تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

Don't say: " God I have a big problem ".

"Say:" hey, problem, I have a big God

اين جمله را امروز از يکی از دوستان خوبم دريافت کردم که با حال و هوای من جور بود، گفتم اينجا بنويسم که هم به سها نشون بدم کليد وبلاگ را گم نکردم، هم يه سلامی به رفقا کرده باشم...

مهرناز

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1383ساعت 21:16  توسط سها 

حيفم اومد نصفه شبی بعد از اين بازی تحليل فوتبال نکنم! عجب بازی قشنگی بود. فکرش هم نمی‌کردم بازی که يه طرفش آلمان باشه اينقدر قشنگ از آب در بياد. منم که پيش‌بينی کرده بودم بازی مساوی می‌شه اما ۲-۲. يه کم تخفيف می‌دادم پيش‌بينيم درست از آب در می‌اومد. آقا ما کلی رو پرتغال حساب باز کرده بوديم که اونطور آب لمبو شد. انگليس هم که گفتيم قهرمان می‌شه٬ که آخر بدشانسی بود. ايتاليا هم که اولش هميشه گند می‌زنه. وسطش خوب می‌شه. آخرش دوباره گند می‌زنه! حالا عجالتا کلی می‌ذوقيم که آلمان نبرد. بقيه بازی‌هاش هم همينطور بشه (بلکه هم بدتر) بيشتر می‌ذوقیم.

سها (شاعر و مفسر بزرگ دنيای توپ گرد!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1383ساعت 20:15  توسط سها 

«ای صبح! ای بشارت فرياد! 

امشب خروس را

در آستان آمدنت 

سر بريده‌اند.»

اين پست اراجيف نصفه شب يه نفره که قاطی کرده حسابی..

اينجا مال من و مهرنازه.. درسته؟

اما جراتش رو ندارم حرف دلم رو بنويسم.. حالم از خودم بهم می‌خوره.. دلم می‌خواد برم

يه جايی که هيچ آشنايی نمی‌خونه.. فرياد بزنم. اما چه فايده وقتی گمنام باشی و فرياد بزنی؟

فکر می‌کردم حرف‌هايی برای گفتن دارم.. اما برای نوشتن هرکدوم بايد به صدنفر جواب پس بدم.. تا حالاش هم خيلی خوب اومدم.. اما...

اين چند وقته اينقدر دروغ شنيدم.. دورويی ديدم.. کنايه شنيدم.. فهميدم که اخلاقيات بعضی آدم‌ها فقط به مويی بنده... . نه٬ من خيلی احمقم که هنوز اين‌ها رو نفهميده بودم. ............... کاش می‌شد به اندازه همه حرف‌هايی که تو دلمه نقطه بذارم..................................................................................................................................................................................................................

پی‌نوشت: کاش سيستم نظرخواهی پرشين optional بود.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1383ساعت 20:14  توسط سها 

۱- اگه يه پيرمرد ۹۰ ساله٬ يه جوون ۲۰ ساله٬ يه کودک ۱۰ ساله و يه نوزاد چند روزه توی شرايط فوق‌العاده خطرناکی گير کرده باشند و در حال مرگ باشند و شما اين قدرت رو داشته باشيد که اونها رو نجات بديد٬ البته فقط يک نفر رو. چه کار می‌کنيد؟

۲- همون آدمهايی که بالا ذکر شد اما اين بار اونی که جوونه و اونی که پيره يه بيماری صعب العلاج دارند. اين بار چه کار می‌کنيد؟

سها

پ.ن. دختربچه‌ای به نام مهرناز گم شده! از يابنده تقاضا می‌شود اينجا کامنت بذاره و کوتوله‌ای رو از نگرانی نجات بده و مژدگانی دريافت کنه!

