|
کوتولهى قهوهای
|
||
يه نفر نهار قورمه سبزي ميخوره بعدش ميره پشت كامپيوترش ميشينه و كارش رو ادامه ميده. بعد از يه مدتي يه جمله رو highlight ميكنه و در نتيجه رنگ زمينه اون جمله سبز ميشه. ايشون هم با خودش (البته يه كم بلند) ميگه: اه.. دستم قورمه سبزيئي بود!!!!*
ديروز رفته بودم تئاتر "من از كجا، عشق از كجا". ظاهرا روز آخرش بود. البته نتونستم خيلي با دقت ببينمش به چند دليل:
1- صبح زود رفته بودم كوه و تقريبا مستقيم و خسته و كوفته از كوه رفته بودم تئاتر
2- موجودي ناشناخته در سالن وجود داشت كه باعث ميشد بعضي از حضار از صندليهاشون بپرند بالا! از اونجا كه منم خيلي خسته بودم فكر كردم اين موجود همون شبح اپراست. بعدش يادم اومد كه دارم تئاتر ميبينم نه اپرا. پس اين نميتونه شبح اپرا باشه. بعدش چند نفر گفتند گربه است. خب صدالبته كه خيالم راحت شد. آخه من و گربهها با هم تفاهم خوبي داريم. داشتيم با آرامش تماشا ميكرديم كه ساكن صندلي جلويي پريد هوا و با كيفش كوبوند رو سر شبح ببخشيد گربه. من كلي دلم براي گربه طفلكي سوخت. همون موقع اين سوال پيش اومد كه اگه گربه است پس چرا ميوميو نميكنه؟اصلا دلم نميخواست كه اينطور منفيبافي كنم اما نكنه كه...كه....... موش باشه!!!! اونم موش به اون گندگي كه با گربه اشتباهي گرفته شد؟ خب صدالبته موش كه ترس نداره.. اما كثيف كه هست؟ نيست؟ داشتم در اين افكار سير ميكردم كه جلويي دوباره پريد بالا و بغل دستيش گفت: موشه...
در همين حال ايشون هم كنار من نشسته بودند پريدند بالا و چهارزانو روي صندلي نشستند. من هم كه بلد نبودم اونجوري بشينم. در نتيجه پاهام رو بالا گرفتم. در همين حين پاهام خورد به صندلي جلويي و اون بنده خدا نزديك بود دوباره بپره بالا!
خلاصه اينكه زياد نفهميدم تئاتر چي به چي شد. البته من و دوستم كلي سر اين موضوع كه نمايش بيخودي بود يا نبود با هم بحث كرديم. به نظر من ارزش ديدن داشت هرچند كه عالي نبود اما به هرحال به نظر ميرسيد بازيگران خيلي خسته هستند و زياد مسلط بازي نميكردند. به خصوص حركات موزونشون كه كاملا ناموزون بود. از قسمتي هم كه مربوط به خانه جذاميان بود خيلي خوشم اومد.
* اين سوتي كار من نبود.. باور كنيد!!!!
من خرداد ۷۶ ٬ هفده سالم بود. به خاتمی رای دادم چون حرفهايش با ناطق فرق داشت. در همان سن هفده سالگی هم میدانستم که تمام کانديداها برای انتخاب شدن شعار میدهند. همهجا هم میگويند شعار انتخاباتی. اما در مملکت خفقانزدهمان حتی آنگونه شعار دادن هم معجزهای بود. چه برسد به عملکردن به آن.
سال ۸۰ بيست و يک سالم بود. اين بار هم میدانستم که هيچ معجزهای اتفاق نخواهد افتاد. میدانستم خاتمی هيچ قدرت موثری در کوتاهمدت ندارد اما به او رای دادم. سال ۸۴ بيست و پنج ساله خواهم بود و اگر خاتمی میتوانست باز هم کانديدا شود و اگر گزينهای بهتر از او نبود٬ باز هم به او رای میدادم. هميشه به منطق بد از بدتر يک گام به بهتر نزديکتر است٬ ايمان داشتهام.
جمعی که روز ۱۶ آذر در دانشگاه تهران ديدم بيش از پيش به من اثبات کرد که «از ماست که برماست». روزی از خاتمی قهرمان ساختيم. او را مصدقی ديگر خوانديم و امروز او را خائن میناميم. مصدق هم خوششانس بود که دورانش کفاف اين را نداد که توسط هوادارانش به لجن کشيده شود. اين تاريخ ماست٬ امروز قهرمانی را علم میکنيم و فردا سرخورده از ايدهآلهايمان او را به زير میکشيم.
کمی منصف باشيم. در دوران خاتمی روزنامهها را فلهای توقيف کردند. مگر همين روزنامهها در زمان خاتمی فلهای توليد نشده بودند؟
من نمیگويم خاتمی اشتباه نداشت٬ عالی بود يا به شعارهايش عمل کرد. قصد دفاع از عملکردش را هم ندارم که نه از سياست سر در میآورم نه از اقتصاد. فقط اميدوارم دوستانی که از خاتمی انتظار معجزه داشتند روزی معجزهگر خود را پيدا کنند و آنها هم که انتظار عمل به شعار داشتند به قول خود خاتمی منتظر باشند تا نفر بعدی انشاءالله به وعدههايش عمل کند. اگر خاتمی تنها به يک شعارش عمل کرده باشد٬ همان تحمل مخالف است که آن را هم ياد نگرفتيم.
