|
کوتولهى قهوهای
|
||
آه ای ديار دور
ای سرزمين کودکی من
خورشيد سرد مغرب، بر من حرام باد تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک يادگار، ای لوح جاودانه ايام
ای پاک، ای زلالتر از آب وآينه
من نقش خويش را همه جا در تو ديده ام
تا چشم بر تو دارم، در خويش ننگرم
ای کاخ زرنگار،ای بام لاجوردی تاريخ
فانوس ياد توست که در خوابهای من، زير رواق غربت، همواره روشن است
برق خيال توست که گاه گريستن، در بامداد ابری من پرتو افکن است
اينجا هميشه روشنی توست رهبرم
ای زادگاه مهر
ای جلوه گاه آتش زردشت
شب گرچه در مقابل من ايستاده است،چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده زمين،در آسمان صبح تو پيداست اخترم
ای ملک بی غروب،
ای مرز و بوم پير جوانبختی
ای آشيان کهنه سيمرغ
يک روز ناگهان، چون چشم من زپنجره افتد بر آسمان
ميبينم آفتاب تو را در برابرم
<نادر نادرپور>
درود بر ايران زمين
مهرناز
اگر تمايل داريد بدونيد چطوری ميشه رتبه دوم کارشناسی ارشد(در رشته ای غير از رشته کارشناسيتون) بدون دغدغه بدست آورد در حاليکه در دوران کارشناسی:
- سر هيچ کلاسی درست حسابی حضور بهم نرسانديد.
-شخصا!! افتخار پاس کردن هيچ درس و واحدی را نداشتيد.
-از حداکثر دوران تحصيلی جهت فراغت، استفاده کرديد.
-و هدفی غير از ادامه تحصيل دنبال ميکنيد...
روش زير، شما را تا قله موفقيت، اسکورت ميکند:
ابتدا با يک جوان با استعداد، ترجيحا کلکسيونر المپيادها و مسابقات جهانی آشنا شده(که نحوه آشنايی مقوله جداگانه ای داره...) و پس از بستن پيوند زناشويی(که اينهم سر دراز داره...)، با استفاده از تکنولوژی موبايل(SMS) و دستشويی! از همسر(که رتبه اول را کسب کردند) رتبه دوم را هديه بگيريد(حتی در رشته ای که اصلا مجاز به انتخاب نيستيد!)
مهرناز
چقدر راحت يه لکهی کدر٬ تمام خاطرات سالها رو جلوی چشمت مياره.. يه صدای درونی تو رو به تمام خاطرات اين سالها قسم میده که نه....و صدايی بيرونی فرياد میزنه که همه چيز کاملا فرق کرده. فراموش کن. اما پشت کردن به اون همه خاطره٬ اون همه خوبی خيلی سخته... اما اين فرياد مجبورت میکنه.. لکه کوچک٬ بزرگ و بزرگتتر ميشه...تمام قلبت رو میپوشونه...دو دستی قلبت رو میگيری.. میخوای تميزش کنی.. با دستمال قلبت رو میسابی.. اينقدر میسابی که نه تنها اون لکه از بين میره٬ که يه تيکه از قلبت هم کنده میشه.. قلبت براق براق شده.. اما يه تيکهاش کمه...
***
يکی از خاطراتی که بابا هميشه برام تعريف میکرد٬ مراسم خودکشی عقرب بود. اگه دور تا دور يه عقرب رو آتش روشن کنی٬ عقرب از ترسش٬ دور خودش میچرخه تا اينکه بالاخره برای خلاصی از آتش٬ با نيش خودش خودکشی میکنه. اينطور مردن عقرب يه جورايی خيلی شکوهمنده. تسليم آتش نمیشه.. شايدم يه جور خواری و زبونی باشه.. خواری موجودی که يه عمر بقيه رو نيش زده. به هرحال هرطور که بهش نگاه کنيم٬ درست مثل يه قسمت از زندگی ما میمونه.. خيلی آشناست و قابل احساس.
عقرب و عقربک
«در پس شيشه بارانزدهي خاطرههاي من٬
حلقهي آتش سوزاني است
كه شبي، كودك همسايه
درجلوخان سراي من
زير آن كهنه چنار افروخت.
رقص در همهمه شعله تولد يافت.