بعد التحرير: شما اونجا تنها هستيد (بعدا شايد کسی به کمکتون بياد اما اين تنها شماييد که قادر به کمک به يکی از سانحه ديدگان هستيد.) افراد هيچ نسبتی با شما ندارند. در ضمن لطفا دليل و منطق انتخابتون رو هم بنويسيد.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1383ساعت 12:14  توسط سها 

دل من باز چو نی می‌نالد

ای خدا

خون کدامين عاشق

باز در چاه چکيد؟

(ه-ا-سايه)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1383ساعت 15:13  توسط سها 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1383ساعت 11:55  توسط سها 

حدودا 10 روز شايد هم بيشتره كه من در طول شبانه‌روز حداكثر 2 يا 3 ساعت خوابيده‌ام. ديشب هم كه اصلا خوابم نبرد. الان هم نمي‌دونم چطور سرپا هستم و دارم كار انجام مي‌دم. اصلا هم خواب‌آلوده نيستم. فقط به طرز وحشتناكي گيجم. نمي‌دونم دليل اين بي‌خوابي‌ها دقيقا چيه. شايد ترس از زلزله باشه. براي اولين بار در عمرم بايد اعتراف كنم كه مي‌ترسم. از نابود شدن همه چيز و همه كس وحشت دارم. شايد هم دليلش فكر و خيال‌هاي ديگه باشه. ديشب هركار كردم خوابم نبرد. آخرش اومدم پاي كامپيوتر و كمي قالب رو دستكاري كردم. بعدش به حالت درازكشيده كتاب خوندم. در حالت عادي اگه 20 ساعت هم باشه كه خوابيده باشم بازهم اگه به اين حالت كتاب بخونم خوابم مي‌بره. خلاصه اينكه منطق‌الطير به نصفه رسيد و من خوابم نبرد! داشتم از خستگي مي‌مردم. حدود ساعت 4 صبح بود. نمي‌دونم خواب بودم يا بيدار. احساس كردم بدنم به طور كامل فلج شده. دست‌ها و پاهام بي‌حس شده بودند. حتي نمي‌تونستم حرف بزنم. خيلي حس وحشتناكي بود. من روي تخت دراز كشيده بودم و هيچ‌چيز به نظر خواب نمي‌اومد.همه‌چي واقعي بود. فقط قادر به تكان خوردن نبودم.

از اون موقع تا الان يه پام مدام يا درد مي‌كنه يا بي‌حس مي‌شه.

 

گفتم اين چند روزه به طور وحشتناكي گيجم. خوبه چند مورد از گيج زدن‌ها رو هم بگم!

شنبه صبح حدود ساعت 5 بود كه تازه داشت خوابم مي‌برد. مطمئن بودم كه با اين وضع نمي‌تونم از رختخواب در بيام و ساعت 7 سرخيابون منتظر سرويس باشم. تصميم گرفتم كمي ديرتر برم. به خودم گفتم ساعت 6:30 كه ساعت زنگ مي‌زنه بيدار مي‌شم و به همكارم پيغام مي‌فرستم كه دنبال من نيان. ساعت 8:30 با صداي زنگ تلفن از جا پريدم. همون موقع يادم افتاد كه اي داد بيداد! ديدي پيام نفرستادم؟ حالا حتما صبح كلي منتظر من شده‌اند. با كلي حس وجدان‌درد و ناراحتي راهي شركت شدم. تو راه يه هو متوجه شدم كه  پيام‌ جديد دارم. يه delivery report   مربوط به همون همكارم بود! با تعجب outbox رو چك كردم ديدم كه بله! اينجانب صبح يه پيام فرستاده‌ام به مضمون اينكه   I won't come today!  راستش اصلا يادم نمي‌ياد!!!

 

من يه نوه خاله دارم كه ايران زندگي نميكنه و من تا حالا او را نديده‌ام. اما اسمش رو زياد شنيده‌ام. اين خانم بعد از چند سال اومده ايران. شنبه شب تلفن زنگ زد و خانمي از پشت خط گفت: ببخشيد من ليلا هستم، خاله سيمين هستند؟

من: خاله سيمين؟ اشتباه گرفته‌ايد.

ليلا: من اين شماره رو گرفته ام .......

من: شماره درسته اما متاسفانه ما اينجا خاله سيمين نداريم!

