تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
گفتم یه کم سوتی براتون تعریف کنم کیف کنید! سوتی که چه عرض کنم..


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط سها  | 
نوشته های اوریانا فالاچی را دوست داشتم. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» در مقطعی دید من را برای همیشه به زندگی و معنای آن عوض کرد و همیشه مدیون روح سرکش و پرسوالی بودم که به ویتنام رفته بود.
«یک مرد» (داستان زندگی پاناگولیس انقلابی یونانی از زبان اوریانا) را داشتم میخواندم و هنوز تمام نشده. «به کودکی که هرگز زاده نشد» و  شاهکار داستانی اوریانا به نام « پنه لوپه به جنگ می رود» همه و همه به نوعی کتابهایی بودند که در زندگی من تاثیر داشتند.
اوریانا دیروز درگذشت. به قول دوستی که خبر درگذشت اوریانا را برای من ایمیل کرد:

"بالاخره دو دلداده (پاناگولیس و اوریانا) بعد از نزديك سي سال در عالم برزخ به هم رسيدند."

در همین رابطه

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:0  توسط سها  | 
«ستاره مي گويد
 دلم نمي خواهد غريبه اي باشم
ميان آبي ها
ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم
به شب درآميزد كنار تنهايي
 و بي خطابي ها
ستاره مي گويد
تنم درين آبي
دگر نمي گنجد كجاست آلاله
كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم
رها كنم خود را
 ازين سحابي ها
 ستاره مي گويد
دلم ازين بالا

                 گرفته
                     مي خواهم 
                                    بيايم آن پايين


 كزين كبودينه ملول و دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها »

(شفیعی کدکنی)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:28  توسط سها  | 

درحال حاضر تنها علتی که باعث شده دوربینم رو به دوستم (مورچه) که شدیدا چشمش بهشه ندم این فندقیه که می بینید!!.. چهار ماه از این عکسش گذشته

-------

روزنامه شرق هم پر....

دلایل توقیف؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 15:55  توسط سها  | 
حکایت وبلاگ نویسی من هم شده حکایت کبک و کلاغ!

یه زمانی فکر میکردم می تونم بنویسم گفتم وبلاگ بزنم. بعدش فکر کردم بلدم عکس بگیرم گفتم بذار وبلاگم بشه فتوبلاگ. حالا چند وقته دارم فکر میکنم خب یعنی چی آدم هی عکس بذاره توی وبلاگش؟ مسخره است نه؟ نوشتن هم یادم رفته..

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:52  توسط سها 

« نرم نرمک می رسد اینک.....»

خزان!!

(با اجازه فریدون مشیری)

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 21:49  توسط سها  | 

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به‎رو

شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو

از پي ديدن رخ‎ات، همچو صبا فتاده‎ام

خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو

(طاهره قره العین)

.....

كارزار ”يك ميليون امضاء“ : ”... كوچه به كوچه، كو به كو“ (نوشین احمدی خراسانی)

كليات طرح ”يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز“

بيانيه ”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 12:8  توسط سها  | 
عکس دختر کوچولوهای پست پایین یه داستانی هم داره که اینجا میگم:

چهارشنبه شب همراه با دوستم که از استادان تیم ملی المپیاد نجومه برای یه برنامه رصدی همراه با تیم به طالقان رفتم. به محض رسیدن متوجه بچه هایی شدم که زیر آلاچیقی چای می نوشیدند و صدای خنده شون فضا را پر کرده بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:26  توسط سها  | 

طالقان

شهریور ۸۵

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:43  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:30  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:11  توسط سها  | 
وقتی حباب بترکه با هرچی که توشه میفته زمین. با کله میخوری زمین فقط شاید شانس بیاری و روی زمین فرش ماشینی باشه.

حباب من ترکیده. احتیاج به محلول حباب ساز قویتری دارم اینقدر که نترکه. حبابش سبکتر باشه اینقدر که راحت بره بالا بی اینکه یکی دیگه فوتش کنه.

یه چیزهای کوچیک توی دنیا که میتونه خوشحالت کنه٬ تو رو به عرش برسونه.. میتونه ذوق زده ات کنه اینقدر که فریاد شادیت آسمون رو برداره... به راحتی دریغ میشن.. دست تو هم نیست که بگیریشون.. باید بذارند که بگیری.. کاش میدونستند...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:4  توسط سها 
 
  بالا