تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

«همه قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شود كه :

يكي بود و يكي نبود

 يكي رفته بود،يكي مانده بود

مانده بود و گريه كرده بود ... »

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:40  توسط سها  | 

کارگاه عبابافی- نائین آذرماه ۸۴

(زیرزمینهایی نمور و تاریک با چند لامپ کوچک که بهترین پارچه های عبا در ایران در آنها تولید میشود. به علت سرعت پایین شاتر و حرکت سوژه کمی تار شده هرچند که فکر میکنم تا جایی که مربوط به لرزش دست من باشه لرزه گیر لنز دوربینم خوب عمل کرده!)

پی نوشت: این بلاگفا خیلی بد شده دیگه. آبروش داره میره کم کم. شاید بهتر باشه از این خانه به دوشی در بیام!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:8  توسط سها  | 

يکي گروگان ميگيره يکي چند نفر رو ميکشه. يکي سنگ ميندازه يکي موشک یکی خودش رو میکشه تا چند نفر دیگه رو بکشه. بعدش يه موشک اونطرفتر و بعد يه موشک خودش ميخوره. بمب ميندازه بمب ميخوره. خراب ميکنه ادم ميکشه... ادم ميکشه. ادمها مي ميرند. خونه ها خراب ميشن. من دفاع ميکنم تو حمله ميکني. نه تو حمله ميکني من دفاع ميکنم. کي حمله ميکنه کي دفاع ميکنه؟

ادمها کشته ميشن. سياستمداران گنده ميشن. يه سري هم از جايگاه تماشاگران تشويق ميکنند. کمک ميکنند. شعار ميدن.

ما هم که اينجا ميبينيم و مي شنويم. فقط کافيه که دهن باز کني و براي مردمي که کشته ميشن دلسوزي کني. به همه چي متهم ميشي. اره "گول اين ج.ا.ا رو نخور اين عربها حقشونه"و "من که کيف ميکنم اين عربها تيکه تيکه بشن حقشونه اينقدر ازشون متنفرم!" "خودشون زمينهاشون رو دادند به اسرائيليها ميخواستند ندن" "اصلا از اول اون سرزمين مال يهوديها بوده مسلمونها به زور اونجا ساکن شدند" "کسي که دلش براي اسرائيليهايي که بيگناه کشته ميشن بسوزه آدم نيست" "اين عربهاي کثافت همه اش دنبال جنگ هستند" "اين اسرائيليها همه شون آشغالند از بچه تا شارون" اينها رو که خودم شنيدم و کلي حرفهاي ديگه که اينجا خيلي خوب نوشته...

 

ديروز به عبارتي روز زن و مادر بود. ترافيک شديد باعث ميشه که آدم گوشش به برنامه هاي راديو آشنا بشه. فکر کنم ديگه تنها جايي که آدم راديو گوش ميده توي تاکسيها باشه. مجري جفنگ يکي از شبکه هاي راديو که فکر کنم شبکه جوان باشه طبق معمول مشغول مزخرف گويي بود. اين که ميگم مزخرف يعني مزخرف ها! اونايي که برنامه اين آقا رو شنيده باشند ميدونند چي ميگم. پشت سر هم و بدون مکث جفنگيات و چرت و پرت و گاهي حرفهاي بي ادبانه رو به اسم طنز به خورد شنونده ميده. واقعا جفنگ بودن هم هنر ميخواد اون هم به اين شدت. ديروز هم  به مناسبت روز زن مشغول جفنگ بافي بود.

در حاليکه موسيقي متن موسيقي آهنگ دلقک اصفهاني بود ايشون ميگفت: اگه دنيا دست زنا باشه چي ميشه." آهنگ دلقک رو هم که شنيده ايد که يه قسمتهاييش صداي خنده داره. دقيقا جوري سينک شده بود که وقتي جمله مجري محترم تموم ميشد صداي هاهاي خنده مي اومد و ايشون شروع ميکرد: " اره اگه دنيا دست زنا باشه پس جواهرات دست کي باشه؟" بعد به طرز چندش آوري صداش رو نازک ميکرد و ميگفت: اون رئيس جمهور جواهر فلان داره منم ميخوام" و يک مشت حرفهايي که تحملش در کنار جفنگياتي که قبل از اون سرهم کرده بود و توي ترافيک وحشتناک و گرما واقعا غيرقابل تحمل بود. هي ميخواستم از راننده بخوام که خاموشش کنه اما کنجکاوي شنيدن بقيه اش نذاشت اخه يه مطلبي براي نوشتن در اينجا پيدا کرده بودم!

