تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

همه قصه‌ها يه روزی تموم می‌شن. بعضی‌ با پايانی شيرين و بعضی تلخ. پايان بعضی از قصه‌ها هم به عهده تخيل خواننده گذاشته ‌می‌شه. بعضی از قصه‌ها هم شروع نشده تموم می‌شن. يه سری از قصه‌ها رو شروع می‌کنی به نوشتن. اما وقتی که ميای تمومش کنی می‌بينی که نه می‌تونی شيرين تمومش کنی و نه تلخ! حتی نمی‌تونی به عهده خواننده بذاری. بدتر از همه اينه که قصه‌ات از اول هيچ آغازی نداشته.

****

عصبانيت خيلی خوبه می‌دونين چرا؟ چون  خيلی از ما آدمها٬ هرچقدر هم باشعور٬ فهميده٬ متشخص٬ مودب٬ و کلاْ باکلاس باشيم٬ فقط تو اوج عصبانيته که ذات اصلی خودمون رو نشون می‌ديم. مثلا من ديروز فهميدم که يه دوست خيلی مودب و متشخص می‌تونه جلوی جمع٬ همکارش رو کم عقل خطاب کنه. همين دوست عزيز می‌تونه جای ديگه٬ چون ديده که خانمی در کارش اشتباه کرده٬ به همين دليل همه خانم‌ها رو فاقد منطق و قدرت تحليل ارزيابی کنه. خود من هم وقتی عصبانی می‌شم٬ بايد سريعا محل رو ترک کنم وگرنه ممکنه حرفی بزنم که اوضاع رو به شدت بدتر کنه. اما اين چيزی که  خيلی من رو آزار داد٬ صحبت‌های اون دوست نبود. دورويی بود که متاسفانه من در اکثريت قريب به اتفاق آدم‌های اطرافم دارم می‌بينم. نمی‌دونم می‌تونم قويا بگم که زندگی در ايران ما رو به اين روز در آورده يا نه. نمی‌دونم اينکه خيلی راحت حاضر می‌شيم آبروی شخصی رو ببريم٬ در حاليکه تو روی طرف باهاش می‌گيم و می‌خنديم٬  راحت و سريع در مورد همديگه قضاوت می‌کنيم و قضاوتمون رو سريع تعميم می‌ديم و يا اينکه اگه به هر دليل از شخصی خوشمون نياد ديگه چشم منطقمون کور می‌شه و نوع رفتار٬ عقايد٬ حتی لباس پوشيدن اون شخص رو هم مطابق با پيش‌زمينه قبليمون مورد قضاوت قرار می‌ديم٬ زير آب همديگه رو به راست و دروغ می‌زنيم؛ آيا همه‌اش به گردن ايرانی بودنمونه؟ جبر زمانه است؟ قانون جنگله؟

بابا بی‌خيال اصلا.. به من چه؟ همينه که هست.  شايد من هم اگه ديروز با يه حرف راست٬ زير آب شخصی که ازش خيلی بدم می‌ياد رو می‌زدم٬ من هم خيالم راحت می‌شد و اينجا چرند پرند نمی‌نوشتم. اما نتونستم راستش رو بگم و يه دروغی گفتم که براش قضيه بد تموم نشه و در حقيقت به ضرر خودم تموم شد. احمقم ديگه.. کاريش نمی‌شه کرد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1383ساعت 21:29  توسط سها 
Dear Tech Support:

Last year I upgraded from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0.
I soon noticed that the new program began unexpected
child processing that took up a lot of space and
valuable resources.

In addition, Wife 1.0 installed itself into all other
programs and now monitors all other system activity.
Applications such as Poker Night 10.3, Football 5.0,
Hunting and Fishing 7.5, and Racing 3.6 no longer run,
crashing the system whenever selected. I can't seem to
keep Wife 1.0 in the background while attempting to
run my favorite applications. I'm thinking about going
back to Girlfriend 7.0, but the uninstall doesn't work
on Wife 1.0.
Please help!
Thanks,
A Troubled User.


REPLY:
Dear Troubled User:

This is a very common problem that men complain about.
Many people upgrade from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0,
thinking that it is just a Utilities and Entertainment
program.
Wife 1.0 is an OPERATING SYSTEM and is designed by its
Creator to run EVERYTHING!!! It is also impossible to
delete Wife 1.0 and to return to Girlfriend 7.0. It is
impossible to uninstall, or purge the program files
from the system once installed.

You cannot go back to Girlfriend 7.0 because Wife 1.0
is designed to not
allow this.
Look in your Wife 1.0 manual under
Warnings-Alimony/Child Support." I recommend that you
keep Wife1.0 and work on improving the situation. I
suggest installing the background application "Yes
Dear" to alleviate software augmentation.

The best course of action is to enter the command C: \
APOLOGIZE. Because ultimately you will have to give
the APOLOGIZE command before the system will return to
normal anyway.

Wife 1.0 is a great! program, but it tends to be very
high maintenance.
Wife1.0 comes with several support programs, such as Clean
and Sweep 3.0, Cook It 1.5 and Do Bills 4.2.

