تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
چشمها دروغ نمیگن. این جمله رو همه ما شنیده ایم. اما من واقعا بهش اعتقاد دارم. راستش من فکر میکنم این توانایی رو دارم که از چشمها به شخصیت آدمها پی ببرم. میدونم علمی نیست و خیلی وقتها ممکنه که چشمها فریب بدهند اما در مورد خودم موارد بسیار کمی بوده که چشمها دروغ گفته باشند. اونقدر کم که همیشه با احتمال درصد کمی خطا به این حس اعتماد کرده ام.

(لطفا ادامه مطلب رو بخونید در ادامه مطلب!)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 21:45  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:37  توسط سها  | 
منصور ضابطیان:

- اگر یک سوسمار یا تمساح بودی چه کسی را میخوردی؟

مانا نیستانی:

- هرکس که دم دستم می آمد. مگر تمساحها منو دارند یا مثلا دلیوری برایشان غذا می آورد که قدرت انتخاب داشته باشند؟

- تمساحهایی که قبلا آدم بوده اند این حق را دارند

- آهان... در این صورت جنیفر لوپز را میخوردم.

............

نقل از کتاب "اگر یک سوسمار بودیم... "

نویسنده (مصاحبه کننده) : منصور ضابطیان

انتشارات: آفتابگردان

قیمت: ۱۵۰۰ تومان

مصاحبه های منصور ضابطیان را با هنرمندان و ورزشکاران را در دو کتاب «اگر یک سوسمار بودیم..." و «اگر یک زرافه داشتیم...» از دست ندهید!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:9  توسط سها  | 

"کجاست سمت حیات؟"

(سهراب)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:38  توسط سها  | 

این همه راه به امید سفر پیمودم..

این همه راه .. دریغ

قایقی هیچ نبود..

برگشتم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:6  توسط سها  | 

از حدود 3-4 ماه قبل برای تعطیلات ارتحالی برنامه ریزی کرده بودم که با یکی از این موسسه های طبیعت گردی که خیلی هم معروفه به دریاچه نئور و روستای سوباتان برم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:18  توسط سها  | 
 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:15  توسط سها  | 
کاربردهای پلیس زن..... 

چیزی برای گفتن ندارم عکسهای کسوف گویاتر از هرحرفیه

صدای آزادی زنان نزدیک است

بقیه عکسها در کسوف

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 8:0  توسط سها  | 
مسابقات جام ملتهای اروپا دو سال پیش با همکاران سر مسابقات شرطبندی کردیم. نتیجه مسابقات و قهرمان و اینا. پیش بینی های من همه درست از آب دراومد به خصوص حذف آلمان که اگه اشتباه نکنم از گروهش صعود هم نکرد یادم نیست دقیقا. یه همکاری داشتم که دو آتیشه طرفدار آلمان بود و کلی به خاطر پیش بینی هام مسخره ام کرد اما خوب حالش گرفته شد. بگذریم... از دو روز پیش هم متاسفانه هی من پیش بینی میکردم که ۳-۱ میبازیم... متاسفانه درست از آب در اومد!!!  امروز هم همکارم توی شرکت کلی بهم خندید که برو با این پیش بینی هات. طفلک آبدارچیمون که قاطعانه گفت که نه بابا چی میگی ما ۲-۱ می بریم. خداییش آخه چطوری قرار بود ببریم؟ امید الکی هم جالبه به نوع خودش! دیگه همین. نتیجه بازی خواستید در خدمتم!

...

بعدالتحریر:

از تفسیرهای فوتبالی همکاران...

۱- یادش بخیر عابدزاده.. عکس ۳*۴ عابدزاده توی دروازه کمتر گل میخورد!

۲- به میرزاپور حرجی نیست دیگه همه میدونند که موقع بازی با پا دست و پاش گره میخوره اون نابغه ای که بهش پاس رو به عقب داد کعبی بود؟

۳- دایی درختی که به گسترش فضای سبز زمین کمک میکرد

.....!

کاریکاتور بزرگمهر حسین پور هم خیلی توپه!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:35  توسط سها  | 
عجالتا این رو داشته باشید تا مرض تنبلی من خوب شه!

دریاچه زیبای نئور در حدود چهل کیلومتری شرق اردبیل و در رشته کوه باغرو که مرز میان استانهای گیلان و اردبیل است واقع شده. ظاهرا نوعی از خوشمزه ترین ماهی های قزل آلا در این دریاچه پرورش داده میشه.

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:52  توسط سها  | 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 19:22  توسط سها  | 

مرگ یه عزیز اگه ناگهانی باشه تحملش راحتتره یا اگه ذره ذره باشه؟ پدر و مادر مرگ بچه شون رو چطور تحمل می کنند؟ ناگهانی براشون راحتتره یا اگه ذره ذره آب شدن بچه شون رو ببینند؟ اصلا چطور تحمل میکنند؟ مادری که دختر 8 ساله اش رو بر اثر سرطان از دست داده چی میکشه؟ دیروز نوه داییم فوت کرد. 8 سالش بود. یک سال و خورده ای سرطان داشت. میگن مادرش کمتر زجر میکشه. چون به نوعی آماده بوده.. ولی من فکر میکنم اون مادر تا لحظه آخر منتظر معجزه بوده.. هیچوقت نتونسته بپذیره.. اصلا مادرها میتونند بپذیرند که فرزندشون داره میمیره؟ من که این کوچولو رو مدتها بود ندیده بودم و باور کرده بودم که نمی مونه از دیروز که خبر رو شنیدم مات موندم.. رفت؟ به همین راحتی؟ نه به همین راحتی هم نبود.. خیلی زجر کشید. سرطان وقتی به استخوان بزنه زجرکش میکنه... اصلا چرا باید زجر بکشه؟ چرا اینجوریه؟ اگه قرار بود بره چرا اینقدر زجر کشید؟ نمیشد مثلا تصادف کنه؟ نفهمه که داره میمیره؟ ... مادرش الان چی کار میکنه؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:45  توسط سها  | 
 
  بالا