|
کوتولهى قهوهای
|
||
روز مادر مبارک. مبارک؟ مبارک؟!!
تو غلط کردی میخوای بری سر کار. من خوشم نمیياد زنم پاش رو از خونه بیاجازه آقاش بيرون بذاره. بشين به بچههات برس.
روز مادر مبارک
اه.. بازم روز زن شد. بايد صدتا کادو بخرم. سليقه هيچکدوم هم که مثل هم نيست.
روز اين زن و اون زن و اون يکی زن و بقيهشون مبارک
خواهرم بیخودی وقت خودت و ما رو میگيری که چی؟ برو شوهرت رو راضی کن بچهها رو بهت بده. حيف اين روز مبارک نيست؟
روز مادر مبارک
ما صلاح کارمندانمون رو میخواهيم. ما واقعا راضی نيستيم که کارمندان زن ما که خواهران ما هستند زحمات جانفرسای مديريت را متحمل شوند و يا برای انجام امور پيشپا افتادهای مثل رفتن به ماموريت دچار مشکل شوند.
روز کارمند زن مبارک
خانومهای محترم. دامناتون رو محکم بگيريد. اگه شلوار پاتونه٬ در بيارين دامن پاتون کنيد. سعی کنيد فنردار باشه. آخه بايد مردها رو محکم پرت کنيد سوی معراج! چرا اينقدر غر میزنيد؟ مگه بهشت زير پاتون نيست؟ ديگه چی میخواهيد؟ چی؟ بهشت زير پاتونه و خودتون تو جهنم؟ دختر کرم از خود درخته که تو الان خودت تو جهنمی.
داری بين حدود ۲۵۰ تا track که اسم همشون هم track1 (الی 5-4) هست٬ دنبال يه آهنگ خاص میگردی. چون شباهت اسامی زياده ترجيح میدی که از آخر شروع کنی بيای اول. بعد از حدود ۲۰ دقيقه میفهمی که آهنگ مورد علاقهات اولين توی ليست بوده! چه حالی داری بعدش؟!
گاهی وقتها دنيا خيلی مهربونه. اين محبت هميشگی نيست. پس قدرش رو بدونيم.البته اين محبت از جايی که انتظارش رو نداری بهت میرسه.
ما همه اسير گردابيم. خوش به حال اونها که بلدند چطور با آب بچرخند. کافيه سرعتت رو تنظيم کنی. بقيهاش حله.
کمک... يکی داره غرق میشه.
ديروز و پريروز هوا وحشتناك گرم بود. اين تابستون تا خودش بميره من رو كشته! واقعا اين دو روز چله تابستون بود. دقيقا از نظر تقويم هم چله بود! قدما يه چيزي ميدونستند ديگه!
تا ميام يه كم به آرامش فكري و ذهني برسم، سريع يه اتفاقي ميافته كه همه چيز رو به هم ميريزه. حالا چون ميخوام غر بزنم و مهرناز ميگه غر نزن و آزاده هم ميگه بيخيال٬ پس فعلا اين نقطهها رو داشته باشين!
..............................................................................................................
...................................................................................................
راستي٬ بالاخره اين ارکات موجب دردسر شد. من که نفهميدم چرا خيلی از آدمهای بعضا محافظهکار (منظورم جناح سياسی نيست) اطرافم تا به ارکات رسيدند يک هو کلی از اطلاعات شخصیشون رو رو کردند. يکی از همکارانم به نام شرکت يه community تو ارکات زده. مديرعامل شرکت هم اين گروه رو ديده و اعتراض کرده که چرا عکس بعضی از خانمها بیحجابه!! خلاصه بنا به دستور مديرعامل اين چند نفر از گروه حذف شدن و اگه عکس خوب! بذارن میتونند برگردند. ................................
........................................................................................
ترجمه اين نقطهها اينه که: نبايد يادمون بره که اينجا ايرانه. و همه حق دارند در خصوصیترين مسائل زندگی ما دخالت کنند.