امروز وبلاگم دو ساله شد. يعنی دو سال از اولين نوشتهام میگذره. اولين نوشته اين بود: «اين وبلاگ در دست اقدام میباشد!»
از دو سال پيش تا حالا تعداد خوانندگان اينجا کمابيش به اندازه تعداد دوستان اطرافم بوده! دوست دارم بازم به نوشتن تو اينجا ادامه بدم البته به کمک دوست عزيزم مهرناز و البته اگه تنبلی اجازه بده! جا داره اينجا از همه دوستان عزيزی که برای اينکه من خوشحال بشم زورزورکی کامنت میدادند تشکر کنم!! همينطور دوستان عزيزی که برای اينکه من احساس کنم تعداد خوانندگانم بالا رفته٬ مدام با اسامی متغير و مستعار نظر میدن کمال تشکر را دارم!
تولدت کوتوله قهوهای مبارک
من دو تا دوست صميمی دوران دبستانم (دوم و سوم) رو توی ارکات پيدا کردم. يعنی اول يکیشون من رو پيدا کرد و بعدش من اون يکی رو. خيلی هيجانانگيزه. حالا دارم يه قراری جور میکنم که هم رو ببينيم.
کتاب «يک مرد» اوريانا فالاچی رو با ترجمه «يغما گلرويي» و با تشويق دوستم خريدم که بخونم. ولی تو همون چند صفحه اول جا زدم! علتش اينه که مترجم به قول خودش برای اينکه مردم تشويق بشن علیرغم نثر سنگين کتاب٬ اون رو بخونن٬ اومده کتاب رو به زبون شکسته ترجمه کرده. حالا فقط فکرش رو بکنيد ششصد صفحه کتاب رو بخواهی به زبون عاميانه بخونی. من بعيد میدونم نثر اصلی کتاب شکسته بوده باشه کمااينکه ترجمههای قبلی هم اينجوری نبودند. نمیدونم يغما گلرويی چطور به خودش اجازه داده کتابی مثل «يک مرد» رو اينطوری خراب کنه. «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» رو هم همينطور ترجمه کرده حالا اون تعداد صفحاتش کمه و قابل تحملتره. اگه متن اصلی اين دو کتاب شکسته نباشن٬ اونوقته که بايد گفت يغما بهتره همون شعرهای قشنگش رو بگه و دست از سر ترجمه برداره.
در ضمن اونايی که میگن تو که خودت تو اين وبلاگ شکسته مینويسی چرا به شکسته نويسی ايراد میگيری بايد يادآوری کنم که نوشتن توی وبلاگی فکسنی مثل اين با ترجمه يه اثر ادبی خيلی فرق داره. تاکيد میکنم ..«ترجمه» نه نوشتن داستان. نويسنده حق داره که هرطور مايله کتابش رو بنويسه اما مترجم «بايد» به اصل وفادار بمونه. حداقل اين نظر منه.
حالا که حرف يغما شد اين شعرش رو که خيلی دوست دارم بخونيد:
«تمامِ قصهها با بودِ يکی و نبودِ ديگری آغاز میشوند٬
که:
يکی بود٬
يکی نبود
يکی رفته بود و يکی مانده بود٬
مانده بود و گريه کرده بود...»
چند وقت بود يادم رفته بود وبلاگ دارم! يعني براي ترك اعتياد (و البته خساست) اصلا از خونه با اينترنت كاري نداشتم. اصولا وقتي همه چي الكي خوبه براي چي وقتم را پاي وبگردي تلف كنم؟
ديروز صبح كه براي ورزش صبح گاهي رفته بودم پارك ملت با ديدن قوها ياد يه داستان واقعي افتادم كه نوشتنش خالي از لطف نيست.
توي نوارهاي ويدئويي خواهرم يه نوار پيدا كردم كه برنامه هاي تلويزيوني
نشون مي داد كه اين قو كاملا تنها و جدا از قوهاي ديگه زندگي مي كنه. قايق هاي درياچه هم از اين قايق قويي ها بودند. كاسپر عاشق يكي از همين قايق ها شده بود. تمام روز يا به دنبال اون قو يا در كنارش حركت مي كرد. شب ها همون جا كنار قايق مي خوابيد و گردنش را به گردن قايق مي ماليد. يه آن اون قايق رو ول نمي كرد. جالب اينجا بود كه قايق خودش را از بين اون همه قايق تشخيص مي داد. بعد از چند ماه براي نوسازي پارك قايق ها رو عوض مي كنند. يه سري قايق جديد ميارن و قايق قويي ها رو مي برند به انباري خارج از شهر. بعد از چند روز ناگهان متوجه مي شن كه كاسپر نيست. هرچي دنبالش مي گردند پيداش نمي كنند. البته خيلي راحت مي شه فهميد كاسپر كجاست. سريع به انبار قايق قويي ها میروند و قوي عاشق رو اونجا در كنار قايقش پيدا مي كنند. كاملا مريض و نحيف. به ناچار قو و قايقش رو با هم به درياچه برمي گردونند. گوينده مي گفت كه بعد از اين ماجرا خيلي از مردم اين درياچه رو به عنوان نماد عشق مي شناسند. كاسپر و قايقش با هم بودند و تمام درياچه رو با هم مي گشتند. ديگه هيچكس نمي تونست اونا رو از هم جدا كنه.
|
|