|
کوتولهى قهوهای
|
||
امروز تا ظهر بیشتر سرکار نبودم. اما دیروز و امروز همچین سخت گذشت! اینقدر ذوق این تعطیلی ها و سال نو رو دارم حالا انگار چه خبره. به قول رئیس کوچیک که تعطیلی تاسوعا- عاشورا هم امسال ۴ روز طول کشید (با احتساب ۲۲ بهمن و جمعه)٬ این چه فرقی می کنه جز اینکه کلی هم خرج روی دستمون میذاره؟!
ولی خب غیر از عید و سال نو بودنش و مسافرت رفتن و استراحت کردنش همین که آدم احساس می کنه یه سال تموم شده و شاید فقط شاید در سال جدید اتفاقات خاصی بیفته که امسال نیفتاده٬ آدم کلی الکی امیدوار میشه! خلاصه فعلا تا یک هفته تعطیلم و اصلا هم نمی خوام با فکر اینکه بعد یک هفته باید به اون اداره .... برگردم٬ تعطیلاتم رو خراب کنم... یادش بخیر مدرسه و دانشگاه دو هفته تمام تعطیل بودیم. ای جوونیییی کجایییی!!!
خلاصه اینکه امروز رئیس کوچیک می خواست بره خرید عیدی برای همسر محترمش. تنها که نمی خواست بره پیشنهاد داد من هم باهاش برم. منم که ذوقمرگ که آخ جون 4 ساعت هم زودتر از این جهنم خلاص بشی خودش کلی کیف داره حتا اگه از مرخصیت خرج کنی. مشکل اینجاست که برگه مرخصی من رو رئیس کوچیک باید امضا کنه که مشکلی نیست اما خود رئیس کوچیک باید برگه اش رو بده دفتر رئیس بزرگه منشی دفتر امضا کنه. حالا واویلا اگه منشی بخواد سوسه بیاد! یه مشکل دیگه هم هست که اصولا من و رئیس کوچیک نمیشه همزمان با هم در اداره حضور نداشته باشیم. یکیمون باید باشه به هرحال! حالا که می خواستیم با هم بریم یه جورایی گناه کبیره بود! خلاصه اینکه با چه دلهره ای ظهر شد و با چه دلهره ای تا طبقه پایین رفتیم و از جلوی نگهبانی رد شدیم! (بارها شده تا نگهبانی میریم برگه مرخصی هم داریم یا اصلا ساعت کاری تمومه میخواهیم بریم بیرون میگن از دفتر مدیریت زنگ زدند کارتون دارند نمیشه برید!) خلاصه وقتی که با موفقیت از در خارج شدیم یه نفس راحت کشیدیم و د دررو! خوشبختانه موبایلهامون هم شارژ نداشت و داشت خودش خاموش میشد. (اینجا اینطوریه که ممکنه که هروقت دلشون بخواد زنگ بزنند بگن بیایید اینجا ... حالا یه وقت خیال نکنید من در اورژانس یا پلیس کار می کنم ها!... نه بابا کار ما خیلی مهمتر از این حرفاست!!!!! و خودمون هم اصولا خیلی مهمیم!)
راستش مدتها بود توی روز بیرون نرفته بودیم! صبحها که من با سرویس اداره میام و اگه خودم برگردم که زودتر از 8 خونه نیستم و بعضی روزها که از زیر بار اضافه کار اجباری در میرم با سرویس اداره برمی گردم خونه و کلا مدتیه که خیابونهای تهران و مردم رو درست در نور روز ندیده ام! رئیس کوچیک هم همینطور... راستش یه کم از ریخت خودمون خجالت کشیدیم!!!! از بس که ملت عجیب غریب بودند! همه هم یه جوری ما رو نگاه می کردند که نگو! کلا انگار همه از فضا اومده بودند.. شاید هم ما از فضا اومده بودیم!!!من و رئیس کوچیک هم مثل اینکه تازه اومدیم تهران و همین الان از ترمینال اومدیم و الانم گم شدیم توی این شهر درندشت، مردم رو نگاه می کردیم! حسابی ندید بدید بازی در اوردیم و زل زدیم به مردم!