راستي علت اينکه ديروز طلافروشيها اينقدر شلوغ بود چي بود؟ خيلي از آقايون دوست دارند که براي خانمشون طلا بخرند به خصوص از نوع سکه! بالاخره کاره ديگه. هروقت پيش بياد خانم مجبور ميشه طلا و سکه اش رو بفروشه ديگه پولش بر ميگرده!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:26  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:30  توسط سها  | 
چه داستانی شده این ماجرای زیزو! اصلا کاش ماتراتزی هم اخراج میشد اونوقت دیگه حرفی باقی نمیموند قهرمانی ما (ما؟!!!) هم دیگه زیر سایه نمیرفت!!!.. اما خب زیزو هنوز محبوبه و خوشحالم! هرچند که از اینکه توپ طلایی جام رو برد کفرم در اومد چون واقعا حق کاناوارو بود بی تعصب. اما احساس میکنم اون توپ بیشتر برای دلجویی به زیدان داده شده و البته اینکه این توپ مخصوص بازیکنانیه که نمایشی بازی میکنند و کمتر پیش میاد یه مدافع صاحبش بشه. این هم واکنش بعضیها!

..........

هوا داغه داغه.. دچار یه گرمازدگی مزمن شده ام. هرچی میخورم حالم بد میشه و یه سرگیجه و سردرد همیشگی هم همراهمه. روزهای کسل کننده و داغ تابستان که هرچی به سمت بعد از ظهر و شب میره خفه کننده تر میشه. ساعت ۸ شب دیگه از در و دیوار و زمین و آسمون آتیش میباره. روزهای زوج کلاسی میرم و ساعت ۸:۳۰ تعطیل میشه. ترافیک وحشتناک اون ساعت که باعث میشه مسیر ۱۵ دقیقه ای یک ساعت یا بیشتر طول بکشه. هوای خفه بیرون و دود سیگار راننده ماشین و شیشه های پنجره بدون دستگیره سواریها و کرایه هایی که هرچقدر دلشون بخواد حساب میکنند. گیج و منگ از گرما به خونه میرسم و روی صندلی جلوی کولر ولو میشم تا به ضرب آب لیمو و خاکشیر کمی اوضاع بهتر بشه. انگار خیلی دوره اون غروب و شبهای خنک تابستان تهران که میشد در حیاط یا پشت بام خوابید. تختی و باغچه ای و هندوانه ای. بوی دلپذیر باغچه تازه آب خورده و دوچرخه سواری و بدو بدو  و آب خوردن از سر شلنگ کثیفی که درون باغچه بود!

...........

پریروز صبح که خواستم مانتوم رو بپوشم دیدم ای داد آستینش پر از لکه جوهره. از کجا اومده بود نمیدونم.  هر چی گشتم یه مانتو که بلند باشه گشاد باشه و به درد اداره بخوره پیدا نکردم. آخرش مامانم به دادم رسید و یه مانتو عهد بوق که مال خودم بوده یه زمانی رو بهم داد. یه مشکل داره که دوتای خودم توش جا میشه. حالا حساب کنید دو تا فیل چقدر میشه! کی حال داره بره توی این گرما مانتو بخره. اون هم مانتویی که هیچ جا پیدا نمیشه.. بلند و گشاد!!! من که هروقت میرم مانتو بخرم دیگه آخرش به گریه می افتم!

............

پریشب که برمیگشتم انعکاس قرص ماه روی پنجره های برج شیشه ای سر خیابون فتحی شقاقی افتاده بود و ماه تکه تکه شده بود. محو صحنه شده بودم و افسوس از همراه نداشتن دوربین که رفتم توی چاله کنار جوی آب!!!!

این شبها ماه خیلی زیباست گاهی به آسمان نگاه کنید!

............

