تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

تالاب چغاخور

چهارمحال و بختیاری- مرداد ۸۵

سایز بزرگتر

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:2  توسط سها  | 
یه عالم کار انجام نداده و درس نخونده.. این هفته هم امتحانه. کلی قول به اینور و اون ور دادم که یه سری مربوط به عکاسی میشه که هنوز انجام ندادم. سمیرا هفته دیگه برمیگرده پرتغال و هنوز ندیدمش... از اون وقتها است که میگی کاش شبانه روز کش بیاد. هرچند که باز هم این همه کار دارم اما اینجا نشستم وبلاگ آپدیت میکنم!

دوست خیلی خیلی عزیزم مشکلی براش پیش اومده. یه زخم کهنه که تازه دوباره سرباز کرده. هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه به داد و بیدادش گوش بدم. امروز خیلی مستاصل شده بودم. واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم. از پشت تلفن هیچ کاری از دستم بر نمی اومد. جز اینکه هیچی نگم و گوش بدم و فقط یه جمله بگم که صبر کن تا آروم بشی بعد فکر کن. دلم خیلی سوخت. تا میاد روی آرامش رو ببینه بووووووومب همه چی به هم میریزه.

امروز سر کلاس و شاید قبلش یه موضوع خنده داری پیش اومده بود. من هم از اون مواقعی بود که به هیچ عنوان خنده ام بند نمی اومد. اشک از چشمهام سرازیر شده بود. آخرش شروع کردم به گاز گرفتن انگشتم. اینقدر ادامه دادم که خنده ام بند اومد. بعد که انگشت رو دیدم... باد کرده بود و قرمز و خون آلود! الان درست خم نمیشه! تا حالا اینجوری اقدام به خودگازگیری کرده بودید؟!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:35  توسط سها  | 

کوهرنگ- چهارمحال و بختیاری

مرداد ۸۵

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:4  توسط سها  | 

شهداد- کویر لوت
بهمن ۸۴

(چقدر دلم تنگ شده برای اونجا)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 8:37  توسط سها  | 
امروز بعد از ظهر کلاس داشتم.  زنگ تفریح که خورد  از کلاس بیرون اومدم. کمی از چارچوب در دور شده بودم که یادم افتاد در رو پشت سرم ببندم. بدون اینکه نگاه کنم یا برگردم دستم رو به سمت دستگیره در بردم. وقتی دیدم در بسته نمیشه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. دیدم یکی از آقایان همکلاسی در چارچوب در ایستاده و با چشمان از حدقه در اومده من رو نگاه میکنه. نگاه کردم دیدم که ای داد بیداد کمر بند ایشون رو اشتباهی به جای دستگیره گرفته ام!!!!!!!!!! بیچاره با دیدن من نیم متر عقب پرید. من هم هول کردم گفتم ببخشید فکر کردم دره!!!! حالا شانس آوردم که آقاهه کمی قد بلندتر نبود!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:23  توسط سها  | 

عادت کرده ایم...

به ماندن

به رفتن

عادت کرده ایم...

به صداهای بی فریاد

به فریادهای بی صدا

عادت کرده ایم...

به گریه های بی اشک

به اشکهای بی درد

عادت کرده ایم...

به شنیدن

به دیدن

عادت کرده ایم...

به رفتن.. نماندن

به ماندن.. واماندن

عادت کرده ایم...

به زندگی

به مرگ

عادت کرده ایم...

به تماشا

عادت کرده ایم...

عادت میکنیم!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:24  توسط سها  | 
من فعلا زنده ام! واقعا مرسی که همه اینقدر به فکر این کوتوله قهوه ای آنفولانزا کوتوله ای گرفته٬ بودند! جمعه رفته بودم کوه با دوستان که وسط راه چون عجله داشتند بیشترشون برگشتند و هرچی به من گفتند که رفیق نیمه راه نشو گفتم نوچ! و باهاشون برنگشتم. فکر کنم آهشون بدجور من رو گرفت چون بالاتر باد می اومد و من هم بادگیر نبرده بودم و اساسی حالم رو گرفت!

راستی من از مانتو خریدن پشیمون شدم تو فکر چادر ملی هستم!!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:11  توسط سها 

تنگه هنزا و جهر- شهداد- استان کرمان

زمستان ۸۴

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:25  توسط سها  | 

روستای ایراج- استان اصفهان- حاشیه کویر مرکزی

یکی از بچه ها این مادر مهربون رو شناخت. مدتی قزوین درس میخوند و پسر این خانوم رو که اونجا پزشک بود می شناخت. مهربون و دوست داشتنی بود و با شور و حرارت درباره پسرش حرف میزد. ازش پرسیدم خیلی وقته که بهت سر نزده؟ گفت تا چند سال پیش با پسرم در قزوین زندگی میکردم اما دلم برای روستای خودم تنگ شد و برگشتم. از پسرش راضی بود و میگفت که هرسال همراه  با نوه هاش بهش سر میزنه.

این هم یه عکس دیگه از این مادر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:21  توسط سها  | 
 
  بالا