مامان من: كيه؟

من: خانمي هستند مي‌گن با خاله سيمين كار دارن!

مامان من: خب بده به من.

من: آخه...

مامان: اسمشون چيه؟

من: ليلا

...

مامان: ليلا جون ببخشيد اين سها چون شما رو تا حالا نديده به جا نياورده!! اسم من رو اشتباهي شنيده فكر كرده شما اشتباه گرفتيد!

 

 

بابا شما هم اگه يه هفته نخوابيد بدتر از من مي‌شيد!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1383ساعت 20:12  توسط سها 

بالاخره با وجود تمام نا سازگاری های زمينی ، قالب جديد با همت سها ومهرناز آماده شد.

سها روز قبل از هفته گرد زلزله! آمد خونمون و کار و تموم کرديم(رو دست زمين زديم!)

پياده سازی به اين صورت بود که سها مرتبا "ايده افشانی" ميکرد و منم بيشتر مجری بودم،خورشيد مهرناز و دب اکبر سها ايده های اون بود ولی چيز خوبی از آب در آمد(البته به نظر خودمون!) زحمتUpload هم با سها بود

راستش من تصميم داشتم با هديه دادن قالب جديد به دوست عزيزم سها، از وبلاگ خداحافظی کنم، ولی مزه وبلاگ بازی رفته زير دندونم و اصرار های سها و علاقه خودم باعث ميشه اينکارو نکنم،(اميدوارم کسی از اين موضوع ناراحت نشه!!)

سها با دعوت من به  وبلاگ کوتوله قهوه اي، تجربه خوبی در اختيارم گذاشت (چون خودم هيچ تمايلی به وبلاگ زدن نداشتم) و جا داره اينجا ازش تشکر کنم... اگرچه يه اعتياد به به اعتياد های قبليم اضافه شد

جا داره بگم اين وبلاگ متعلق به سها است، تمام زحماتش را خودش ميکشه و من اينجا مهمونم، ولی مهمونی که با صاحبخونه فاميل شده، گهگداری هم که من دلم برای نوشتن تنگ شد، ميام اينجا(صابخونه خودش يه کليد بهم داده)

به هر حال بازم از سها ممنونم.

ميدنم خيلی از دوستان بی سرو صدا سری به اين وبلاگ ميزنن و افتخار نميدن اثری از خودشون به جا بذارن(که اکثرشون هم دوستای خودمن!!) ولی در مورد قالب جديد نظرتون را بگين، من و سها با آغوش باز از نظر دوستان استقبال ميکنيم.

مهرناز

پی نوشت:سها ميگم اسم خودتو تو اين پست بشمور ببين چندتا شد

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1383ساعت 22:11  توسط سها 

اگه چند نفر آدمی که در دانش و معلومات و سوادشون شکی نيست٬ پيش‌بينی کنند که به احتمال زياد تا شنبه در تهران زلزله مياد (علی‌رغم همه گفته‌ها مبنی بر غير ممکن بودن پيش‌بينی زلزله) چی کار بايد کرد؟! خودشون که می‌گن ممکنه هيچ اتفاقی هم نيفته٬ پيش‌بينی ما صددرصد نيست. اما احتياط شرط عقله٬ نه؟ دکتر رحيمی‌تبار از دانشگاه شريف و  همکارانش٬ به همراه دو گروه ژاپنی و آمريکايی٬مدت‌هاست که روی جريان پيش‌بينی زلزله کار می‌کنند. تا اونجايی که من می‌دونم چند تا زلزله خارج از ايران رو هم پيش‌بينی کرده‌اند. خيلی از پيش‌بينی‌هاشون هم درست از آب نيومده٬ ولی به هرحال فالگير و رمال نيستند که آدم به حرف‌شون اعتنايی نکنه. ديگه با خودتونه که اعتماد کنيد٬ يا نه. اما به قول سميرا احتياط شرط عقله.

***

همه کسانی که من رو می‌شناسن می‌دونند که من چه سوتی‌های توپی می‌دم. توی شرکت که معروف شده‌ام به .M.S  به معنی (Master of Sooty)!!

