تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

- فصل مورد علاقه‌ات کدومه
- پاییز و زمستون
همیشه همین‌طور بوده... تعطیلی سه‌ماهه مدرسه‌ها در تابستون هیچوقت نتونست علاقه من رو به پاییز کم کنه. پاییز همیشه برای من بوی زندگی می‌ده. اگه بهار تولدی دوباره است زمستون سرچشمه این تولده و همین‌طور پاییز. تا حالا روی یه خرمن برگ پاییزی غلت زده‌ای؟ هنوز هم در معدود شب‌های ابری پاییزی تهران٬ ساعت‌ها به انتظار بارون به چراغ روبروی پنجره اتاق خیره می‌شم و قطره‌های بارون و شاید دونه‌های برف رو می‌شمرم٬ درست مثل پارسال٬ و سال‌های قبل. حسی که این فصل بهم می‌ده توصیف‌نشدنیه٬ بعد از یه تابستون نفس‌گیر احساس می‌کنم دوباره دارم زنده می‌شم.
يادمه هميشه اول مهر که می‌شد با آدم بزرگا مصاحبه می‌کردند و در مورد خاطره‌ی اولين روز مدرسه‌شون می‌پرسيدن. من هميشه دلم می‌سوخت که چرا من هيچی از اول مهر کلاس اول دبستان يادم نيست! چند روز قبل و بعدش رو يادمه اما اون روز رو نه! فقط می‌دونم که خيلی ذوق مدرسه داشتم. هميشه دوست داشتم که اولين دوست مدرسه‌ايم خوشگل باشه! بغل دستيم خيلی خوشگل بود و منم باهاش دوست شدم. اما بعد از مدتی تو همون عالم بچگی فهميدم که خوشگل بودن معيار درستی برای دوستی نمی‌تونه باشه. جالبه اسم کامل بيشتر همکلاسی‌های اون موقع يامه اما فاميلی يکی از تقريبا دوستای دانشگاهم يادم رفته!.. يه روز توی حياط مدرسه داشتيم بازی می‌کرديم. بارون اومده بود و يه قسمت يه چاله‌ی آب درست شده بود. از روی چاله می‌پريديم. يه ليوان آبی داشتم که يکی از بچه‌ها که اسمش فائزه و مامانش معلم دينی کلاس دومی‌ها بود خورد به من و ليوانم افتاد تو چاله. بهش گفتم چرا اين‌طوری کردی و اونم گفت دلم می‌خواد و محکم مشت زد تو دلم! بعدش هم گفت می‌رم به مامانم می‌گم! منم گفتم خب بگو.. نفهميدم چطور شد که فائزه به صميمی‌ترين دوست دوران دبستان و راهنماييم تبديل شد. الان خودش يه پسر کوچولو داره. خلاصه اين‌که امروز کوچولو‌های کلاس اولی رو که ديدم دلم برای پاييز کودکيم تنگ شد. يه کم هم دلم به حال اين کوچولوها سوخت. چقدر تلاش می‌کنن تا بزرگ بشن و وقتی که بزرگ می‌شن دلشون برای بچگی‌هاشون تنگ می‌شه. راستی ياد «بازم مدرسه‌م دير شد افتادم»! و الفی اتکينز که می‌خواست بره مدرسه.

اينم از آفلاين نوشته‌ها:

می‌خواستم برای از دست دادنت گريه کنم اما افسوس که اشک‌هايم را برای به دست آوردنت از دست دادم.

راستی پاييز فقط يه بدی برای من داره. اون هم اينه که ديگه از ديدن روز خبری نيست غير از آخر هفته!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1383ساعت 12:47  توسط سها 
اينم برای ابراز وجود کوتوله‌ی قهوه‌ای قاطی غول‌های قرمز! خلاصه اين‌که نگيد کوتوله سرش به کار خودشه و خبر نداره اطرافش چی می‌گذره. هرگونه سلب آزادی بيان محکوم می‌شود!.. (جو گير شدم!)
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1383ساعت 21:46  توسط سها 

دوست خيلي خوبم اينجا مي‌نويسه.. نوشته‌هاش رو خيلي دوست دارم. چون توي وبلاگش هم خود خودشه. با همون دغدغه‌های هميشگی‌ش.