However, be very careful how you use these programs.
Improper use will cause the system to launch the program Nag Nag 9.5.

مهرناز
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1383ساعت 12:28  توسط سها 
زندگی و .... همینه که هست
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1383ساعت 16:28  توسط سها 

ديروز به اصرار دوستان و مامان خانوم تو اين گرما سئانس 4:30 رفتم شهر زيبا رو ديدم. به قول پدر جان٬ تو اين گرما سگ رو هم بزني از لونه‌اش در نمي‌ياد چه برسه به آدم! راستش زياد حوصله نداشتم. مامانم اينقدر غر زد به جون من بيچاره كه تقريبا با تلنگر من رو از خونه انداخت بيرون. اولين باري بود كه مشتاق بود من برم بيرون!!! خب احتمالا از بس حوصله سر بر شده‌ام!! به هرحال فيلم بدي نبود. ارزش ديدن داشت. هرچند كه پايانش خيلي ضعف داشت.ولي به هرحال من از بازي ترانه عليدوستي خيلي خوشم مياد.

 

چند وقت پيش يه سوالي پرسيده بودم. اما هنوز خودم بهش جواب نداده‌ام. بعضي از دوستان لطف كردند و شوخي و جدي جوابي به اين سوال دادند.

بعضي از جواب‌ها رو اينجا مي‌نويسم

 

1-     هيچ كس را نجات نمي دم چون همه انسانها حق حيات دارند.

 

2-     من اون جوون 20 ساله را نجات ميدم پيرمرده كه دست از دنيا شسته .نوزاد هم هنوز به دنيا نيامده اين بلاها قراره سرش بياد بهتره بزرگ نشه، پس روي هم رفته جوونه در اين دنياي بي جووني بهتر از همه ست

 

3-     من هرکدومی که عمرش هنوز به دنیا باقی نجات میدادم. اعتقادم اینه که عمر دست خداست، هرکدوم رو که من نجات بدم مهم نیست، من فقط وسیله بودم، چون طرف هنوز چند برگ از دفتر عمرش باقی بوده، بقیه حتما پیمونشون پر شده بوده.

 

4-     اين سوال می تونه خيلی از اصول انسانی رو زير سوال ببره.حق حياتی که بدست انسانی باشد.شايد نوزاد برای نجات دادن در اولويت باشد.

 

۵-     براي دومي ميگم كه نوزاد رو نجات ميدم ...چون وقتي بزرگ شد اين خاطره تلخ به هيچ وجه يادش نمياد كه رنج بكشه

 

حالا اگه خودم بخوام جواب بدم ... واقعا من در چه مقامي هستم كه براي زنده ماندن انساني تصميم بگيرم؟ شايد راه اول رو انتخاب كنم. هيچ كس را نجات نمي دم چون همه انسانها حق حيات دارند.

اما نمي‌دونم بعدا مي‌تونم به وجدانم جواب بدم كه چرا وقتي قادر بودم از مرگ حتي يك نفر جلوگيري كنم اين كار رو نكردم؟ اما اگه واقعا بخواهم انتخاب كنم. آيا بايد پيرمرد رو به جرم پير بودن به كل كنار بذارم؟ و همچنين نوزاد را به دليل اينكه تازه به اينجا وارد شده و چيزي از دنيا هنوز نفهميده؟ بين كودك 10 ساله و جوان چطور انتخاب كنم؟ چطوره اينطوري فكر كنم. جوان به دليل اينكه در سن جواني است و وجودش در حال حاضر بيشتر به درد جامعه مي‌خورد، از اولويت بيشتري براي نجات دادن برخوردار است. حداقل 8 سال طول مي‌كشد تا كودك به سني برسد كه وجودش نفعي براي جامعه داشته باشد. به نظر منطقي مي‌رسه. نه؟ فقط نمي‌دونم كودك 10 ساله هم اين منطق رو مي‌فهمه يا نه؟ پيرمرد هم پيربودنش رو دليلي براي كنار گذاشته شدنش مي‌دونه يا نه؟ جواب گريه‌هاي نوزاد رو چي بدم؟ بگم دنيا خيلي جاي بديه. همون بهتر كه اصلا نباشي و نبيني؟ اگه مي‌تونست حرف بزنه مي‌گفت:‌" اگه اين‌قدر بده، چرا اين سوال كه نجات كدوم‌ يك از ما مهمتره، اين‌قدر برات مهمه؟"

در مورد سوال دوم هم آيا واقعا جوون و پير به دليل بيمار بودن حقشون مرگه؟ كي مطمئنه چون بيماري صعب‌العلاج دارن حتما به زودي مي‌ميرند؟

حتي اگه اين دو نفر رو هم كنار بذارم. بين كودك و نوزاد چطور انتخاب كنم؟

اصلا بهتره هيچكدوم رو نجات ندم. من كه بعدا وجدان‌درد مرگ 3 نفر را خواهم داشت. 3 نفر و 4 نفر فرق زيادي با هم نمي‌كنه؟ مگه نه؟

نه... اما شايد نوزاد رو نجات بدم. بي‌خيال منطق. چشمم رو به روي همشون مي‌بندم. تحمل تنها گذاشتن اون كوچولو رو ندارم. فقط كاش مي‌تونستم دو نفر رو با خودم ببرم. اون‌وقت كودك رو هم مي‌بردم.