عقرب از واهمه مردن بيهنگام،
آنقدر بيخبر از خويش – ميان عطش و آتش-
رفت و باز آمد و لغزيد و فرو افتاد
كه توانايي خود را همه از كف داد
وز سر خشم و پريشاني
دم انباشته از زهر زلالش را
بر وجود عبث خويش فرود آورد
وز جهان، چشم طمع بردوخت
لاشهاش نيز در آن دايره سرخ درخشان سوخت.
آه، اي عقربك ساعت!
- كه تو را بيخبر از كار جهان، هر روز
در پس شيشهي شفاف قفسمانند
در دل حلقه جادويي اعداد توانم ديد-
هرچه سر بر در و ديوار زمان كوبي:
راه ازين دايره تنگ به بيرون نتواني برد،
بهتر آن است كه از وحشت بيداري
دم انباشته از زهر ملالت را
ناگهان بر تنه خويش فرود آري
تا تو را خواب خدايانه فرا گيرد
واندر آن خفتن مستيبخش٬
نيمروزان را چون نيمشبان بيني
وانچه را "لحظه" شمارند، تو نشماری
آه، اي عقرب جانباخته در دايره آتش!
آه، اي عقربك ساعت ديواري!
كاش راه ابديت را
(كه كلافي است سراَندرگم)
روز و شب بيهُده نسپاري...»
سها جان پست قبليت خيلی مفيد بود،ملتی را از کنجکاوی نجات دادی...يه موضوع داغم من دارم
امروز يه دوستی تشريف آورده بودند شرکت،بعد از کمی مذاکره يه مرتبه:
-موبايل منو نديديد؟
* نه من دستتون نديدم، شايد تو ماشينه؟
-پس بگذاريد شماره اش را بگيرم ببينم کجاست
تلفن شرکت را برداشته و شماره گيری کردند...
- صداش در نمياد پس حتما تو ماشينه ديگه، خوب فکر کنم ديگه بهتر باشه بريم
* بله، بريم
خارج شرکت...
- آره تو ماشين بود، اِ، يه Missed Call دارم...، سلام، فلانی هستم، با من تماس گرفته بوديد، ميخواستم ببينم کاری داشتيد؟
** نه، من تماس نگرفته بودم!
- ولی شماره شما رو موبايل منه،(بعد از کلی چک و چونه) اصلا اونجا کجاست؟ شرکتی چيزيه؟!
** اينجا همونجائيکه شما ۲ دقيقه پيش بوديد!
-من دو دقيقه پيش کجا بودم؟؟؟؟؟؟؟ببخشيد، خدافظ!
رو به من-:O:O:O:O شما به من زنگ زده بوديد!!!!!!!!!!!!!؟
*نه خير! خودتون وقتی دنبال موبايلتون ميگشتيد زنگ زديد!
نظر منشی (**)در اين مورد: مهندسينی که زياد بارشونه،معمولا اينطوريند!
مهرناز
ملت هی میپرسن آخه چرا کوتوله٬ اون هم کوتولهی قهوهای؟
دوستان همدانشگاهی که میدونند کوتولهی قهوهای چيه.. اما برای بقيه که نمیدونند بايد يه جريانی رو تعريف کنم.
اول اينکه به زبون ساده کوتولهی قهوهای جرمی است آسمانی که همزمان با تولد مجموعهای از ستارگان به وجود مياد. اما به علت جرم بسيار بسيار کم در مقياس نجومی٬ به سرعت هيدروژن سوزی کرده و به سرعت خاموش میشه و به صورت يک ستارهی سوخته و بینور در فضا باقی میمونه.
دوم اينکه: «سها» ستارهای است در دب اکبر. به زحمت با چشم غير مسلح ديده میشه و قدما برای معاينه بينايی چشم افراد٬ از اونها میخواستند که اين ستاره را پيدا کنند.
سوم اينکه: سال سوم يا چهارم دانشگاه رفتيم يه برنامه رصد. اونجا يکی از موضوعات رصد ستاره مشهور(!) سها بود. اونم از پشت تلسکوپ. ما هم ذوقمرگ شديم که آخجون بالاخره خودمون رو میبينيم! خلاصه با اعتماد به نفس بسيار رفتيم پشت چشمی... ولی چشمتون روز بد نبينه. فقط چند تا نقطه روشن ديده میشد. پرسيديم اينا چيه؟ فرمودند: عناق و سها! حالا عناق چيه؟ وقتی تو دب اکبر دنبال سها بگردی فقط ستاره عناق را میبينی! بعد اگه خودت رو بکشی يه چيزی میبينی که اون پشت قايم شده و ميگن اين سهاست. . بعدش ذوق میکنی که : پس سهايی که میگن اينه.. چه جالب! اما وقتی از پشت تلسکوپ نگاه میکنی.. ستارهها رو همه به يه شکل دايره روشن میبينی. ديگه هيچکدوم پنهان نيستند.