 ............................................

مار از پونه بدش مياد......

نهار امروز شركت رو چون فكر مي‌كردم باقلاپلو با مرغه رزرو نكردم چون زياد مرغ دوست ندارم. وقتي چيزبرگر از بيرون سفارش دادم فهميدم غذا باقلاپلو با گوشت بوده. وقتي هم كه غذاي من رو آوردند ديدم اشتباهي برام به جاي چيزبرگر، چيكن برگر آوردن!

.............................................

 

جديدا همه‌اش از خودم مي‌پرسم اين كاري كه انجام دادم، ارزشش رو داشت؟ گرفتن حق چقدر مهمه؟ ارزش جريحه‌دار كردن احساسات ديگران رو داره؟ نمي‌دونم.. اما وقتي مجبوري براي برداشتن هر قدم تو زندگيت بجنگي شايد ديگه نفهمي برداشتن قدم‌هات چه انسان‌هاي نازنيني رو شايد به ناحق آزرده مي‌كنه. اما اگه بخواي ملاحظه‌شون رو بكني لحظه‌هاي زندگيت به باد مي‌ره. اميدوارم بالاخره روزی بفهمند.

 .............................................

شعر زير رو جايي به اسم مولانا خوندم اما توي ديوان شمس پيداش نكردم. به هرحال به نظر من فوق‌العاده است.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در اين سراب فنا چشمه حيات منم

وگر به خشم روي صدهزار سال زمن

به عاقبت به من آيي که منتهات منم

تگفتمت که به نقش جهان مشو راضي

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي

مرو به خشک که درياي باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوي دام مرو

بيا که قوت پرواز پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمي هوات منم

نگفتمت که صفت هاي زشت بر تو نهند

که گم کني که سر چشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گيرد كه خلاق بي جهات منم

اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست

وگر خدا صفتي دانک کدخدات منم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1383ساعت 12:45  توسط سها 

خوبه اين ايميل‌های فورواردی هست وگرنه من چی می‌نوشتم اينجا؟!

 

اين هم نکاتي جالب از دو رييس جمهور آمريکا

 

آبراهام لينکلن در سال 1846 نماينده مجلس سنا شد.

جان اف کندي در سال 1946 نماينده مجلس سنا شد.

 

آبراهام لينکلن در سال 1860 رييس جمهور شد.

جان اف کندي در سال 1960 رييس جمهور شد.

 

همسر هر دو آنها يک فرزند رو وقتي در کاخ سفيد زندگي ميکردند از دست دادند.

هر دو رييس جمهور در روز جمعه ترور شدند.

 

سر هر دو رييس جمهور هدف قرار گرفت. (مترجم: شايد هم قلب آنها. در نسخه اصلي مشخص نيستHeart نوشته شده يا Head)

 

حالا به اينها توجه کنيد:

 

نام منشي لينکلن ، کندي بود.

نام منشِ کندي، لينکلن بود.

 

هر دو توسط جنوبي ها ترور شدند. (متزجم : آمريکايي ها دو دستگي دارند: شمالي ها و جنوبي ها)

هر دو توسط جنوبيهايي به نام جانسون به موفقيت رسيدند.

 

آندريو جانسون (Anderew Johnson)، کسي که لينکولن را به موفقيت رساند، در سال 1808 به دنيا آمد.

ليندون جانسون (Lyndon Johnson)، کسي که کندي را به موفقيت رساند، در سال 1808 به دنيا آمد.

 

جان ويلکس بوس (John Wilked Booth)، کسي که لينکولن را ترور کرد، در سال 1839 به دنيا آمد.

لي هاروي اسوالد (Lee Harvey Oswald) ، کسي که کندی را ترور کرد، در سال 1939 به دنيا آمد.

