين شعر که در سن 16 سالگي سروده شده به باد فراموشي سپرده نميشد... اگر اين استعداد خارق العاده کشف ميشد... افسوس و صد افسوس!!!
حالا چي شد که کوتوله شاعر شد؟
جريان از اين قراره.. اون موقع ها من عاشق فوتبال تماشا کردن بودم.. آدامس فوتبالي ميخريدم.. با دوستام عکس فوتباليست ها رو جمع ميکرديم که حاصل 2 سال تلاش مستمر، 1 سررسيد پر و 3 دفترچه 100 برگ بود.. اون موقع هم دور دورِ روبرتو باجو، مالديني و بقيه خوش تيپها بود! ما هم که کشته مرده باجو! اون موقع مربي ايتاليا با باجو لج کرد و به تيم ملي دعوتش نکرد.. يوونتوس هم عذرش رو خواسته بود.. ما هم که همش شب کابوس ميديديم که ايتاليا بي باجو شد.. و کلي هم آبغوره ميگرفتيم (آخي قربون اون موهای دم اسبيش!!!
) تا اينکه بالاخره دعوت نشدنش برای جام ملتهای سال 96 (در انگلستان) قطعي شد.. دوستم سر کلاس اين خبر رو به من داد و من قلبم ترک خورد!!!!!!!!!!!! و حاصل اون ترک خوردن٬ شعر زير بود!!!!
Ciao اي تيم ملي عزيزم Ciao ای لاجوردی عزيزم
Ciao ای ورزش محبوب هرکس که خوب بود يا اگر بد بود مرا بس
که من از فوتبال خيری نديدم فقط آسيب را با جان خريدم
مرا به تيم ملي راه ندادند نميدانم چرا من را نخواستند
مگر بنده همان باجو نبودم که در جام جهاني بازی کردم؟
الا ای ساکي* لجباز کجايي؟ که قلبم را شکستي باز، کجايي؟
اگر در جام ملتها نبردی نگويي آنوقت آی باجو کجايي؟
که من ديگر نيايم تا زنم گل در آن لحظه آخر بي تامل
که آن لحظه هزاران آه و ناله ندارد بر تو سودی ای بيچاره
وليکن ميخورم قسم به آن توپ که قهرمان نخواهي شد تو يوروپ
بدون من جيانلوکا پاليوک** در آنفيلد تو مي بازی ای کله پوک
سخن گفتن ِ بيش از اين فايده ندارد بر من و امثال بنده
خداحافظ به آن گلهای ناز ناز Ciao ای آرزوهای پر از راز
Ciao ای تيم ملي عزيزم Ciao ای Numero دهِ (10)*** عزيزم!
* آريگو ساکی: مربی سابق تيم ملی ايتاليا
** جانلوکا پاليوکا: دروازه بان سابق ايتاليا
*** اشاره به پيراهن شماره ۱۰ .... Numero= Number
خيلي خوب بابا به نوبت واستين.. الان خودکار ندارم بعدا امضا ميدم!!!
خلاصه اينم اندر احوال شاعريت ما!!! يادش بخير يه بار هستي دفتر عکسهاش که پر از عکسهای باحال باجو بود رو آورده بود مدرسه... جای شما خالي!!! مدير دبيرستان گيرمون انداخت!
دفتر رو هم گرفت و ديگه پس نداد..فکر کنم داد به دختر خودش که اونم دست کمي از ما نداشت!
همه ميگن بهار قشنگه.. همه از اومدن بهار ذوق میکنن اما من فقط فروردين رو دوست دارم...وقتی که هنوز ميشه انتظار بارون داشت. هيچوقت از روزهای طولانی بهار و تابستان خوشم نمیاومده اما امسال زمستون وقتی که حسابی دلم برای ديدن روزهای روشن شهر تنگ شد قدر بهار رو دونستم!
امروز وقتی از شرکت خارج شدم هنوز روز بود و هوای بهاری اجازه خونه رفتن بهم نداد.. خيلیها وقتی که دلشون میگيره دنبال يه جای خلوت ميگردن اما من اين جور مواقع و حتی زمانی که ميزنم رو دنده خوشی و بیخيالی دوست دارم توی يه خيابون خيلی شولوغ قدم بزنم.. کوچيک که بودم خيابون شريعتی رو متر ميکردم.. هروقت که دلم ميگرفت به بهانهای مثل خريد دفتر و خودکار از خونه خارج ميشدم (اون موقع بايد به يه بهانهای خونه رو دو در ميکردم!) به خودم که میاومدم يا نزديک حسنيه ارشاد بودم يا برعکس نزديک پل رومی!! حالا هم به جای خيابون شريعتی گيشا رو متر ميکنم... هميشه در اوج ناراحتی و يا عصبانيت يه جوری که خودم هم نميدونم چه جوری ميرسم گيشا.. بعد از دو سه ساعت خودم وقتی به خودم ميام ميبينم همچنان دارم خيابون رو بالا و پايين ميرم.. معمولا میبينم که يه عالم خرت و پرت هم خريدهام اما اگه بپرسی از کجا خريدی يادم نمیياد!
امروز هم من با ديدن روز روشن و هوای بهاری و ابرهای سياهی که داشتن کم کم به هم میپيوستند و نويد بارون ميدادند کلی خوشبه حالم شد... ۲ ساعت پيادهروی کردم که اصلا از جزئياتش هيچی يادم نيست فقط الان چشمم به يه دستبند آبیرنگ مسخره خورد که هرچی فکر ميکنم يادم نمیياد امروز چطور و از کجا خريدمش!!!!
