تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
من دارم میرم مسافرت. یه جایی الکی الکی خودم رو دعوت کردم. حالا می ترسم برم صاحبخونه خونه نباشه. کلید هم ندارم ممکنه پشت در بمونم. تا من باشم الکی الکی خودم رو جایی دعوت نکنم.

فعلا خدانگهدار

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:44  توسط سها 

دریاچه نمک- مرنجاب

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:13  توسط سها  | 
سوده جونم این همه وقت بود با هم حرف نزده بودیم.. امان از دست این مسنجر. دیگه یادمون رفته بود که صحبت هم میشه کرد. تازه امروز فهمیدم چقدر دوباره دلم تنگ شده. به خصوص که خیلی هم مطمئن شدم حالا حالاها از اومدن خبری نیست. چرا اینقدر دور آخه.. اه. یه بار گفتم برای یک ذره آرامش این همه سختی... لعنت...

این گل هم جاست فور یو

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:39  توسط سها 
این عکس رو عید امسال در مسیر برگشت از بندرترکمن به ساری گرفتم. نزدیک بود به خاطرش تصادف کنیم! کسی نظری چیزی نداره که این چرا این شکلیه؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:26  توسط سها  | 

کویر طبقه  در مسیر خور- طبس

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:59  توسط سها  | 

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه
موی پريشون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها
تک‌درخت بيد
شاد و پراميد
می‌کنه به ناز
دس‌شو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مث شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار
خوابی يا بيدار؟

*

مست ايم و هش‌يار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می‌شه خندون...

يه شب ماه می‌آد
يه شب ماه می‌آد
...
شاملو

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:18  توسط سها  | 

سیزدهتون بدر شد؟

 

اولین روز کاری بد نبود! از دیشب تا حالا کلی واژه مثبت با خودم زمزمه کردم تا با روحیه خوب بیام سرکار. ببینیم زورزورکی میشه یه محیط قابل تحمل برای کارکردن فراهم کرد یا نه!

................

روز ششم فروردین اولین روز کاری سال جدید بود. هوا عالی و بارون محشری می اومد. وقت برگشتن هوس کردم برم پارک هنرمندان و قدمی بزنم (از معدود نکات مثبت این اداره همین نزدیکی به این پارکه!)..  روی یکی از نیمکتها نشسته بودم که 3 تا پسربچه تخس اومدند و شروع کردند به موشک پرانی (این موشک کوچولوهای مخصوص چهارشنبه سوری رو چی می گن؟ دارت؟) خلاصه حسابی مشغول آتیش سوزندن و سر و صدا ایجاد کردن بودند. من هم دوربینم دستم بود یکیشون تفنگ به دست اومد گفت خانم شما خبرنگاری؟ (گفتم الانه که یه بمبی چیزی جلوم منفجر کنه) گفتم نه. گفت یه عکس از من بنداز با این تفنگ. لیزریه ها.. خیلی با حاله. گفتم باشه اون هم شروع کرد به ژست گرفتن. بعدش دوستاش اومدند و کلی فیگورهای بامزه در حال پرتاب دارت و خمپاره و اینا گرفتند و من هم ازشون عکس می گرفتم. باهاشون کلی دوست شدم. آخرش خداحافظی کردم و داشتم میرفتم که یه پدربزرگ دوست داشتنی اما بداخلاق جلوم سبز شد! با عصبانیت گفت خانم بچه هات رو جمع کن ببر!!!!

من: بچه های من؟

پدربزرگ: آره دیگه پس بچه های من؟

من: پدرجان اونا ربطی به من ندارند داشتند برای خودشون بازی می کردند

پدربزرگ: تو هم داشتی باهاشون بازی می کردی

من: نه داشتم عکس می گرفتم

پدربزرگ (در حالیکه عصاش رو بلند کرده): بیخود کردی عکس می گرفتی. همین کارها رو می کنید اینها پررو می شن.. آرامش برای ما نگذاشتند

من: حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید الان میرن دیگه

پدربزرگ: از کجا میدونی؟

من: خب بازیشون تموم میشه میرن دیگه

پدربزرگ: پس بچه هاتن!

من: نه پدرجان آخه اصلا به من میاد بچه اینقدری داشته باشم

پدربزرگ: پس بچه هات نیستند؟

من: نه پدرجان

پدربزرگ: خیلی خوب دخترم برو اینقدر حرف نزن سرم درد گرفت!

من هم یه نفس راحت کشیدم!

پدربزرگ با عصاش رفت که خدمت بچه ها برسه. من هم دوباره روی یه نیمکت دیگه نشستم ببینم چی کار میکنه. کمی بعد  این پدربزرگ ما که گویا کمی هم فراموشی داشت در حالیکه با اون سنش مثل جوون 20 ساله می دوید عصا به هوا به سمت من اومد و کم مونده بود که فرق مبارک از وسط به دو نیم  بشه! فریاد زد: بچه هات رو بردار ببر. خودت اینجا نشستی بچه هات اونجا رو آتیش زدند!

من هم که دیدم بحث فایده نداره فرار رو بر قرار ترجیح دادم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 15:44  توسط سها  | 

در درون ما کودکی است... ما بزرگ می شویم و او کودک می ماند.. ما بیدار می شویم و او می خوابد. گاهی بیدار می شود گریه می کند ما نمی شنویم.

اگر روزی صدای گریه اش را شنیدی بغلش کن. برایش شعر بخوان. نوازشش کن. گریه اش که تمام شد رهایش کن تا بازی کند... بدود. رها٬ آزاد٬ بی دغدغه..... .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 9:27  توسط سها  | 
 
  بالا