اينجا بود که دمغ از پشت تلسکوپ رفتم کنار. دوستان که من رو دمغ ديدند٬ علت رو جويا شدند!! من هم گفتم اين سهايی که میگفتن همچين چيز خاصی هم نبود! که سميرا گفت: «حتما اشتباهی شده.. اون چيزی که ديدی سها نبوده٬ چون کوتولههای قهوهای اصلا ديده نمیشن!»
خلاصه اينجوری بود که ما شديم کوتولهی قهوهای!
پینوشت: اينجا فقط من کوتولهی قهوهای هستم و اين اسم اصلا ربطی به مهرناز نداره. اسم «مهرناز» واقعا برازندهی اونه.
(مهرناز جونم حالا که پاچهخاريت رو کردم٬ يه قالب زرد برای اين وبلاگ بزن ديگه!!)
خاله من صبورترين زنيه که تا حالا ديدهام. دلش به واقع درياييه. تا حالا نديدهام که کينه کسی رو به دل بگيره. يکی از آشنايانش خيلی در حقش بد کرده٬ اما دريغ از يه اپسيلون کينه. ناراحتی آره ولی کينه هرگز.
مادر من زود از همه میرنجه اما هيچوقت به روی خودش نمياره. مادر من ياد گرفته که يه زن هميشه بايد صبور باشه. هيچوقت خشمگين نشه. رک و پوستکنده حرف نزنه. غر نزنه. ناراحتیهاش رو درونش بريزه و راحت گريه کنه.
مادر و خاله من در تمام اين سالهای آزگاری(!) که بزرگکردن من طول کشيد٬ سعی کردند که همه خصوصيات اخلاقیشون رو به من ياد بدن اما من فرزند ناخلفی بودم. هميشه به ازای هر حرفی که میشنيدم ۱۰ برابر جواب میدادم. و مادر من هم حرص میخورد که اينجوری نمیتونی وارد اجتماع بشی. نمیتونی با مردم بسازی. من به خودم ياد دادم که احساسات دخترانه داشتن گناه است و گريهکردن گناه کبيره! اينقدر اين احساس رو در خودم کشتم که شدم بیاحساسترين دختر فاميل! در مدرسه و جمع دوستانم هم وضع به همين صورت بود با اين تفاوت که چند بار در مدرسه بغضم شکست و دستم رو شد! دوستانم رو کاملا دخترانه دوست داشتم. دخترهای نوجوون يا با دوستاشون دعوا نمیکنند يا اگه دعوا کنند يه عمر با هم قهر میکنند! برعکس پسرها امروز همديگه رو میزنند و فردا با هم فوتبال بازی میکنند! و من به همين دليل خيلی وقتها با دوستام رو راست نبودم چون میترسيدم ناراحت بشن.میترسيدم که اونها رو از دست بدم. باورتون نميشه که آرزوی يه دعوای حسابی با اونها تو دلم مونده بود! اما اين يه هفته با چندتاشون اساسی دعوا کردم! به هرحال دست خودم هم نبود.(اين رو فقط دخترها میفهمند.) بعد از بگومگوهای من و آرا (بعد از ۹ سال بالاخره با هم دعوامون شد!) هردوتامون به اين نتيجه رسيديم که چقدر اين دعوا بهمون آرامش داده!!! به اين نتيجه رسيديم که چقدر از هم دلگير بوديم و بيان نمیکرديم. فهميديم که چقدر بيهوده درصدد اين بوديم که خودمون نباشيم. برای فرار از تربيت سنتی مادرهامون به الگويی بیرونی پناه آورديم که شعارش اين بود:«برای ورود به جامعه مردانه بيرون بايد مرد باشی. زنانگیت را فراموش کن. خشن باشن. بیاحساس باش. محکم باش. مرد که گريه نمیکند!» اما جامعه بيرون هم از زن فقط عروسکی پر ناز و ادا را میشناسد. حالا تکليف کسی که حالش از هرچی لوسبازی دخترانه است بهم میخورد و برطبق الگوی بيرونیش میخواهد سنگ باشد چيست؟ چون ذاتا نمیتواند سنگ باشد (که ذات دخترها هميشه پر از احساس٬ حساسيت٬ ظرافت٬ زودرنجی و ... است و هيچکدام هم عيب نيست) به جای سنگ٬ شيشه میشود و يک روز میشکند.