بهار دليل خوبی برای خوش بودنه.. بنفشهها بوی زندگی ميدن... هرچند که رويش نرگس در سرمای زمستون من رو بيشتر به ياد زندگی میاندازه...اينکه وقتی همه خوابند٬ بيدار باشی خيلی قشنگتره...آره بهتره از جيکجيک گنجشکها مست بشي.. زير بارون خيس بشی و برای شکوفهها آواز بخونی هر چند که به جای بارون آب گلآلود رو سرت بريزه... جيک جيک گنجشکها هميشه قشنگه چه اون رو از لابلای برگ درختان و زير آسمون آبی آبی بشنوی چه در زير اين دستمال چرکی که بالای سرمونه...ميشه نفس عميق بکشی و به خودت تلقين کنی اينی که تنفس ميکنی اکسيژنه٬ که اگه غير از اين باشی ديوونه ميشی... ميشه هزار بار «زندگی: جنگ و ديگر هيچ» اوريانا فالاچي رو بخونی و دست آخر به « زندگی زيباست» روبرتو بنينی ايمان بياری... آره ...بايد زندگی کنی.. بايد عاشق باشی٬عاشق ِ بودنت٬ وجود داشتنت... "عشقی چنان قوی به زندگی که حتی زندگی هم نتونه اون رو تيره کنه." (۱)
۱- از کتاب "فراتر از بودن"
دل من میسوزد٬
که قناریها را پر بستند؛
که پر پاک پرستوها را بشکستند؛
و کبوترها را
- آه٬ کبوترها را ۰۰۰
و چه اميّد عظيمی به عبث انجاميد.
(حميد مصدق)
از کاميون نوشتهها:
۱-گويند خدا هميشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی
۲-قوری ز قلم٬ قلم ز قوری من عاشقتم گوگوری مگوری!!!
*****
نمكيه – نون خشكيه! خونه دار بچه دار زنبيلو بردار بيار، دمپايي پاره ... ميخريم- شيشه... پاك ميكنيم – ماشين... ميشوريم!
آقا ماشين شويي جلوي پاركينگ فرودگاه يه حالي ميده !!! اينقدر خوش خوشانمون شده بود كه ميخواستيم ماشينهاي ديگه رو هم بسابيم! البته حالتر ميده كه ماشين رو داده باشي كارواش بعدش خودت شيشههاشو تميز كني اونم نه ماشين خودت كه ماشين دوستت رو بعدش حتي يه انعام خشك و خالي هم بهت ندن !!!
دوستان عزيز خودشون و من رو خفه کردن که چرا آپديت نميشی!!! (اينهمه کامنت رو نمیبينيد؟!!) ما هم تصميم گرفتيم که عجالتا اين مطلب که آرا برامون فرستاده رو بذاريم تا بعد! (اين دوستای ما هم يه وبلاگی چيزی ندارند که برای پز دادن هم شده بهشون بلينکيم!!)
گفتم: دوستت دارم گفتی: خفه شو! گفتم: عاشقتم گفتی: خفه شو! گفتم: دلم واست تنگ شده گفتی: خفه شو! گفتم: ميخوام باهات ازدواج کنم گفتی: جدی ميگیییی؟!!! گفتم: خفه شو!!!!
داشتم عيد پارسال رو با عيد امسال مقايسه ميکردم ديدم پيشرفت رو که و ولش! کلی هم پسرفت کردم.. چطور؟ خب مثلا من پارسال برای تکتک افراد حاضر در آدرس بوکم٬ کارت تبريک جداگانه فرستادم (حالا نياييد مچ ما رو بگيريد که پس چرا برای من نفرستادی! خب يادم رفت!!) اما امسال يه دونه برای همه!!! کلی ملت شاکی شدن! بابا جونِ من٬ سرم شلوغه! 
پارسال درس و مشق داشتم به همون بهانه هم از زير مهمون بازی و ديد و بازديد در ميرفتم البته منظورم فقط قسمتِ " ديد" است! ( منظور از ديد همون قسمتِ رقابتيه که هرکی پرتقالش گنده تر موفقتر!.. حالا نياييد error بگيريد که "ديد" کدومه "بازديد" کدومه!!!! ) اما امسال درس و مشق ندارم پس بهانه هم ندارم!
... etc!!!!
راستی تو اين چند روزه يه کتاب خوندم به نام "فراتر از بودن" نوشته "کريستين بوبن"٬ واقعا معرکه است.برای کادوی عيد پسر خواهرم هم سه جلد هری پاتر و محفل ققنوس رو خريدم غافل از اينکه جلد ۱ رو خودش داره.. حالا يه جلد هری پاتر هم دارم! کتابفروشی دوره و حوصله رفتن و عوض کردن کتاب رو ندارم.. هرکی هری پاتر ميخواد در اسرع وقت با من تماس بگيره!!
اينم برای حسن ختام..
بوی عيدی
و بار ديگر بهار و من هنوز فرصت نکردهام فکر و قلبم رو بتکونم.. يه نگاه به سال گذشته... چه کارها که نبايد ميکردم و چه حرفها که نبايد ميزدم.. يه کليک راست.. نه امکان undo و delete ٬ حتی overwrite هم نميشه کرد....... سال ۸۳ و دوباره تکرار و تکرار..اما شايد بشه انديشه رو refresh کرد.. حتما ميشه..
با تشکر از مهرناز عزيزم برای طراحی اين عکس قشنگ

و به ياد حميد مصدق
...
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت باز بر ميگردم
و صدا ميزنم
«آی
باز کن پنجره را - در بگشا-
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر میشويد در چشمه نور
که قناری میخواند٬
میخواند آواز سرور٬
که:
بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!»
عيد همتون مبارک...
|
|