تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

چقدر تحمل درد داريم؟

اول اين  رو بخونيد......شما رو نمي‌دونم اما من يه لحظه همه بدنم بي‌حس شد. خوبه بعضي وقت‌ها به ما دخترهاي ايراني يادآوري بشه كه از ما بدبخت‌تر هم وجود داره.  به هرحال اگه هنوز حالتون سرجاش بود برگردين و ادامه افاضات بنده رو بخونيد.

......

داشتن دوستان زياد خيلي خوبه. خيلي خوبه كه دوستاني هم‌فكر و هم‌زبان داشته باشي. اما هيچي مثل داشتن پدر و مادر هم‌فكرنيست. درجه شكاف نسل‌ها بين پدرو مادر و فرزندشون مي‌تونه اون‌قدر باشه كه فرزند رو از خونه فراري بده يا اون‌قدر كه فرزند رو نسبت به پدر و مادرش بي‌تفاوت كنه. يعني افراد خانواده هيچ كاري به كار هم نداشته باشند. البته اين زياد هم بد نيست. يعني خيلي هم خوبه كه كسي كاري به كارت نداشته باشه. اما بعد از مدتي  ديگه حتي تلاش هم نمي‌كنيد كه با هم حرف بزنيد يا درد دل كنيد.

آخر هفته‌ها روزهاي عذاب آوريه. به خصوص كه خيلي از دوستانت پنج‌‌شنبه ها سركار برن و تو مجبور باشي توي اتاقت تنها بموني. به اندازه همه هفته كتاب بخوني، minesweeper بازي كني و هزار بار Imagine  جان لنون رو گوش بدي (من گاهي وقت‌ها به يه آهنگي گير مي‌دم و از صبح تا شب همون يكي رو گوش مي‌دم!). بعدش وقتي كه مي‌فهمي همه افراد خانواده جمعه قراره براي افطاري دور هم جمع بشن كلي ذوق كني كه بچه‌ها رو مي‌بيني و بعد فقط به اين دليل كه همه از تو بزرگ‌ترند و تو كه 25 سالته هنوز كوچيكه هستي هرچي خواستند بارت كنند و همه جمله‌هاشون با سها شروع بشه انگار كه جمله‌ي ديگه‌اي بلد نيستند. و تو هزاربار خدا رو شكر كني كه بقيه روزهاي هفته سركار مي‌ري و خونه نيستي.

عجيب نيست كه وقتي كاملا خبر دارم كه  با هم بودن هيچ لذتي ندارد هنوز ديوانه‌وار دوست‌شان دارم و در انتظار جمعه‌هايي كه با هم هستيم لحظه‌شماري مي‌كنم؟ غريزي است؟

.......

نخير اين هوا سرد بشو نيست كه نيست. من دلم بارون مي‌خواد. به كي بگم آخه؟ خورشيد خانوم بابا اين پاييز و زمستون رو بي‌خيال ما شو. چي مي‌شه مگه؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1383ساعت 12:42  توسط سها  | 

سلام، حال شما؟

کسی منو يادش مياد؟ آقا اين سها خيلی رفيق با مراميه، تحريم وبلاگ نويسی کرده! ميگه بی تو هرگز!

تا تو ننويسی منم نمينويسم... خيلی با مرامی دوست جونم

 

من يه جمله مينويسم، اگه دوستان متوجه معنی اش شدن من رو هم در جريان بذارن...

داخل در، "صيغه مسجد" خوانده شده، لطفا مراقب باشيد!!!!

 

اين جمله به در مسجد دانشگاه زده شده بود!

 

دوستدار شما ----- مهرناز

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1383ساعت 9:55  توسط سها 

آدم به گيجی و منگی و حواس‌پرتی من نوبره والا! ديروز پسورد اينترانت شرکت رو عوض کردم امروز يادم رفته. يه ايميل از جی‌ميل داشتم که چون يه کم رسمی‌تر بود و از اونجايی که ايميل به قول معروف Official بنده به دلخواه خودش ايميل‌ها رو انتخاب می‌کنه و می‌فرسته يا می‌گيره و خلاصه هيچ اعتمادی بهش نيست٬ اون جی‌ميل رو گذاشته بودم برای کارهای اداری. امروز به سرم زد و پسوردش رو عوض کردم. حالا هرچی فکر می‌کنم يادم نمی‌ياد. برای Password Recovery هم آدرس ايميلی رو می‌خواد که باهاش عضو شدم. هرچی آدرس ايميل داشتم زدم افاقه نکرد. حالا می‌گه برای مرحله بعدی ريکاوری که همون جواب به سوال امنيتی باشه٬ بايد ۵ روز صبر کنی. اما موضوع اينه که جواب اون سوال هم يادم رفته.....

خب بگذريم... يه موضوع جالب.. اِ.. چی می‌خواستم بگم؟... ای وای يادم رفت!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1383ساعت 22:55  توسط سها  | 

آخر هفته‌ی خيلی خوبی بود. کلی از دوستام رو ديدم و تو سر و کله‌ی هم زديم.

وای اين آهنگ چقدر ذوق برانگيزه.. گرفتين چيه؟

اگه هنوز نگرفتين برين اينجا تا دستتون بياد آهنگِ چيه!

امروز تصميم گرفتم در مورد مورچه بنويسم! من از بچگی مورچه‌ها رو دوست داشتم. يادش بخير خونه‌ی قبلی‌مون يه عالم مورچه داشت. کافی بود مثلا يه دونه برنج تو آشپزخونه بيفته٬ قطار مورچه بود که راه ميفتاد. خدابيامرز مادربزرگم که اون موقع‌ها پيش ما بود٬ هميشه توی کيفش بادوم و گردو داشت. بعضی روزها يه قطار مورچه می‌ديدی که دارن روی موزاييک‌ها اينور اونور می‌رن. ردشون رو که می‌گرفتی به کيف مامان جون می‌رسيدی...کار من هميشه اين بود که بشينم و مورچه‌ها رو تماشا کنم. هروقت هم که مامانم سم می‌ريخت دم لونه‌شون من يواشکی اونجا رو می‌شستم!! پسر خواهرم هم وقتی داشت زبون باز می‌کرد اولين کلمه‌ای که بعد از مامان و بابا گفت٬ مورچه بود! يه روز زمين رو نگاه کرد و يه عالم مورچه ديد و با ذوق گفت: موچا رو!

خلاصه اينکه من مورچه‌ها رو خيلی دوست داشتم. اما نمی‌دوستم اون موقع که دارم با علاقه نگاهشون می‌کنم اونا من رو به چشم يه فيل می‌بينند! راستی ديدين فيل و مورچه با هم دوست بشن؟

همه‌ی اين اراجيف رو نوشتم چون يکی از همون مورچه‌ها (که از همشون دوست‌داشتنی‌تره) ازم  خواسته بود که در مورد اون و خاطرات دوستی‌مون بنويسم. مورچه جون ديدی سر قولم واستادم؟

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1383ساعت 15:54  توسط سها 
 
  بالا