 

هر دو قاتل با هر سه قسمت اسمشان مشهور هستند (مترجم: البته در ايران فقط قاتل کندي به نام اسوالد مشهور است و قاتل لينکلن چندان شناخته شده نيست.)

نام هر دو قاتل 15 حرف دارد. (متزجم: حروف نامهاي انگليسي را بشماريد)

 

حالا به موارد جالبتري ميرسيم:

 

لينکلن در ناتري به نام فورد به قتل رسيد.

کندي در ماشيني به نام لينکلن ساخت کارخانه فورد به قتل رسيد.

 

يک هفته قبل از ترور، لينکلن در مونرو ماريلند (Monroe Maryland) بود.

يک هفته قبل از ترور، کندي با ماريلين مونرو (Marilyn Monroe) بود.

 

به لينکلن در يک تاتر شليک شد و قاتل به يک ساختمان گمرک فرار کرد.

به کندي از ساختمان گمرک شليک شد و قاتل به يک تاتر فرار کرد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1383ساعت 22:44  توسط سها 

When I was a child, I used to pray every night for a bicycle, finally I realised that the Lord dosn't work that way, so I stole one and asked him to forgive me! (Erno Philips)

ترجمه: وقتی بچه بودم هر شب برای داشتن يک دوچرخه دعا می‌کردم. بالاخره به اين نتيجه رسيدم که خدا اين جوری کار نمی‌کنه! پس يک دوچرخه دزديدم و بعد از اون دعا کردم که خدا من رو ببخشه!

اين پايينی رو هم از وبلاگی خوندم که يادم نيست کجا بود. به هرحال با اجازه‌ی نويسنده:

دستانت را دور کمرم حلقه کن٬ لبت را بر لبم بذار و از شيره‌ی جانم بنوش (از طرف نوشابه!)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1383ساعت 8:44  توسط سها 

به اختيار ديگران به دنيا می‌آيی.. به جبر ديگران زندگی می‌کني... لااقل به اختيار خودت بمير....
نه! تو شايسته اختيار نيستی...

.....................

دو جوان ۲۲ پسربچه را پس از تجاوز به قتل رساندند. خيلی ساده است. هر روز با دوربين به شکار بچه‌ها می‌‌رفتند. قاتل می‌گويد که خود قربانی تجاوز بوده است. می‌گويند به هر مجرمی بايد فرصت اصلاح داد. می‌گويند فلسفه مجازات اصلاح است. من در حال حاضر اين حرف‌های قشنگ را نمی‌فهمم. به من عقب‌مانده بفهمانيد چنين حيواناتی چگونه اصلاح می‌شوند؟ شايد منظور اصلاح نژاد است؟ وگرنه گرگ که به بره تبديل نمی‌شود؟

راستی.. اين دو مجازاتشان اعدام است٬ عاطفه هم اعدام شد........! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1383ساعت 17:43  توسط سها 

 

 

 تريبون فمينيستي ايران:
شريفه حدودي زني 15 ساله، اهل روستاي كوخان دهگلان است كه 10 ماه از ازدواج وي مي‌گذرد. او به مدت 9 ماه تحت شديدترين شكنجه‌هاي قرون وسطايي و ضدانساني از سوي همسر و خانواده‌ي همسرش قرار گرفته است. شريفه داستان فاجعه‌انگيز خود را چنين بيان مي‌كند

در مدت 10 ماهي كه از ازدواجم مي‌گذرد، تنها يك ماه در كنار همسرم زندگي كرده‌ام و 9 ماه ديگر به سبب طمع خانواده‌ي همسرم جهت تصرف يك قطعه زمين متعلق به پدرم، در دستشويي منزل پدر شوهرم به زنجير كشيده شدم. ابتدا پدرشوهرم پدرم را براي امضاي قولنامه‌ي جعلي فروش زمين به منزل دعوت کرده و پدر بي‌سوادم را به نام امضا و مهر برگه‌ي درخواست وام جهيزيه از بانك، فريب داده و از وي امضا گرفتند.


