|
کوتولهى قهوهای
|
||
خوابهای طلایی ببینی...
Nikon D80
Lens: 18-135mm F/3.5-5.6 G
Focal Length: 135mm
Exposure Mode: Manual
Metering Mode: Multi-Pattern
Shutter Speed: 1/500 sec
F Number: F/20
Exposure Comp.: 0 EV
Sensitivity: ISO 200
White Balance: Cloudy
AF Mode: AF-S
گفت این عالم بگویم من که چیست
حقه ای سر برنهاده٬ ما در او
می پزیم از جهل خود سودا در او
چون سر این حقه برگیرد اجل
هرکه پر دارد بپرّد تا ازل
وانکه او بی پر بود٬ در صد بلا
در میان حقّه ماند مبتلا
مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر
یا نه٬ بال و پر بسوز و خویش هم
تا تو باشی از همه در پیش هم
***
گفت آن دیوانه را مردی عزیز
چیست عالم شرح ده این مایه چیز
گفت هست این عالم ِ پر نام و ننگ
همچو نخلی بسته از صدگونه رنگ
گر به دست این نخل می مالد یکی
آن همه یک موم گردد بی شکی
چون همه مومست و چیزی نیز نیست
رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست
چون یکی باشد همه٬ نبود دویی
نه منی برخیزد اینجا نه تویی
(منطق الطیر- عطار)
چند روزه که به دلایلی فرصت کرده ام دستی به سر و گوش کتابهای خونده نشده کتابخونه بکشم و کم کم شروع کنم به خوندن. "عشق در زمان وبا" مارکز رو با ترجمه بهمن فرزانه مدتها بود گرفته بودم و وقت نکرده بودم که بخونم. قبلش هم با ترجمه کیومرث پارسای رو گرفته بودم که اینقدر ترجمه بد بود دیگه رغبت نکردم کتاب رو ادامه بدم. هفته پیش بالاخره خوندم و تمومش کردم. کلا اینجوریه که در مورد کتابهای مارکز همیشه وقتی کتاب تموم میشه تازه دوزاریم می افته عجب شاهکاری بود!!! روایت عشق در دنیای عجیب و واقعی مارکز.
این که تموم شد " نارسیس و گولدموند" رو شروع کردم. قبلا تقریبا تا نصفه (کمتر از نصف) خونده بودم و علامت زده بودم اما برای اینکه خودم رو تنبیه کنم که دیگه کتابی رو نصفه ول نکنم در کمال بی رحمی علامت رو برداشتم و دوباره از اول شروع کردم. ترجمه سروش حبیبی نثر زیبا و ادبی دلنشینی داره که البته سرعت خوندن رو کم میکنه. فکر کنم تموم کردن این کتاب بیشتر طول بکشه.
چند وقته که به عنوان ماموریت به اداره دیگه ای میرم. اول قرار بود سه هفته باشه اما اینجور که بوش میاد تا آخر سال اونجا درگیرم!! مگر اینکه اتفاق خاصی بیفته!! در وصف ادارات دولتی همه شنیده ایم اما شنیدن کی بود مانند دیدن!! اینجا که میرم چند نفر کارمند حدودا سن بالا داره که از صبح بعد از خوردن صبحانه می خوابند تا نهار بعد نهار میخورند دوباره می خوابند تا وقت رفتن!! من که گاهی روی میزشون دنبال کاغذ یادداشت و خودکار میگردم باید مواظب باشم بیدارشون نکنم!!
الان از صدای قیژ قیژ چرخ ماشینها فهمیدم که بیرون داره برف میاد. کلی ذوق کردم. اصلا برف میبینم ذوق میکنم بی دلیل! کاش تا صبح بیاد.
یه جمعه دیگه هم تموم شد! من هر هفته همه کارهام رو به آخر هفته حواله میدم و هفته بعد و هفته بعد و هفته های بعد.....
این هم عکس عروسی مورچه:


از درون خشکیده ام...برف بهانه است
Nikon D80
Lens: 18-135mm F/3.5-5.6 G
Focal Length: 66mm
Exposure Mode: Aperture Priority
Metering Mode: Multi-Pattern
Shutter Speed: 1/250 sec
F Number: F/16
Exposure Comp.: +0.3 EV
Sensitivity: ISO 500
White Balance: Cloudy
AF Mode: AF-S

"زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شاخه، هر بام، برف
نشسته بر انبوه اندوه دشت
به بیبرگی باغ ایام، برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
كنون فصل سرد سرانجام، برف"
شاعر:؟
Nikon D80
Lens: 18-135mm F/3.5-5.6 G
Focal Length: 75mm
Exposure Mode: Aperture Priority
Metering Mode: Multi-Pattern
Shutter Speed: 1/640 sec
F Number: F/11
Exposure Comp.: +0.3 EV
Sensitivity: ISO 400
White Balance: Cloudy
AF Mode: AF-S
۱- سال چهارم دبستان یه معلم سخت گیر بد اخلاق داشتم. که نمیدونم چرا با من بد بود! با اینکه من همیشه درسم خوب بود ولی این معلم با من حسابی لج بود و اگه دستش میرسید میخواست من رو بزنه! اون زمان یه کتاب ریاضی کمک درسی داشتیم که باید هر روز با خودمون می آوردیم مدرسه. من اکثر مواقع یادم میرفت (شاید هم دلیل لج بودنش با من همین بود!!!) یه روز که طبق معمول کتاب رو فراموش کرده بودم حسابی دعوا کرد و تهدید کرد که اگه فردا هم یادت بره از کلاس بیرونت میکنم و میگم مامانت بیاد مدرسه! من هم که ترسو بچه مثبت!! فرداش باز هم یادم رفت!!!! اما چون خیلی ترسیده بودم کتاب همکلاسیم رو از روی میزش برداشتم که تا موقعی که معلم میاد کتابها رو ببینه من کتاب داشته باشم. اون همکلاسی هم مشکلی نبود چون بچه خرخون کلاس بود و نورچشمی! خلاصه اون روز به خیر گذشت اما مشکل بعدی پس دادن کتاب بود!!! هرکار کردم نشد سر کلاس کتاب رو روی میز بذارم و بعدها هم یادم رفت! چند وقت پیش اسم این همکلاسی رو توی ارکات دیدم. فکر کنم الان ایران هم نیست دیگه! ولی کتابه هنوز جاش امنه که اگه اون همکلاسی رو دیدم کتاب رو بهش برگردونم! این اولین و آخرین باریه که دست من کج شد!!!!
۲- همون موقع های کلاس چهارم دبستان من از بابام ماهی صد تومن پول توجیبی میگرفتم. اون موقع شکلات خارجی فقط بعضی وقتها توی بعضی مغازه ها پیدا میشد. یه روز یه دوستم بهم گفت سها یه شکلات هست که شکل مثلثه و پسرداییم یه دفعه از خارج آورده بود. حالا این بقالی دم خونه آورده بیا بریم بخریم خیلی خوشمزه است. حالا چند بود این شکلات؟ 120 تومن! من و آزاده پول روی هم گذاشتیم نفری 60 تومن و یه بسته خریدیم و نصفش کردیم. تا یک ماه من داشتم نصف بسته رو میخوردم! یعنی مزمزه میکردم. چون بیشترین پولی بود که تا حالا یه جا برای شکلات داده بودم! الان هم هروقت Toblorone میبینم یاد اون 60 تومن می افتم! گفتنی است که شکلات رو جایی قایم کرده بودم که مامانم نبینه! وگرنه واویلا بود. تا یک ماه هم پول نداشتم از بوفه مدرسه خوراکی بخرم و هر روز نون و پنیر میبردم که سالمتر هم بود!!!!!!!!
3- 7-8 ساله بودم که عشق فرفره فروشی من رو گرفته بود! اون موقع خیلی از بچه های محل فرفره درست میکردند و می فروختند! من یه بار به مامانم گفتم یادم نیست بعدش چه بلایی سرم اومد. اما یه روز رفتم کلی کاغذ رنگی خریدم و یه چندتایی فرفره درست کردم. رفتم چند تا کوچه بالاتر نشستم به فرفره فروشی. هیچ کس ازم نخرید. مجبور شدم که فرفره ها رو مجانی بدم دست بچه ها و برگردم!
۴- بابام زمان دبستان من سرهنگ نیروی زمینی بود و من سال اول و دوم دبستان که بودم خیال میکردم که افسر ارتش بودن خیلی شغل بدیه و خجالت میکشیدم که به بقیه بگم. هر کی میپرسید میگفتم بابام کارگره!!
۵- یازده ساله بودم که عاشق پسر بقال سر کوچه شده بودم! هی هر روز میرفتم و الکی خوراکی می خریدم! با آزاده که همکلاسی و همسایه بود با هم می رفتیم. بعد دیدم که پسره بیشتر به آزاده میخنده کلی حسودیم شد به آزاده و میخواستم سر تنش نباشه! یه مدت هم الکی باهاش قهر کردم!!!
و کمی هم از بچگی بیرون بیام ...
۶- از هرگونه مهمونی رفتن بدم میاد به خصوص عروسی و مهمونی هایی که خانمها معمولا خیلی طول میکشه که خودشون رو برای اون آماده کنند. علتش هم اینه که اصولا حال و حوصله خونه کسی رفتن رو ندارم و ترجیح میدم همه به خصوص دوستانم رو در جایی مثل رستوران و کافی شاپ ملاقات کنم. بدتر از اون از مهمونی دادن هم زیاد خوشم نمیاد به خصوص اگه مهمون سرزده باشه و اصولا هم عادت ندارم دوستانم که دم در میان به خونه دعوت کنم (البته اگه کسی دعوتم کنه که دم در خوب نیست بیا یه سر بالا اگه باهاش رو در بایستی نداشته باشم و صمیمی باشم٬ میرم!!!) علتش هم اینه که اصولا آدم شلخته ای هستم و اتاقم به شدت به هم ریخته است و حال جمع کردنش رو ندارم!!!
همین دیگه بسه!!! راستی لیست پیشنهادی من هم سونا، پدرام که وبلاگ نویسی یادش رفته، مورچه که الان سرش شلوغه و عمرا بتونه بنویسه، بابک که وبلاگش رو فعلا پاک کرده، آزاده، مینا و الهه می باشند!!!! فکر کنم فقط سونا بنویسه!!

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکّرخا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
واین دل سوخته پروانه ی ناپروا بود
|
|