البته من بی تقصیرم همه اش تقصیر رئیس کوچیکه است.![]()
لیست فیلمهایی که قرار عید سیمای ج. ا. نشون بده رو دیدم. دو تا شاخ رو سرم سبز شده این ها جز فیلمها بودند:, Legend of Zoro Cold Mountain, Rain man
البته جای تعجب نداره. وقتی که سیماچی های محترم نسخه جدیدی از سینما پارادیزو رو نمایش می دن قاعدتا قابلیت انجام هرگونه شعبده بازی رو دارا هستند!
خب از حالا به مدت یک هفته از شر افاضات من در امانید. عید همگی مبارک. سال نوی خوبی داشته باشید. ![]()

من هروقت میام پای اینترنت چشمم به قفسه کتابهام میفته با یه ردیف کتابهای نخونده که فقط من رو دچار وجدان درد می کنه! همه اش به خودم می گم خب امروز شروع می کنم نخونده ها رو تموم کنم. اما دست خودم نیست توی مود کاری نباشم نمی تونم انجامش بدم حتا اگه کتاب خوندن باشه. از رو هم که نمی رم بیشتر وقتها در راه برگشت به خونه یه سری به شهر کتاب یا نشر چشمه می زنم. و البته دست خالی که نمی شه بیرون اومد میشه؟! کتابی که جدیدا گرفتم و استثنائا خوندمش " دختری با گوشواره مروارید" اثر تریسی شوالیه بود. این کتاب در حقیقت داستان مدل یک نقاشی است به همین نام اثر ورمر نقاش هلندی. داستان واقعا ظریف و روان نوشته شده با جزئیاتی که اینقدر زیبا توصیف شده اند که به راحتی میشه یک تابلوی نقاشی را تجسم کرد. کتاب شروع بسیار خوبی داره و تا اواسطش به خوبی پیش میره اما یک هو افت می کنه و به سرعت تمام میشه. یک سوم پایانی کتاب به قوت دو سوم اولیه نیست اما داستان در کل بسیار جذاب و روانه. خوندنش رو به همه کسانی که دنبال یه داستان قشنگ و ساده می گردند توصیه می کنم.
یه کتاب دیگه هم خوندم به نام " شرورترین دختر مدرسه"! مال گروه سنی ج یا د! برای نگین دخترخواهرم خریده بودم اما دیروز نشستم خودم یک نفس خوندمش! خیلی قشنگ و با مزه بود. شیطنتهای یک دخترمدرسه ای که آخرش بچه خوبی میشه!
یک کتاب دیگه هم که جدیدا خریدم و تازه شروعش کردم "قطار به موقع رسید" نوشته هاینریش بل است. شدیدا نوشته هاش رو دوست دارم. نثری تا حدودی غمگین و بسیار احساسی. به زیبایی شرایط آلمان پس از جنگ رو توصیف می کنه. نوشته هاش به نظرم شاعرانه میاد. یکی از زیباترین کتابهاش هم " و حتا یک کلمه هم نگفت.." است. داستان زن و شوهری که به علت شرایط بد مالی و کاری مجبورند جدا زندگی کنند. خوندنش رو شدیدا توصیه میکنم (به کی نمی دونم آخه کی اینجا رو می خونه!)
خب این هم از جلسه کتابخوانی امروز ![]()
بچه ها مچکریم!
خجالت دادید دیشب... واقعا سرپرایز شدم! دست همگی درد نکنه... عجب جشنی گرفتید برای ما... البته انتظار هم همین بود. اون بمب ها و خمپاره ها و نارنجکها برای من نترکه آخه برای کی بترکه؟! ذوق زدگیتون رو درک می کنم همشهریان عزیز.... واقعا نمی دونستید از خوشحالی چی کار کنید. البته زیاد هم راضی به خودکشی شما نبودیم اما خب.. حق داشتید آخه مگه چند تا کوتوله قهوه ای دارید مثل ما؟ یکی که بیشتر نیست. خب درستش هم همینه که هرچی بمب و توپ برای تولد ما در بشه دیگه...