بقيه را اينجا بخوانيد..................

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1383ساعت 12:42  توسط سها 

امروز موقع برگشت٬ از پنجره ماشين آقايی رو ديدم که تو اون گرما کاپشن تنش بود. منم که حساس به گرما و هرگونه منظره‌ای که حس گرما به آدم بده٬ کاملا متعجب و شايد کمی هم با تمسخر به دختر بغل دستی‌م گفتم اين آقاهه کاپشن تنشه. دختر خيلی خونسرد گفت:‌خب شايد مريضه...........

چرا خودم يه لحظه فکر نکردم؟
من خودم هميشه تلاش می‌کنم در مورد ديگران نظر ندهم (تلاش می‌کنم. ادعايی ندارم که موفق هم هستم). هميشه اعتقادم دارم رفتار ديگران تا زمانی که در زندگی من تاثيری نگذاشته هيچ ارتباطی به من پيدا نمی‌کنه. پوشيدن کاپشن در اين فصل درسته که عجيبه.. اما واقعا نبايد با اون لحن در موردش نظر می‌دادم. جلوی بغل دستيم واقعا خجالت کشيدم.

ما آدم‌ها انتظار تاييد شدن داريم. عادت بديه. من خودم اگه طرف مقابلم تاييدم نکنه حسابی توی ذوقم می‌خوره. اين عادت غريزی در بعضی آدم‌ها شکل حادی به خودش می‌گيره. مثلا اين‌جور آدم‌ها  نظری می‌دن٬ اگه گفتی آره تو راست می‌گی که هيچی.. دوست خوبی هستی. با کلاس و خوش‌ذوق و خوش‌سليقه. اگه گفتی نه.. به نظر من اين‌طوری نيست ديگه واويلا! عقده مخالفت داری. از خود راضی و کج‌سليقه هم هستی.
بگذريم.. ماجرای امروز به من ياد داد که هميشه به اين فکر کنم که انسان‌ها برای کارهای‌شان که به نظر ما بی‌ربط و مسخره مياد هميشه دليلی دارند. و اون دليل هم محترمه. مثلا اگه کسی بلوز بنفش با شلوار سبز می‌پوشه که به نظر من به قول معروف دهاتی است حتما دليلی داره. يا به نظرش اين دو تا رنگ به هم ميان. يا اصلا تناسب رنگ اهميتی براش نداره٬ لباس ديگه‌ای نداره و يا حتی ممکنه کور رنگی داشته باشه.  اگه کسی توی وبلاگش چيزهايی می‌نويسه که به نظر من لوسه٬ خب ديگه نمی‌خونم. در نظر صاحب اون وبلاگ هم ممکنه نوشته‌های کوتوله‌ی قهوه‌ای لوس و مسخره بياد. به هرحال اين‌که خيلی چيزها هست که به من مربوط نمی‌شه. حق نظر دادن در موردشون رو ندارم اما وسوسه خنديدن و مسخره کردن و سر از کار بقيه در آوردن به هرحال نمی‌ذاره آدم سرش به کار خودش باشه.

راستی.. اين مهرناز خانوم ما که چند وقت افتخار دادن اينجا مطلب نوشتند بعدش يه‌هو غيبشون زد سرشون خيلی شلوغ شده! يعنی اينکه شلوغ خواهد شد! علتش هم اينه که فوق ليسانس قبول شدن اونم دانشگاه اميرکبير. رشته مالتی‌مديا.دوست خودمه ديگه. مثل خودم باهوش و استعداده. فقط يه مشکل کوچولو هست که خيالی نيست! خلاصه اينکه خيلی تبريکات مهرناز جون. مشعوف شديم! اما اگه خيال کردی با اين بهانه می‌تونی از دست من دربری و ديگه کلاْ اين‌جا مطلب ننويسی بايد بگم که زهی خيال باطل! اسمت اين‌جا هست و خلاصه آش کشک خالته! حالا خود دانی!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1383ساعت 23:41  توسط سها 

اين ايميل امروز به دستم رسيد (عين ايميل با  تغييری کوچک):

بسمه تعالی

پروردگار محترم

احتراما، نظر به اين‌كه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي‌رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي، اين حقير به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشر را فراهم آورده ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1، منعقده مابين ابرجد اينجانب- مشهور به "آدم" – و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام "انسانيت" بپذيريد.