 

راستی چوبين عزيز هم در همين رابطه پرسيده بود که اگه خودمون بين اون چهار نفر بوديم و می‌خواستند يکی از ما رو نجات بدن چی کار می‌کرديم؟

 

من بدون هيچ تعارف و رودربايستی می‌گم که می‌خواستم من رو نجات بدهند. دليلش هم واضح است. چون انسانم و هر انسانی فکر جون خودشه مگر آدم‌های خيلی فداکار و استثنايی. من خيلی فداکار نيستم. استثنايی هم نيستم. و فکر می‌کنم حتی انسان‌هايی که جونشون رو برای بقيه فدا می‌کنند هم چند درصد احتمال می‌دن که خودشون هم جون سالم به‌در می‌برند. و اگر صد‌درصد مطمئن بودند که زنده نمی‌مونن شايد اين‌کار رو نمی‌کردند.

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1383ساعت 17:25  توسط سها 

دوستان دوست‌داشتني٬ آدم‌های تنفربرانگيز دوست‌داشتني٬ آدم‌های دوست‌داشتنی تنفربرانگيز٬ دوستان غيرقابل تحمل دوست‌داشتنی٬ دوستان دوست‌داشتنی غيرقابل تحمل٬ موجودات نفرت‌انگيز قابل تحمل. دوستان دوست داشتنی اعصاب‌خوردکن..........

جانوران انسان‌نمای مهم٬ نفرت‌انگيز و غيرقابل تحمل....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1383ساعت 22:24  توسط سها 

ديروز با بچه های کوه و تور(به مديريت آقای طواف) رفتيم دارآباد، برنامه ی خوبی بود مخصوصا که با چند وبلاگ نويس معروف هم آشنا شدم...

نويسندگان وبلاگ های وحی شبانه، امشاسپندان، آبتينوس، حرفهايی از جنس نگفتن و A Music, An Album  که آشنايی باهاشون برام جالب بوددر ضمن صحبت ويولت و وبلاگ معروفش هم شد، سها تبليغ کوتوله قهوه ای را هم کردم...

بعد از ظهرش هم نمايش جادوگر بينگل بون، به کارگردانی سيمين اميريان و بازيگری پرستو گلستانی که در تالار هنر برگزار ميشه رفتم، راستش اول از اينکه به يه تاتر کودکانه دعوت شده بودم زياد راضی نبودم، ولی بايد بگم بعد از ۱۵ دقيقه نظرم کاملا عوض شد، بسيار عالی بود، کارگرداني، بازيگري،دکور صحنه،لباس،موزيک،خلاقيت های هنری و جلوه های ويژه نمايشی، از همه مهمتر مشارکت مخاطب در نمايشبه همراه نقد و بررسی پايانی نمايش، باعث شده بود علاوه بر کودکان بزرگتر ها هم لذت ببرند، توصيه ميکنم اگه کوچولويی تو خانواده داريد يا يه کم دلتون برای دنيای کودکانه تنگ شده، حتما سری به اين نمايش بزنيد، تا ۱۹ تير اکران داره.

مهرناز

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1383ساعت 12:23  توسط سها 
سطح شعور٬ عقل٬ منطق و انصاف بشر با ترقی موقعيت شغلی و اجتماعی او٬ نسبت عکس دارد. (مگر اينکه خلافش ثابت شود.)
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1383ساعت 21:22  توسط سها 

يک سالی می‌شه که ديگه امتحانی ندادم اما برای اينکه به سميرا و مريم و ليلا و هستي٬ کلی حس همذات پنداری نشون بدم٬ اين دعا رو که خود هستی فرستاده بود می‌ذارم اينجا! به اميد پاس شدن کوانتوم و مکانيک سميرا و فارغ‌التحصيل شدن هستی! آمين!!!!!

أللهم أهدا كل شوت و مشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش.

 

ألذي لايعلم و لايستطيع أن يقراء في ليلة واحدة كل هذه الكتب المخوفة القطورة و الجزوات الزيراكسية.

 

الذي لا ينفع في الدنيا و الاخرة و في الموضوعات العملگية تغني محل أشتغالنا.

 

أللهم أنجنا من البليات الذي ينزل علينا ببركة الأساتيد و الأمتحاناتهم الذي يتنزل المعدل تحت خطوط المشروطية.

 

أللهم نسئلكة اللغو كل الأمتحان و الكوئيز في كل تروم. و لاتكلنا الي أنفسنا و نمراتنا و محفوظاتنا الذي يجذبتا الي المنجلاب المشروطية. و أعوذ بك من پروجات.

 

آمين يا كاشف المضطرين في الليالي الامتحانية.

 

 

سها

 

پی‌نوشت: اين مطلب رو که پست کردم مطلب قبلی مهرناز يک هو پريد! نمی‌دونم چطور اينطوری شد. هرچی هم گشتم نتونستم مطلبش رو پيدا کنم. مهرناز جون ببخشيد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1383ساعت 12:21  توسط سها 
 
  بالا