تولدمون مبارک![]()
![]()

خب ما صبح روز پنجشنبه که روز عاشورا هم بود با ترس و لرز از حضور برادران به سمت کلوتها راه افتادیم. کلوتهایی که ما برای بازدیدشون می رفتیم در 43 کیلومتری شهداد قرار داشتند. مسافران محترم که حالا نمی دونم سر لجبازی بود چی بود باز هم بی خیال نمی شدند و روسری ها رو سر میدادند پایین. از همه جالبتر یکی از لیدرها بود که خودش روسری سرش نبود ولی به بقیه تذکر میداد!!!! اما خوشبختانه برادران یه جورایی بی خیال شدند و دیگه قدم به قدم ما رو همراهی نکردند. (لینک ادامه مطلب رو کلیک کنید برای خوندن بقیه...! ظاهرا جاش خوب نیست دیده نمی شه!)
کلوت..............
می خواستم برم مسافرت کمی استراحت کنم. فکرم آزاد شه... با ندا گفتیم بریم کلوتهای کرمان. از سفر قبلی که به روستای مصر داشتیم وصف کلوتها و زیباییهای لوت رو زیاد شنیده بودیم... خلاصه اینکه ما رفتیم کلوتها رو ببینیم. واقعا هیجان زیادی داشتم. تعریفهای عجیب و غریبی شنیده بودم.
این مسافرت جالب کاملا نزدیک بود هیچوقت انجام نشه! چون قطار ساعت ۵ دقیقه به ۵ حرکت می کرد اما من و دوستم ساعت ۵ و ربع سوار شدیم!!!! دوستم ایستگاه متروی عباس آباد کلاس داشت قرار بود پدرش وسایلش رو بیاره خودش با مترو بیاد. اما ایشون اشتباهی به جای اینکه با مترو بیاد شوش تشریف بردند میرداماد!
ساعت ۱۰ صبح بعد رسیدیم کرمان صبحانه خوردیم و به سمت سایت کوتوها در حاشیه شهداد حرکت کردیم. ناهار رو در سایت کوتوها خوردیم. جای جالبی بود. کوتو در زبان محلی به کپرهای کویری گفته میشه که از لیف و چوب نخل و گز درست میشه. بعد ناهار رفتیم اطراف رو بگردیم. تا بعد از غروب در بیابانهای اطراف بودیم. منظره فوق العاده ای داشت. به خصوص هنگام غروب که شنها رنگ طلا به خودشون گرفته بودند. توی اون منطقه هم شن بود هم کلوخ هم سنگ و هم ماسه. بعضی شنها سیاه سیاه بودند و جابجا اثرات نمک هم به چشم می خورد. تپه های کلوخی هم زیاد بود.

وقت برگشتن بود که از طرف کسانی که در کوتوها برای استراحت باقی مونده بودند sm اومد که خانوما حجابشون رو رعایت کنند که برادران! اومدند اینجا. خلاصه شلوغ پلوغ شد و ما که رفتیم برادران ظاهرا رفته بودند. اما دوباره اومدند و سراغ مسوول تور رو گرفتند. داشتند با مسوول صحبت می کردند که یه خانوم خیلی شیک بدون مانتو و روسری از جلوی برادر اعظم گذشت!! چشمتون روز بعد نبینه. سریع برگشتیم شهداد و محل اقامتون که مدرسه شبانه روزی بود. اونجا مسوول تور با بقیه لیدرها خبرداد که برادران دارند برای بازدید مدرسه میان و به بچه ها بگین که رعایت کنند. بگذریم از استرسها که ظاهرا گفته بودند که شما با اینکه مجوز از فرمانداری دارید اما باید برگردید چون ما می گیم! و الان اینجا ایام عذاداریه (تاسوعا عاشورا) و شما اصلا بیخود کردید اومدید! جدی جدی ظاهرا قرار بود برمون گردونند. حالا این وسط خانمهای محترم مگه زیر بار می رفتند که روسریهاشون رو سرشون کنند. ظاهرا فراموش کرده بودند که اروپا تشریف نبردند! وسط خاک ایران هستند و یکی از مذهبی ترین مناطق. خلاصه اون شب به هرترتیبی بود گذشت.... قرار بود فردا صبح بریم منطقه کلوتها و البته برادران هم همراهیمون کنند. صبح مسوولین تور به همه اولتیماتوم دادند که ما مجبوریم و گرنه مجوز تور باطل میشه و هرکی از شرایط ناراضیه و نمی خواد که قانون رو رعایت کنه پولش رو بگیره و به سلامت.