 

بديهي است من بعد اينجانب هيچ‌گونه مسئوليتي را در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هرچه سريع‌تر به اطلاع عزرائيل برسانيد.

 

 

                                                                    و من الله توفيق

                                                                    حيوان ناطق مشهور به انسان

..................................

رو نوشت

-         نكير

-         منكر

-         عزرائيل

-         شيطان رجيم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1383ساعت 12:41  توسط سها 

گاهی اوقات ترس از وقوع پيشامدي٬ وقوع آن‌را حتمی می‌سازد. گاهی اوقات از يک پيشامد٬ ديوی وحشتناک می‌سازيم. اين چند وقت فکرم به شدت مشغول موضوعی است که به ظاهر وحشتناک است. مدام به اين موضوع فکر می‌کنم که.. اگر اتفاق بيفتد؟ هرچه می‌خواهد باشد فقط آن نباشد. فراموش کرده‌ام که گزينه‌های ديگری هم هستند هريک به مراتب سخت‌تر و وحشتناک‌تر از اولی. اما از اولی می‌ترسم چون دانش بيشتری نسبت به آن دارم.

***

پنج‌شنبه شب از شبکه يک فيلم جالبی پخش شد. رهايی از زندان شائوشنگ. کمی ساختارش ضعيف بود اما پيام زيبايی داشت. زندانی بی‌گناه که قبلا بانکدار بوده به جرم قتل همسرش به حبس ابد محکوم شده است. به سنگ‌تراشی علاقه دارد و از يکی از زندانيان که در زمينه وارد کردن اجناس مختلف به زندان حرفه‌ای است٬ تقاضای يکه چکش سنگ خورد کنی می‌کند که به اندازه يک کف دست است. دوستش به شوخی می‌گويد اگر برای فرار چکش می‌خواهی بايد بدانی که ششصد سال طول می‌کشد تا با اين چکش ديوار را بکنی. همه متعاقد می‌شوند که اين چکش فقط برای سرگرمی است. اما نزديک به ۲۰ سال بعد زندانی فرار می‌کند! ۲۰ سال تمام با همان چکش ديوار را می‌کند!

***

داشتم تلفنی به نماينده سازمانی ياد می‌دادم که چطوری صورت‌جلسات مناقصات را اسکن کرده و به صورت يک فايل با فرمت jpg در آورد. از ايشان پرسيدم شما روی سيستم‌تان فوتوشاپ داريد؟ فرمودند: خير... XP دارم!

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1383ساعت 23:40  توسط سها 

دنيامون دنياي قاصدك‌هاست.

همه‌مون قاصدكيم

دستمون تو دست باد

مبادا قاصدک‌ها رو له کنيم

 

قاصدك كوچولو با بقيه قاصدك‌ها منتظر باد نشسته بود. هوا اما آروم بود. بادي نمي‌وزيد. قاصدك فكر كرد، اگه باد نياد؟ يهو يه سايه ديد. سايه،  گل رو چيد. بعد... باد تندي اومد. قاصدك‌ها شادي كنان،‌ توي فضا پخش شدند. قاصدك كوچولو خودش رو دست باد سپرد. يه هو يه سايه ديگه ديد. يه باد تند ديگه اين‌بار از جهت مخالف. باز هم سايه‌اي و بادي از جهت ديگر. ساعت‌ها گذشت. قاصدك كوچولو از اين كه در گوشه گوشه‌ي دنيا باد مي‌وزه خيلي خوشحال بود.