من بارها شيشهای شدم و شکستم. اما بالاخره به اين نتيجه رسيدم که بايد خودم باشم. و هيچيک از احساساتم را به نفع ديگری قربانی نکنم. ديگر هم برام بهم نيست القابی که ديگران بهم میدن. من گاهی خوشحالم. گاهی ناراحت. میخندم٬ گريه میکنم. دعوا میکنم. صبور نيستم. زياد حرف میزنم و گاهی به طرز وحشتناکی ساکتم. من دخترم. انسانی هستم که در تمام زندگيش ياد گرفته بايد مردانه رفتار کرد تا موفق شد. اما از اين تفکر خسته شده. از بازیکردن خسته شده و میخواد خودش باشه. مادرهامون به ما ياد ندادند که خودمون باشيم٬ ما ياد بگيريم و به دخترهامون ياد بديم.
راستی توی يه جامعه مردسالار اگه ادای مردها رو در بياری سريع پذيرفته میشی اما اگه بخواهی خودت باشي٬ زن باشی و در عين زن بودن موفق بشی٬ حسابت با کرامالکاتبين است. حداقل من اينطور تجربه کردهام.
مهمترين هدف من از نوشتن اين وبلاگ فرار از خودسانسوريه. و الحق که کمک بزرگی به من کرده. خيلی راحته که توی يه وبلاگ به صورت ناشناس هرچه میخواهد دل تنگت بنويسی. اما نوشتن درحالیکه بيشترين خوانندگان وبلاگ دوستان صميميت هستند جالبتره به خصوص اگه در راستای خودسانسورکمکنی انجام بشه!
من استعداد وبلاگ نويسيم فعلا تعطيله.. فقط نميدونم اين هفته چرا اينقدر سخت ميگذره.. اتفاقا من و خيلی از همکارانم اينجوری شديم اين هفته.. هفته مزخرفيه در هر صورت. يه جور انرژی منفی داره از در و ديوار ساطع ميشه.
***
من دو روزه که با ببعی ها حس همذات پنداری پيدا کردم.. بيچارهها چطوری فقط علف ميخورن و سير ميشن؟ امروز نيم کيلو سبزی خوردن برای نهار خوردم اما سير نشدم! يه جمله معروف ميگه: « من رو بکش اما لاغرم کن»!!!!
آقا نخنديد.. مردم رو مسخره نکنيد.. نکنيد اين کارها.. مملکت از دست رفت!
اگر همکارتان کيف پولش يادش رفت مسخره نکنيد.. سرتان می آيد ها! بعدا نگوييد نگفتم! اگر به همکارتان بخنديد خودتان پوشه های همراهتان را که خيلی مهم هستند و فردا صبح ساعت ۸ بايد بدست ملت برسند٬ در سينما حين پيش خريد بليت جا خواهيد گذاشت و ۲ ساعت بعد متوجه خواهيد شد! و مجبوريد که کل مسير را برگرديد.. نخنديد جانم.. خنده ندارد که!
هنرپيشه خوشگل و خوش تیپ مذکر:يک فقره ترجيحا محمدرضا گلزار
هنرپيشه يه کم خوشگل و خوش تیپ مونث: يک فقره.. البته اگر نبود هم توفيری ندارد.
هنرپيشه يه کم با نمک: يک فقره ترجيحا امين حيائی
حاج آقای پولدار مذهبی خفن: يک عدد ترجيحا آتيلا پسيانی همواره آماده خدمت به امت حزب الله و هميشه در صحنه
حرکات موزون: به مقدار لازم!
شعارهای انتقادي٬ سياسی٬ اجتماعی٬ فرهنگی و غيره: به مقدار بيش از لازم!
طرز تهيه: ابتدا ديگ را پر از آب کرده٬ روی اجاق گذاشته تا آب به جوش آيد. مواد لازم را درون ديگ ريخته و هم ميزنيم. به مدت چند روز ميگذاريم بجوشد. وقتی که کاملا جا افتاد کمی ادويه تریپ لاو و تریپ سياسی به غذا اضافه ميکنيم. آبگوشت آماده است. درون ظرف ريخته و با يک عدد موسيقی خاطره انگيز (ترجيحا از نوع مدرسه و دوست و يار و ... )تزئينش کرده و سر ميز اکران ميبريم!
سها
پی نوشت: البته انصافا آبگوشتش خوش نمک از آب در اومد!!!!
|
|