 حالا فعلا يه چندتا از آخرين سوتی‌های من رو که برای اولين باره که پابليش می‌شه داشته باشيد!

در شرکتی که من کار می‌کنم٬ برای تماس با خارج از شرکت بايد ۹ رو گرفت تا خط آزاد بشه. اگه بدون آزاد کردن خط شماره ۰ رو بگيری٬ تلفن‌های روی ميز منشی زنگ می‌خوره. يه روز داشتم يه شماره موبايل می‌گرفتم. حواسم نبود و ۹ رو يادم می‌رفت بگيرم. مستقيم ۰ رو می‌گرفتم. در نتيجه تلفن منشی زنگ می‌خورد. منشی‌ها هم نبودند. من تلفن رو قطع می‌کردم٬ می‌رفتم سراغ جواب دادن تلفن منشی! دو بار اين اتفاق افتاد!!!! و من بعد از هر بار تلاش می‌گفتم: اه.. اينجا هم مزاحم تلفنی داره؟!

امروز باتری گوشيم تموم شده بود. از همکارم پرسيدم طبقه بالا کسی گوشی سامسونگ داره؟ گفت يکی از همکارا گوشيش سامسونگه. گفتم:‌ گوشيش چه شکليه؟!! (به جای مدلش چيه؟!)

از حالا بگم حق انتشار اين سوتی‌ها فقط در وبلاگ e-sooty‌ و با اجازه نويسنده مجازه! نريد اين آخرين شاهكارهای جهان سوتی رو به اسم خودتون ثبت كنيد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1383ساعت 12:10  توسط سها 

در  مسلخ عشق جز نکو را نکشند

لاغرصفتان زشتخو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگريز

مردار بود هرآنکه او را نکشند

(سرمد کاشانی)

 

آخی اين گوگل چقدر گوگوله!!!! يه نفر با جستجوی عبارت «دخترهای زيبا ی سال جهان» به اين وبلاگ رسيده! چقدر اين گوگل باهوشه! از کجا می‌دونست دو تا کانديد Miss World اين وبلاگ رو می‌نويسند؟ بنازم به اين همه هوش و استعداد!

بيرون عجب رگبار و بادی مياد. اصلا احساس خوبی نسبت به بارون و طوفان آخر بهار و وسط تابستون ندارم. الانم هم که باد شديدی بيرون مياد و پنجره اتافم رو می‌لرزونه! آدم فکر می‌کنه زلزله است!   هروقت وسط گرما بارون و باد می‌شه ياد سيل تجريش می‌افتم. اوایل مرداد ۶۶ بود. يه روز دوشنبه که مامان و خواهر بزرگم تصميم گرفتند برای خريد برن ميدون تجريش. من هم با اصرار زياد می‌خواستم باهاشون برم. خواهر وسطی خونه دوستش بود. خلاصه اونقدر اصرار کردم که من رو هم با خودشون بردند. اما وسط راه خواهر وسطی رو ديديم که داشت برمی‌گشت خونه. اصرار کردند که برگردم خونه و پيش او بمونم. ولی من قبول نمی‌کردم! آخرش با ۵ تومان که پول يه بستنی پاک بود و وسوسه ديدن کارتون بارباپاپا که خيلی دوستش داشتم٬ راضی شدم.

۱ ساعت بعد رگبار شديدی گرفت. ظهر خبردار شديم که تجريش و ولنجک سيل اومده. يک روز و نصفی بابا همه بيمارستان‌ها و سردخونه‌ها رو گشت. تا اينکه بالاخره خودشون تماس گرفتند. توی يه مغازه گير افتاده بودند و داشتند توی گل و لای مدفون می‌شدند که يه آقايی پيداشون می‌کنه. کلی با حرکات اکشن از پشت‌بوم خونه‌ها می‌پرند! بعد از اون ماجرا هميشه با ديدن همچين رگبار و بادی ياد اون روز می‌افتم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1383ساعت 1:4  توسط سها 

