تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
حق شما تمام آزادی است

*****

این عکس هم برای سمیرای عزیزم که این رو دوست داشت..  امیدوارم هیچوقت مریض نشه و توی بلاد غربت احساس غربت نکنه! من رو هم زودتر به پرتغال دعوت کنه

مرنجاب- آبان ماه ۸۵

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:8  توسط سها  | 

کویر مرنجاب آبان ماه ۸۵:

داشتم از تپه ماسه ای ها به سرعت بالا میرفتم تا به طلوع خورشید برسم که در نقطه مقابل این منظره رو دیدم... به از دست دادن طلوع می ارزید به نظرم! ببخشید که دماوندش خیلی واضح نشده

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:27  توسط سها  | 

می گذرد... همیشه گذشته..

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:38  توسط سها 
« دختری را می شناسم که هرشب

برای ستاره ها شعر می خواند

و آنها به او

زبان آسمانی می آموزند

روزی پرسیدم

دیشب چه واژه ای آموختی؟

شرمنده نگاهم کرد

                     و چشمک زد... »

(واهه آرمن)

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:31  توسط سها 
هوا عالی و تمیزه از برکت رگبار و طوفان دیشب. نوبت منه که تا ساعت ۶ امروز سرکار باشم. کوهها خیلی تمیز و قشنگ شده اند. انعکاس کوه و آسمون توی شیشه های ساختمون بانک ملت معرکه است. هوا تقریبا سرده و من در اتاق رو کاملا باز گذاشتم. دستها و پاهام یخ کرده و کاپشن پوشیده ام و از هوای سرد لذت میبرم!! همکاران تشریف برده اند و من تک و تنها از این هوای معرکه لذت میبرم. کسی هم نیست که غر بزنه که در رو ببند! پروژه کلاسم مونده و هیچ کارش رو هم نکرده ام! میخواستم آخر هفته برم طرفهای ماسوله و قلعه رودخان که چون کارهام مونده بود خودم رو تنبیه کردم! دیگه همین!

خوش باشید!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:33  توسط سها 
اه اه.. حالم به هم میخوره. یه سری آدم من رو قاطی بازی هاشون کرده اند. روی پیشونی من هم که نوشته احمقی که عادت داره به درددل مردم گوش بده. باز خوبه که وقتی به درددل ها گوش میدم هیچ اظهارنظری نمیکنم مخصوصا اگه طرف راجع به شخص سومی صحبت میکنه. حالا من جایی هستم که نباید باشم و نمیدونم چرا اینجام! وسط حرفهایی که ربطی به من نداره و میان آدمهایی که ربطی بهشون ندارم. مسخره بازی به حد اعلی رسیده.... سعی میکنم فقط به حرفهایی که می شنوم و رفتارهایی که می بینم بخندم. اینجوری خیلی بهتره چون بد بودن و آشغال بودن خیلی از آدمها به من مربوط نیست. کاش بقیه هم می فهمیدند!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:20  توسط سها 
این فندق فسقلی کلی آدم رو مچل میکنه تا بشه یه عکس ازش انداخت! اگه دوربین ببینه به هیچ وجهی امکان نداره جای دیگه ای رو غیر از دوربین نگاه کنه. زل میزنه به لنز و چشمهاش رو گرد میکنه. یه عالم آدم هم از جهات مختلف سعی میکنند حواسش رو پرت کنند اما اصلا توجهی نمیکنه. من هم که بلد نیستم از بچه عکس بندازم. فعلا دارم سعی میکنم اگه باهام راه بیاد البته!! اینجا هم ۶ ماهشونه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:9  توسط سها  | 

بعضی وقتها گم میشم نمیدونم کجا هستم
یه جای تاریک که هرچی چراغ روشن میکنی روشن نمیشه
بعضی وقتها  گیج میزنم
میخورم به در و دیوار
به خودم میام و میبینم که اینجا چه میکنم٬ اصلا برای چی اینجام
چی کاره ام؟ باز گیج میخورم
این موقع ها
شبها خواب سقوط میبینم
از دیوار٬ پشت بام

بعد یاد میگیرم که توی خواب پرواز کنم و نیفتم٬ آسونه
یه کم باید احساس کنی که سبکی
بعد وقتی که داری سقوط میکنی هی سعی کنی که در جهت خلاف بالا بری
بعدش آسونه.. هی میری بالا.. خیلی شبها اینجوری به جاهای مختلف سرک میکشم. یهو خالی میشی.. سبک میشی. اما بعضی وقتها کنترل فرمون از دستم در میره و مثل بادکنک  میخورم به در و دیوار... نمیتونم از اتاق بیرون برم. ناچار فرود میام و دوباره می افتم روی تخت. یادم میره خودم رو سبک کنم و یهو سقوط میکنم پایین. نمیدونم ته این چاه کجاست که هرچی میرم انتها نداره. بعد یادم می افته که خوابم. میخوام بیدار شم نمیشه. هی میرم پایینتر. تا اینکه با صدای زنگ ساعت از خواب می پرم. از ته دل خدا رو شکر میکنم که بیدار شدم. شب بعد از ترس دیدن دوباره این خواب... بیدار میمونم. شب بعد هم... تا اینکه دوباره تسلیم خواب میشم و سقوط همیشگی در خواب...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 14:37  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:47  توسط سها  | 

تفرش- آبان ماه ۸۵

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:46  توسط سها  | 
«در روزهای آخر اسفند ،
کوچ بنفشه های مهاجر

زیباست.

در نیمروز روشن اسفند ،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه !
- میهن سیارشان –
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه خیابان ، می آورند :

جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد
 
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست .
در روشنای باران ، در آفتاب پاک
»

(شفیعی کدکنی)

با صدای فرهاد می چسبد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:4  توسط سها  | 
"سخنان محمود احمدي‌نژاد در خصوص اعتقاد وي مبني بر افزايش نرخ جمعيت كشور متحيركننده است. گاهي آدمي در تشريح بهت خود نمي‌تواند جست‌وجوي مناسبي در لابه‌لاي كلمات و مفاهيم داشته باشد. رئيس‌جمهوري اسلامي ايران ظاهرا در تلاش است تا هر روز با اظهارات عجيب و غريب خويش در صدر رسانه‌ها قرار گيرد مردم ايران بايد هزينه‌هاي گزافي جهت اين اظهارات جنجالي و بعضا غيركارشناسي پرداخت نمايند...." ادامه

زنان بزایند که دو بچه کم است!

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:42  توسط سها  | 
 
  بالا