اخ جون زنگ زدند که کلاس امروز تشکیل نمیشه! هورررا!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:2  توسط سها  | 

خب من خیلی خوشحالم! دیشب هم از خوشحالی و گرما زیاد خوب خوابم نبرد! اصلا چرا به نظر همه عجیبه که یکی طرفدار تیم ملی یه کشور دیگه باشه؟ خب ما هم دل داریم اگه تیم ملی خودمون نمیتونه به همچین مراحلی برسه خب دوست داریم طرفدار یه تیم دیگه باشیم که قهرمان میشه! من از سال 90 منتظر بودم ایتالیا قهرمان بشه. هر سال جام جهانی هم توی ضربات پنالتی حذف شدند اما این بار همه ایتالیایی ها پنالتی شون گل شد! عجیب بود و باورنکردنی! شاید برای خیلیها این علاقه شدید به تیم ملی ایتالیا عجیب باشه اما خب مورچه و سوده می دونند من چی میگم. تازه من دوستیم با مورچه و سوده و همچنین آزاده رو هم مدیون همین علاقه به ایتالیا هستم! چه خاطره هایی.. چه دفتر عکس جمع کردنهایی چه شعر گفتنهایی چه گیر مدیر مدرسه افتادنهایی! یادش بخیر.

خلاصه به قول سوده دیشب جام رو به خانه بردیم (خانه؟!!). یادش بخیر سوده که ایران بود توی همچین بازیهایی بلافاصله بهم زنگ میزدیم و تبادل احساسات میکردیم! دیشب هم نشد که بهش بزنگم! دیشب که کاناوارو جام رو بالای سر برد یاد مالدینی افتادم که چقدر بدشانس بود و هیچوقت همچین افتخاری نصیبش نشد. یاد باجو که اون ضربه پنالتی رو به اوت زد تا ایتالیا در فینال جام 94 به برزیل ببازه. من بازیکنان این تیم ایتالیا رو کم و بیش می شناختم و فکر کنم جامهای بعدی دیگه اصلا نشناسمشون اما یه حس قدیمی علاقمندی من رو به ایتالیا پایدار میکنه.

راستی هنوز در شوک حرکت زیدان هستم! ماتراتزی چی بهش گفته بود؟ هرچی بود از یه بازیکن در سطح زیدان اصلا انتظار همچین کاری نمیرفت. تمام سالهای فوتبال پرافتخارش رو از بین برد. این کار از یه جوون تازه کار 20 ساله و بی تجربه بعید نبود اما از زیزو؟ دلم هم براش سوخت. هرچند که خوشم نمیاد ازش اما همیشه ستودنی بود.

شادی ایتالیایی ها هم در نوع خودش جالب بود. چیزی که برام جالب بود بعد از پنالتی آخر ایتالیا لیپی اولین کاری که کرد این بود که کتش رو برداشت! کوتاه کردن موهای کامورانزی هم در نوع خودش جالب بود. طبق معمول سیمای ج ا ا هم حسابی رو اعصاب پیاده روی کرد. دو تا خانم در هیات اهدای جوایز بودند که خب باید سانسور میشدند!

راستی این خرافات برای ایتالیایی های خرافاتی واقعا کار میکنه! هر 12 سال یک بار به فینال میرسند و یکی در میون قهرمان میشن!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:37  توسط سها  | 

این پست تقدیم میشه به بابک جاده خاکی عزیز که کشته مرده سفرنامه است

صبح روز سوم از سوباتان به سمت لیسار و دریا به راه افتادیم. اول از همه به داخل روستا رفتیم و از چشمه روستا آب برداشتیم و بعد به سمت جنگل های لیسار حرکت کردیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:6  توسط سها  | 

«زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت

از یاد من و تو برود»

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:10  توسط سها  | 

حصار پریدنی است!

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:24  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 10:6  توسط سها  | 
روز شنبه صبح زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه به سمت روستای سوباتان که تقریبا در سمت شمال غربی دریاچه قرار داشت به راه افتادیم. روستای سوباتان یک منطقه ییلاقی از توابع تالش در استان گیلان است و در مسیر کوهستانی گیلان به اردبیل قرار گرفته است.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:38  توسط سها  | 

Don't ever give up your dreams"

...I know you're going to make it

It may take time

and hard work

You may become frustrated

and at times you'll feel like giving up

Sometimes you may even

wonder if it's really worth it

But I have confidence in you,

and  I know you'll make it

"if you try

(Amanda Pierce)

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:44  توسط سها  | 
 
  بالا