قرار بود امروز اينجا صاحب يه قالب نو و تر و تميز بشه اما اين زمين اينقدر وول خورد که نذاشت به کارمون برسيم. امروز بعد از كلي قرار مدار گذاشتن و زمان ست كردن، بعد از يه ماه مهرناز اومد خونه ما تا طرح اوليه قالب رو كامل كنيم. 20 دقيقه نگذشته بود كه اي داد بيداد، لوسترها شروع كردند به حركات موزون انجام دادن! مهرناز هاج و واج كه اين چيه؟‌! من هم دستش رو گرفتم و كشيدمش از اتاق بيرون! مامان من هم كه هول كرده بود و من و مهرناز رو بغلش كرده بود و دعا مي‌خوند و هي مي‌گفت مرديم، خونه خراب شديم!! سقف ريخت رو سرمون! من هم اون وسط خنده‌ام گرفته! بعدش هم كه مهرناز برگشت خونه‌شون.  و قالب درست نشد كه نشد!

مهرناز در پست قبليش يه "چرا" پرسيده بود. راستش در جواب او بايد بگم كه چنين مواردي جزء اصول  قانون اساسي دنياي ماست. نمي‌دونم ميشه احساس هر كدوم از مواردي كه مهرناز گفته بود، به هم را عشق ناميد يا نه.

 3 سال پيش توي كلاس زبان استاد پرسيد:

Soha, What's your idea about love?

من هم جواب دادم:

There's no such thing as true love

or

Love is the biggest lie (joke) ever told the human

 

در همون كلاس يكي از هم‌كلاسي‌ها به من گفت: وقتي عاشق شدي جوابت رو مي‌دم.

من و عشق؟ هرگز!

اما بالاخره اين اتفاق افتاد.. هرگز هم نفهميدم چطوري اين‌طور شد. فقط يه چيزايي ياد گرفتم. اينكه اين احساس كور و بي‌منطقي كه اسمش رو عشق مي‌ذارن با همه رنج‌ها و سختي‌هايي كه همراه داره، وجودش براي انسان واقعا لازمه. با همه سختي‌هاش طعم شيريني داره. حتي اگه در بدترين حالت خودش تجربه بشه. بدترين حالت يعني اينكه يه طرفه باشه. يا اينكه طرفت حتي روحش هم خبردار نباشه.  نميشه وجود عشق رو نفي كرد. حتي نمي‌شه منطق رو قاطي اون كرد. چون وقتي پاي عشق وسط باشه، هميشه بين عقل و احساس، احساس برنده مي‌شه. تعريفم هم از عشق همينه. يه دوست داشتن بي‌منطق، كور، بت ساختن از معشوق.خلاصه اگه فكر مي‌كنيد عاشقيد، اما هنوز عقلتون كار مي‌كنه مطمئن باشيد كه هنوز عاشق نشده‌ايد.

اما در مورد مواردي هم كه مهرناز ذكر كرد، به نظر من براي قضاوت بايد خودمون رو جاي هر دو طرف بذاريم.. يه طرف عاشق مي‌شه. اون يكي نه. فرض كنيم اين دومي اصلا قصد اذيت و سوء استفاده از احساس اولي رو نداره. به هم قول ازدواج مي‌دن. اين وسط دومي كه عقلش كار مي‌كنه چون عاشق نيست، شخص مناسب‌تري رو مطابق با معيارهاي منطقي خودش كه با منطق ما جور در نمي‌ياد پيدا مي‌كنه. كاري كه فكر مي‌كنه درسته رو انجام مي‌ده و از نظر ما محكوم مي‌شه. شايد اولي هم اگه مي‌تونست از احساسش فاصله بگيره و منطقي فكر كنه، همين كار رو مي‌كرد. حالا اگه جفتشون عاشق مي‌شدن و در اوج احساسات با هم ازدواج مي‌كردند چي مي‌شد؟ اگه شانس مي‌آوردند طلاق مي‌گرفتند. البته شايد اون موقع هر دو تا لطمه روحي كمتري مي‌خوردند. به هرحال به نظر من آدمي كه عاشق مي‌شه بايد پيه همه چيز رو به تنش بماله. اين رو به خودم هم مي‌گم. به قول شريعتي: « دوست داشتن، در دريا شنا كردن است و عشق، غرق شدن.» اما غرق شدن هم لذتي دارد. به شرطي كه به اميد زنده روي آب آمدن، زيرآبي نري!