روزها گذشت. قاصدك كوچولو همچنان مي‌رفت. گاهي همراه با بادِ با سايه و گاهي همسفر بادِ بدون سايه.

هرجا مي‌رفت باد  بود و همه چي بود. اگه باد نبود هيچي نبود. يه روز كه باد نمي‌اومد، يه سايه اومد. قاصدك خوشحال شد. سايه بزرگ و بزرگتر شد، مثل يه ابر بالاي سر قاصدك اومد. قاصدك هنوز منتظر باد،‌... اما نه... بادي نيومد. ابر سياه  پايين اومد، پايين و پايين‌تر. دنيا سياه شد... .

ابر كه رفت،‌ باد اومد. اما قاصدك كوچولو همون‌جا موند. با زمين يكي شده بود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1383ساعت 23:39  توسط سها 

هي به من مي‌گن تو حرف نزني سنگين‌تري! به گوشم نمي‌ره كه نمي‌ره! من دهن باز كنم به حرف زدن پشت سر هم سوتي مي‌دم! البته تازگي بهتر شدم. قبلا كه واقعا فاجعه بودم.

مكالمه يك:

من: ديدين ساعي طلا گرفت؟‌ تكواندو واقعا ورزش با‌حاليه

همكارم (خانم): آره ولي كشتي‌ها خيلي بد بود.

من: آره.. باز كشتي آزاد يه چيزي.. كشتي فرنگي كه خيلي مسخره است. همه‌اش به هم شاخ مي‌زنند. مثل.... مثل گاو!!!! (توضيح کارشناسانه رو داشتين؟!)

 

همكارم(آقا- 2 دقيقه بعد٬ درحالی که مکالمه قبلی ما رو هم شنيده بود! ): خانم... كشتي فرنگي كار كردن كار هركسي نيست. باز آزاد راحت‌تره. فرنگي خيلي سخته. من خودم فرنگي كارم!!!

 

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پارسال همين موقع‌ها بود كه نمايشگاه هفته دولت برگزار مي‌شد. شركت ما هم قرار بود همراه با وزارت‌خانه در نمايشگاه شركت كنه. چند تا آدم خفن هم از وزارتخونه اومده بودند. قرار بود كه ما ها هيچي نگيم و هرچي اونا گفتند، بگيم چشم! به قول معروف جيك هم نزنيم. رئيس هم هي تماس مي‌گرفت كه جلوي اونا هيچي نگيد و مؤدب باشيد و ... . حالا فكرش رو بكنيد ما از صبح رفتيم نمايشگاه (محل اجلاس سران). غرفه رو گرفتيم، وسايلمون رو چيديم. كلي از اين قفسه‌هاي رنگي كتاب (همون فلزي ها كه بايد خودمون سرهم‌شون كنيم) درست كرديم با بدبختي. بعدش اون وزارتي‌ها اومدند و وسايل ما رو گذاشتند كنار و مال خودشون رو چيدند. من رو مي‌گي؟‌كارد مي‌زدي خونم در نمي‌اومد. مدام هم از شركت تماس مي‌گرفتند كه شما مواظب باشيد حرفي نزنيد كه بهشون بر بخوره. خلاصه اينكه حرف نزدن ما خيلي مهم بود. همكارها هم همه‌اش مواظب من بودند كه تيكه‌اي، متلكي، چيزي نندازم بهشون. اما چه كنم كه اگه اين زبون كار نكنه خيال مي‌كنم لال شدم (زبونم لال)!! نتيجه اين شد كه وسط  جمع خيلي بلند رو به همكارم گفتم (با لحني كاملا طعنه‌آميز): ما بريم ديگه. كاري نداريم اينجا كه! 

 نتيجه بعدي اين شد كه دو تا همكارم اولش رنگشون پريد. بعدش خيلي محترمانه به من گفتند لال شي ايشالا!!! بعدش هم شوتم كردند بيرون! كلي هم سفارش كردند كه نذارين اين برگرده‌ها!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1383ساعت 22:58  توسط سها 
 
  بالا