تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:52  توسط سها  | 
یه پروژه فلش باید تحویل می دادم دو هفته پیش. یک ماه هم براش وقت داشتم اما هیچ کارش رو نکردم. باید عین یه وب سایت فلش خیلی حرفه ای رو می ساختیم. من هم که اگه کاری رو دوست نداشته باشم عمرا بتونم انجام بدم فقط توی این یه ماه حرص خوردم اما دریغ از یه ذره تلاش برای انجام پروژه! آخرش دیدم که قبول شدن یا رد شدنم که تاثیری در کلاسهای بعدی نداره بنابراین تصمیم گرفتم تحویل ندم! تحویل ندادن پروژه یعنی پاس نشدن درس چون نصف نمره برای پروژه است و برای قبولی باید بیشتر از نصف بیاریم یعنی حداقل ۶۰. خلاصه در حالیکه همه داشتند خودشون رو می کشتند و یکی توی سر خودشون یکی توی سر پروژه و دوست و آشنا٬ من با خیال راحت بی خیال شده بودم!!!

هفته پیش که استاد محترم نمره ها رو داده بود من در کمال تعجب ۹۷ شده بودم! داشتم شاخ در می آوردم. اکثر بچه ها کمتر از من شده بودند. همه هم می دونستند که من اصلا تحویل نداده ام و برای همین با خشونت بسیار زیاد به من چشم غره می رفتند! من هم چهارشاخ مونده بودم که یعنی چه!!!  البته چون خیلی آدم با وجدان و صادقی هستم وجدانم اجازه نداد و بین کلاس به استاد گفتم که من که پروژه تحویلت ندادم. با تعجب نگاهم کرد و گفت یعنی چی تحویل ندادی؟ گفتم استاد جان من پروژه به شما تحویل ندادم اصلا کار نکردم. گفت بابا یه سی دی به اسمت توی باکسم بود!

یکی از هم کلاسیها: حتما یکی فداکاری کرده به اسمت پروژه تحویل داده

استاد: نه بابا نمیشه چون کار با بقیه متفاوت بود

من: استاد حتما یه اشتباهی شده

استاد: نه میگم به اسمت یه سی دی توی باکسم بود

چند دقیقه بعد:

استاد: ببین مطمئنی؟

من: آره من اصلا کار نکردم

یکی از هم کلاسیها: استاد حتما دچار توهم شدی

یکی دیگه: خانم تفرشی شاید شما دچار توهم شدی

یکی دیگه: حالا یه بار هم که در آسمون به روت باز شده شانس آوری بی خیال نمیشی؟

من: نمیدونم در هر صورت من به به وظیفه وجدانی انسانی خودم عمل کردم!!!!

یکی دیگه: اووووه کی میره این همه راه رو!

اون یکی: به خاطر این صداقت باید یه صفر گنده بگیری

..................!

***

من یه چند روزی میرم هواخوری! برگشتم سفرنامه می نویسم!

فعلا!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:10  توسط سها  | 
گفتم که «ای جان» خود جان چه باشد؟
«ای درد و درمان»٬ درمان چه باشد؟

خواهم که سازم صد جان و دل را
پیش تو قربان٬ قربان چه باشد؟

ای نور رویت٬ ای بوی کویت
اسرار ایمان٬ ایمان چه باشد؟

گفتی: «گزیدی بر ما دکانی.»
بر بیگناهی بهتان چه باشد؟

اقبال پیشت سجده کنان است
ای بخت خندان٬ خندان چه باشد؟

بگشای ای جان٬ در بر ضعیفان
بر رغم دربان٬ دربان چه باشد؟

فرمود صوفی که «آن نداری»
باری بپرسش که «آن» چه باشد؟

(مولانا)

.......

قبلا کتاب سهم من نوشته خانم پرینوش صنیعی رو خونده بودم و از نثر روان و بی تکلفش لذت برده بودم. امروز هم کتاب دیگری از ایشان با عنوان «پدر آن دیگری» رو دست گرفتم و تا تموم نشد زمین نذاشتم. واقعا چنین نثر زیبا و بی تکلفی که خواننده رو اینچنین دنبال خودش بکشه غنیمته. من امتیاز بزرگ این نویسنده رو نوع نثر ایشون میدونم. ساده و راحت با خواننده ارتباط برقرار میکند.

این کتاب خاطرات زندگی پسر جوانی است که در کودکی به خاطر لجبازی با خانواده خود را به لالی میزده! قسمتهایی از  داستان از زبان جوان ولی از دید پسربچه ۴ تا ۷ ساله و قسمتهایی هم از زبان مادرش روایت میشود. فارغ از قسمتهایی از کتاب که از لحاظ داستانی شاید کمی ضعیف بودند یعنی من اینطوری احساس کردم در کل کتاب تاثیر زیادی بر من داشت. یهو دلم برای کوچولو ها و به خصوص پسرخواهر خودم که از وقتی خواهرش به دنیا اومده احساس میکنه توجه کمتری بهش میشه٬ سوخت. خوندن این کتاب رو شدیدا سفارش میکنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:36  توسط سها  | 
 
  بالا