آخيش چقدر غر زدم!
مهمان مامان خيلي قشنگ بود. فقط نميدونم چرا رو در و ديوار شركت زده بودند " فيلم شاد مهمان مامان"؟
به نظر من اصلا فيلم شادي نبود. حكايت زندگي بود كه به زور ميخواهيم نقاب شادي روش بزنيم. و چقدر هم قشنگ اين حس به تصوير كشيده شده بود. از نقش زنهاي فيلم خيلي خوشم اومد. هرچند سنتي و زجركشيده اما قوي و محكم. بازي پارسا پيروزفر هم خيلي خوب بود. اصلا قابل مقايسه با بازيهاي يخزده قبليش نبود.
يه جور حس جالبي آخرش بود. اينكه همه بدبختيها سرجاشون بودن و حتي بدتر شده بودند. مامان مريضتر شده بود. معتاد به موادش رسيد!كلاغه هم به خونهاش رسيد!!فقط نفهميدم اين خونه كجاي شهرما بود كه اينهمه آدم فداكار توش پيدا ميشدند و همه به هم كمك ميكردند. فقط اين قسمتش كمي تخيلي بود!
راستي سميرا، من يه چيزي ميدونستم كه گفتم بيخيال درس و فوق ليسانس! (يعني هنوز رسما نگفتم. ذهناً و عملاً گفتم!) حالا خودت تازه به اين نتيجه رسيدي؟!!
خورشيد به كام مغرب ميرود
و ستاره شب ميدرخشد
و يك نداي روشن مرا ميخواند
باشد كه چون از خاكريز دريا بگذرم
هيچ نالهاي نباشد
و اين موج كه اكنون به دريا ميرود
همانند آن موج كه از ژرفاي دريا بيرون آمده بود
خفته و خاموش به خانه بازگردد
تاريك، روشن
و ناقوس شب
و آنگاه تاريكي.
باشد كه چون بر كشتي سوار شوم
اندوه وداع نباشد
زيرا هرچند اين موج مرا به وراي زمان ميبرد
چشم اميد گشودهام
كه چون از مرز ساحل بگذرم
ناخداي خويش را روي در روي ديدار كنم
(عبور از خاكريز دريا
شاعر: تنيسن)
نکته ۱: Sheep اسم قابل شمارش بود يا غيرقابل شمارش؟!!
نکته۲: البته قبلا تو كشور ما زنان «کشتزار» مردان به حساب میاومدند٬ اما حالا زمانه ايجاب میكنه كه رابطه زناشويی از نوع گوسفنديش باشه! به اين میگن ارتقاء از مقام والای جماديت به حيوانيت!! راستی بالاخره نفهميدم كشاورزی مهمتره يا دامپروري!
ديروز تلفني با مهرناز صحبت کردم. بدانيد و آگاه باشيد که گم نشده و سر جاشه! بنا به مکالمه ديروزم با مهرناز که شاکي بود که چرا اينجا من همه اش غر مي زنم، تصميم گرفتم اسم اينجا رو بذارم غرلاگ!
حالا قبل از هرچيز به مکالمه من، خواهرم، سپهر و نگين (بچههاي خواهرم) توجه كنيد.
زمان: شب موقع شام
مكان: روبروي يه fast food
(من و خواهرم يك روزه كه با نگين صحبت نميكنيم. چون دختر بدي بوده و بايد ادب شه! در ضمن خواهرم هم به خاطر موضوعي خيلي عصباني است.)
سپهر: من گشنمه بريم پيتزا بخوريم
خواهرم: من اصلا گشنهام نيست. حوصله هم ندارم.
من: من سرم خيلي درد ميكنه. حالم خوب نيست. زود بريم خونه
نگين (رو به آسمون!): برم خودم براي خودم همبرگر بخرم!
سپهر: من گشنمه. من پيتزا ميخوام...................
5 دقيقه بعد:
سپهر: من گشنمه. من پيتزا ميخوام...................