 

سها

 

پی‌نوشت: اين کلاغ‌ها و سگ‌ها بدجور دارن سر و صدا می‌کنند! فکر کنم زمين می‌خواد دوباره وول بخوره!

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1383ساعت 21:3  توسط سها 

پسر: دوست دارم،بگو که دوستم داری

دختر: ولی من هيچ احساسی نسبت بهت ندارم...

پسر:من از همون نگاه اول، دلم لرزيد، گفتم يا اين يا هيچکس، بگو دوسم داری...

و دختر سکوت ميکنه...

۳ماه بعد...

پسر:بگو دوسم داری

دختر: دوست دارم، خيلی زياد...

و قصر طلايی فرداها در ذهن دختر شکل ميگيره

پسر: خوب من کار اقامتم در کانادا درست شده و بايد برم، زندگی را تو بهشت آغاز ميکنيم

دختر: ولی ما همچين قراری نداشتيم؟  تصميم پسر جدی است و دختر با پروراندن روياها، تسليم ميشه و خانواده راهم به سختی راضی ميکنه

سه ماه بعد...

پسر رفتار سردی پيدا کرده، و دختر با بهانه غربت و تنهايي، به خودش دلداری ميده، بعد از يک هفته که پسر از دختر ميخواد تا باهاش تماس نگيره ، به دختر ميگه با توجه به اينکه کار اقامت دختر ممکنه طولانی بشه، اونا ديگه به درد هم نميخورن و بهتره فراموشش کنه و اينکه شخص مورد علاقه اش را پيدا کرده...

قصر طلايی که تا فلک بالا رفته بود، ناگهان بر سر دختر خراب ميشه و دختر که تجربه شکست در عشق را نداشته، خرد ميشه ولی اين شانس را داشته که با حمايت خانواده، شخصيت مخدوشش را از نو بسازه...

*************************

دختر: دوست دارم، بگو که دوسم داری

پسر: دوست دارم

دختر: قول بده که باهام ازدواج ميکنی و "هميشه" با من ميمونی

و پسر که اصلا خيال ازدواج در ذهن خودش نميپرورانده، به قدری جذب عشق خالصانه دختر ميشه که بهش قول ميده، اونم قول "مردانه"!(چون به گفته خودش از يک دختر غير از عشق صادقانه انتظار ديگه ای نداره)

در مدت يکسال دوستی عاشقانه، دختر با تمامی عشقی که به پسر ميورزيده، نيمنگاهی هم به فرصت های اطراف داشته که به هر حال چيزی از دست نده!و پسر عزمش را جزم ميکنه که به قولش وفا کنه...

خوب بالاخره فرصت طلايی فرا ميرسه و خواستگار ايده آل برای دختر پيدا ميشه...،

پسر:دوست دارم، خيلی زياد

دختر: منم دوست داشتم، ولی الان ديگه مطمئن نيستم!!! خانواده ام هم با وصلت ما موافقت نميکنن

پسر: ولی تو به من قول دادی...

دختر به دنبال بخت جديد پرواز ميکنه و پسر از هر کس و هر چيز برای رسيدن به او مدد ميجويه

تکه های خرد شده پسر را در بيمارستان بهم پيوند ميزنند، و مرتبا از خودش و اطرافيانش ميپرسه چرا؟؟؟ 

ولی هنوز آغوشش را به اميد بازگشت ، باز نگه داشته...

**************

اين دو ماجراهايی بود که از نزديک شاهد سوختن دوستانم بودم و فقط ميتونم بگم:

روزگار غريبی است نازنين...

مهرناز

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1383ساعت 12:2  توسط سها 
 
  بالا