|
کوتولهى قهوهای
|
||
دوست خیلی خیلی عزیزم مشکلی براش پیش اومده. یه زخم کهنه که تازه دوباره سرباز کرده. هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه به داد و بیدادش گوش بدم. امروز خیلی مستاصل شده بودم. واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم. از پشت تلفن هیچ کاری از دستم بر نمی اومد. جز اینکه هیچی نگم و گوش بدم و فقط یه جمله بگم که صبر کن تا آروم بشی بعد فکر کن. دلم خیلی سوخت. تا میاد روی آرامش رو ببینه بووووووومب همه چی به هم میریزه.
امروز سر کلاس و شاید قبلش یه موضوع خنده داری پیش اومده بود. من هم از اون مواقعی بود که به هیچ عنوان خنده ام بند نمی اومد. اشک از چشمهام سرازیر شده بود. آخرش شروع کردم به گاز گرفتن انگشتم. اینقدر ادامه دادم که خنده ام بند اومد. بعد که انگشت رو دیدم... باد کرده بود و قرمز و خون آلود! الان درست خم نمیشه! تا حالا اینجوری اقدام به خودگازگیری کرده بودید؟!!!![]()

کوهرنگ- چهارمحال و بختیاری
مرداد ۸۵

شهداد- کویر لوت
بهمن ۸۴
(چقدر دلم تنگ شده برای اونجا)

عادت کرده ایم...
به ماندن
به رفتن
عادت کرده ایم...
به صداهای بی فریاد
به فریادهای بی صدا
عادت کرده ایم...
به گریه های بی اشک
به اشکهای بی درد
عادت کرده ایم...
به شنیدن
به دیدن
عادت کرده ایم...
به رفتن.. نماندن
به ماندن.. واماندن
عادت کرده ایم...
به زندگی
به مرگ
عادت کرده ایم...
به تماشا
عادت کرده ایم...
عادت میکنیم!
راستی من از مانتو خریدن پشیمون شدم تو فکر چادر ملی هستم!!!!![]()

تنگه هنزا و جهر- شهداد- استان کرمان
زمستان ۸۴

روستای ایراج- استان اصفهان- حاشیه کویر مرکزی
یکی از بچه ها این مادر مهربون رو شناخت. مدتی قزوین درس میخوند و پسر این خانوم رو که اونجا پزشک بود می شناخت. مهربون و دوست داشتنی بود و با شور و حرارت درباره پسرش حرف میزد. ازش پرسیدم خیلی وقته که بهت سر نزده؟ گفت تا چند سال پیش با پسرم در قزوین زندگی میکردم اما دلم برای روستای خودم تنگ شد و برگشتم. از پسرش راضی بود و میگفت که هرسال همراه با نوه هاش بهش سر میزنه.
این هم یه عکس دیگه از این مادر
|
|