خواهرم: اينقدر اصرار نكن. عصباني ميشمها
20 دقيقه بعد:
(درون رستوران- بعد از بلعيدن چهار عدد پيتزا و مخلفات
)
من: آخيش.. پس اينهمه حالم بد بود به خاطر گرسنگي بوده!
خواهرم: منم عصباني بودم به خاطر گشنگي بوده!
نگين: منم حرف بد ميزدم، نگو گشنم بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما كه هيچي، ميز بغلي هم از خنده منفجر شد!
(مجبور شديم با نگين آشتي كنيم ديگه! چه كار ميشد كرد!)
***
راستي مينا خانوم بي لنز شد!
يعني اينكه ليزيك كرد و به سلامتي شماره چشمش
شده 10/11!!! علت اين يه شماره اضافه اينه كه دكتر خواسته ديگه خيلي سفارشي عمل كنه!!! ولي به هرحال چشم نو مبارك!
ياد عمل خودم افتادم. من هيچوقت لنز نميزدم، بنابراين برداشتن عينك برام مثل يه رويا بود. يادش به خير سر عمل كلي ماجرا داشتم! من كلا خيلي دير داروهاي بيهوشي و بيحسي بهم اثر ميكنه. مثلا يادمه بچه بودم لوزه سوم عمل كردم. دكتر آمپول بيحسي رو تزريق كرد و گفت عزيزم تا 10 بشمري خوابت ميبره. نشون به اون نشون كه تا نزديك 250 شمردم!!
يا يه عمل سرپايي داشتم دكتر بيچاره 4 تا آمپول بيحسي تزريق كرد و آخرش به اين نتيجه رسيد كه بهتر بود بيهوشي عمومي ميداد! خلاصه سر عمل چشم هم، قطره بيحسي رو ريختند تو چشمم. نفر دومي بودم كه براي عمل رفتم. حين عمل همه چيز رو احساس ميكردم. وقتي كه لايه قرنيه بريده ميشد، كاملا احساس درد ميكردم (البته نه خيلي شديد) موقع تاباندن اشعه هم مدام چشمم رو تكون ميدادم. چون كاملا حتي اشعه رو هم حس ميكردم (سوزانده شدن سلولها منظورمه). البته دستگاه روي نقطه خاصي ازچشم تنظيم ميشه و هروقت چشم تكون بخوره دستگاه از كار ميافته. همين موضوع داد دكتر رو در آورده بود. من هم فكر ميكردم همه اينها طبيعيه و هيچي نميگفتم. آخرش دكتر عصباني شد و با فرياد گفت: "خيلي اذيت ميكني، اصلا عمل بي عمل!" خلاصه با هر بدبختي كه بود عمل تموم شد و رفتم براي معاينه. اونجا بود كه احساس كردم پلكهام دارن بيحس ميشن! اونقدر بيحس شد كه نتونستم براي معاينه باز نگهشون دارم. دكتر اينجا دوزاريش افتاد و گفت: قطره تازه اثر كرده!!!!!، بعدش هم با دلسوزي گفت كه چرا سر عمل نگفتم، من هم خيلي مظلوم گفتم: آخه فكر كردم طبيعيه! تازه شما هم خيلي عصباني بوديد! پرستارها هم دلشون برام سوخت و 2 تا آبميوه بهم دادند!!!!!! آخيييييييييييي! دلم به حال مظلوميت خودم سوخت كلي! 
راستي با شكوهترين لحظه،وقتي بود كه از تخت پا شدم و روي همون صندلي نشستم كه چند دقيقه قبل بدون عينك نشسته بودم، و در كمال تعجب ديدم كه در فاصله چند متري من يه تابلويي هست و من تازه اون رو ميديدم! خيلي باشكوه بود.
(اين رو فقط عينك ذرهبينيها ميفهمند!) هنوز هم گاهي وقتها صبح كه بيدار ميشم زير تختم دنبال عينكم ميگردم اونم كورمال كورمال!
|
|