|
کوتولهى قهوهای
|
||
*****
این عکس هم برای سمیرای عزیزم که این رو دوست داشت..
امیدوارم هیچوقت مریض نشه و توی بلاد غربت احساس غربت نکنه! من رو هم زودتر به پرتغال دعوت کنه![]()

مرنجاب- آبان ماه ۸۵

کویر مرنجاب آبان ماه ۸۵:
داشتم از تپه ماسه ای ها به سرعت بالا میرفتم تا به طلوع خورشید برسم که در نقطه مقابل این منظره رو دیدم... به از دست دادن طلوع می ارزید به نظرم! ببخشید که دماوندش خیلی واضح نشده

می گذرد... همیشه گذشته..
برای ستاره ها شعر می خواند
و آنها به او
زبان آسمانی می آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه ای آموختی؟
شرمنده نگاهم کرد
و چشمک زد... »
(واهه آرمن)
خوش باشید!


بعضی وقتها گم میشم نمیدونم کجا هستم
یه جای تاریک که هرچی چراغ روشن میکنی روشن نمیشه
بعضی وقتها گیج میزنم
میخورم به در و دیوار
به خودم میام و میبینم که اینجا چه میکنم٬ اصلا برای چی اینجام
چی کاره ام؟ باز گیج میخورم
این موقع ها
شبها خواب سقوط میبینم
از دیوار٬ پشت بام
بعد یاد میگیرم که توی خواب پرواز کنم و نیفتم٬ آسونه
یه کم باید احساس کنی که سبکی
بعد وقتی که داری سقوط میکنی هی سعی کنی که در جهت خلاف بالا بری
بعدش آسونه.. هی میری بالا.. خیلی شبها اینجوری به جاهای مختلف سرک میکشم. یهو خالی میشی.. سبک میشی. اما بعضی وقتها کنترل فرمون از دستم در میره و مثل بادکنک میخورم به در و دیوار... نمیتونم از اتاق بیرون برم. ناچار فرود میام و دوباره می افتم روی تخت. یادم میره خودم رو سبک کنم و یهو سقوط میکنم پایین. نمیدونم ته این چاه کجاست که هرچی میرم انتها نداره. بعد یادم می افته که خوابم. میخوام بیدار شم نمیشه. هی میرم پایینتر. تا اینکه با صدای زنگ ساعت از خواب می پرم. از ته دل خدا رو شکر میکنم که بیدار شدم. شب بعد از ترس دیدن دوباره این خواب... بیدار میمونم. شب بعد هم... تا اینکه دوباره تسلیم خواب میشم و سقوط همیشگی در خواب...
(شفیعی کدکنی)
با صدای فرهاد می چسبد!
|
|