خلاصه به هر طریقی که بود به سمت کلوتها روانه شدیم. قرار بود تا ظهر میان کلوتهای شرقی پیاده روی کنیم و برای غروب هم به کلوتهای غربی بریم.
ادامه داستان سها در کلوت در پست بعدی! ![]()
عکس از محمد حسامیان
.
.............................
دیروز بعد قرنها دیدمش، پشت مسنجر….somebody wants to add you as a friend.. و من شگفت زده به صفحه مانیتور خیره شده بودم... مطمئن نبودم.. به چشمهام شک داشتم.. پرسیدم.. گفت و باور نکردم.. این همه سال گذشته. آی دی من رو از کجا پیدا کردی؟
سرچ کردم...سرچ کردی؟ به همین راحتی... به راحتی آب خوردنی که خوردی، رفتنی که رفتی و سالهایی که انگار نه انگار هم رو می شناختیم؟ حالا یک هو بعد این همه وقت... سرزده... کسی دعوتت کرده بود؟ کسی منتظرت بود؟..
دلم تنگ شده بود. در این غربت داشتم خفه می شدم.. دلم هوای کودکیمان را کرده بود....
هوای کودکی....
تیکه ای از کودکیم گم شده بود... در اینترنت دنبالش گشتم.
من هم دیشب به دنبالش بودم. سالهاست که می گردم. اما دیشب کودک درونم بی تاب شده بود.. کریستن آندرسون خواندم.. صمد را دوره کردم. کارتونها را یک به یک به یاد آوردم. اما چیزی گم شده بود...مگر نه اینکه کودکیمان به هم پیوند خورده بود.... پس کجا بودی این همه وقت؟
من هم... اما صمد نبود... داستانهای کودکانه خواندم اما برنگشت.. تکه ای از قلبم جدا شده بود.. جا گذاشته بودمش.... نمی دانستم کجا... به یادت افتادم..
و من مسوول پیدا کردن کودکیهای گمشده؟؟
دیگر حرفی باقی نمانده بود....
چراغ مسنجرش خاموش شد... هیچوقت روشن نبود...
یک تکه از کودکیم گم شده... سرچ کردم... جز خودش پیدا نشد.. اما چراغ مسنجرش خاموش است.
راستی یادت هست چه غازهایی که با هم پراندیم؟

چون اینجا خیلی خواننده دارم این رو اینجا گذاشتم!
بعدش هم از وبلاگ نسرین و نیما
***
خب اگه وبلاگ قبلی من رو خونده باشید در پرشین بلاگ می دونید که من تخصصم در سوتی دادن بوده. محل کار قبلیم معروف بودم به M.S یعنی Master of Sooti!
توی محل کار من اگه تلفن کسی زنگ بزنه بقیه می تونند با گرفتن شماره 9 تلفنش رو جواب بدن! حالا امروز رئیسم جلسه بود و موبایلش داخل اتاق. موبایلش زنگ زد من هم خیلی شیک 9 رو گرفتم!!!!!!!.....![]()
نمی خوام اینجا هم با غر زدن شروع بشه.. اما واقعا موندم چی کار کنم.. شاید سال تموم شه بهتر بشم. یه زمانی با یه ناظری گوش دادن.. با یه آخر هفته کوه رفتن.. کلی انرژی می گرفتم.. الان مدام بدتر می شم. واقعا هیچ کاری وجود نداره که من رو راضی کنه؟ شدم یه آدم عوضی .....
فعلا....
|
|