|
کوتولهى قهوهای
|
||
نه ذوق خرید عیدی.. نه ذوق خرید شیرینی و آجیل شب عید.. فقط لعنت بر شلوغی و ترافیک دم عید...بی خیال.. این چند روز تعطیلی هم بگذرد.
تعطیلات عید تهران خیلی خوبه. خلوت با هوای تمیز. اگر هم باران ببارد که محشر میشه. بوی باران.. بوی خاک..
با همين ديدگان اشك آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شكوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري كه ميرسد از راه
چندروز دگر به ساز و سرود
ما كه دلهايمان زمستان است
ما كه خورشيدمان نمي خندد
ما كه باغ و بهارمان پژمرد
ما كه پاي اميدمان فرسود
ما كه در پيش چشم مان رقصيد
اين همه دود زير چرخ كبود
سر راه شكوفه هاي بهار
گر به سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق با تمام وجود
سالها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت
ماه ديگر دريچه اي نگشود
مهر ديگر تبسمي ننمود
اهرمن ميگذشت و هر قدمش
نيز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشير هاي خون آلود
اژدها ميگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود
وز نفس هاي تند زهرآگين
باد همرنگ شعله برميخاست
دود بر روي دود مي افزود
هرگز از ياد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود
اشك در چشم برگها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود
دشمني كرد با جهان پيوند
دوستي گفت با زمين بدرود
شايد اي خستگان وحشت دشت
شايد اي ماندگان ظلمت شب
در بهاري كه ميرسد از راه
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اكنون كبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
(فریدون مشیری)
امروز هم نشستم به اتاق تکانی! چشم شما روز بد نبینه هرچی داخل کمدها و کتابخونه بود ریختم بیرون و در کمال بی رحمی شروع کردم به پاره کردن هرچی دم دستم می اومد و دور ریختن! وه که چه لذت بخشه این کار! یه عادت مسخره ای دارم و اون نگه داشتن تقویم های قدیمیه. جا هم ندارم نگهشون دارم. باز هم دلم نیومد دور بریزمشون. مثل هرسال دفتر خاطرات دوران مدرسه رو مرور کردم. یه دفتر شعر داشتم از دوران دبیرستان که شعرهای مورد علاقه ام رو توش مینوشتم. گذاشتمش دم دست. احساس میکنم خیلی خیلی از بعضی احساسات قشنگ سالهای پیش فاصله گرفتم. میخوام دوباره شعرهای مورد علاقه ام رو توش بنویسم. این دفتر رو که می خوندم از خط خوب خودم تعجب کردم. من اینقدر خوش خط بودم خبر نداشتم؟ چند وقته چیزی با خودنویس روی کاغذ ننوشتم؟ مورچه جون خودنویست رو باز هم قرض میدی؟
یه جامدادی با طرح قوطی سون آپ داشتم. سال اول راهنمایی خریده بودمش از سوریه. انداختمش دور. دیگه زیاد هم نباید به قدیمها خودم رو وصل کنم. یه ماژیک مشکی هست که از وقتی یادمه زمانی که دبستان بودم بابام داشت. بعد هم من داشتم. خواستم بندازمش دور که گفتم امتحانش کنم. مسخره بود خب معلومه که بعد این همه سال نمینویسه! اما در کمال تعجب خیلی هم روون می نوشت! حساب کنید نزدیک بیست ساله این ماژیک کار میکنه (شاید هم بیشتر). روش به فارسی نوشته ساخت سوییس!!
یه سررسید بود مال زمانی که در شرکت قبلی کار میکردم. توش کلی از برنامه ها و قرارها و جلسات و پروژه ها بود. حالم بد شد از این همه پروژه های بی سرانجام. همه چی عین باد هوا بود. الکی الکی. این چند ساله هرکاری که من انجام دادم همین بوده. الکی.. محض سرشلوغ بودن.
مثل پایان هرسال و شروع هر سال جدید با خودم کلی قرار گذاشتم در مورد کارهایی که قراره در سال جدید بکنم. قراره که دیگه این میل شدید به بی نظمی رو کنار بذارم و کمی منظم و مرتب باشم! قراره که ورزش رو هم شروع کنم. قراره که به عکاسی جدی تر نگاه کنم. قراره که .....! خیلی قرارها هست مثل هرسال!
فیلم شبهای روشن رو زمانی که روی پرده بود سه بار دیدم. وی سی دی اش رو چند هفته پیش خریدم باز هم چندین بار دیدم... سوده عاشق این فیلم بود. وقتی که داشت میرفت از ایران کلی با هم دنبال این فیلم گشتیم که بخره با خودش ببره.. الان که بهش میگم میگه یادش نیست اصلا...هی روزگار دو سال که بیشتر نگذشته!
یه دوستی بود از زمان دبیرستان. با هم دوست جون جونی بودیم. یهو نفهمیدم چی شد. نفهمیدم تقصیر من بود یا اون. دیگه جوری شد که هیچ حرفی برای زدن به هم نداریم. همینجوری الکی الکی. انگار که دوستی از اول اشتباه بوده. اون ظاهرا راه خودش رو پیدا کرده و من نگران راهی که اون پیدا کرده و دوست داره به من هم تحمیلش کنه. اون هم نگران راهی که من پیدا کردم. اما من نگرانیم بیشتره. دوست قدیمی من داره از دست میره و خودش نمیدونه.هیچوقت به خاطر تفاوت راه و عقیده با دوستام مشکل نداشتم. اما این یکی... این تفاوت اذیت میکنه جفتمون رو یا حداقل من رو. الان از این دوستی فقط دلم به یه سری خاطره محو خوشه. شاید هم تقصیر منه که اینقدر دوستیهام و دوستهام برام مهم هستند. گاهی نگاه میکنم به دوستهام. میخوام حسابگر بشم. حساب کنم ببینم اینقدر که من مایه گذاشتم کدومشون مایه میگذارند. دلم نمیاد. میگم ولش کن. بعد میبینم زمانی که احتیاج داری خیلی هاشون نیستند. ولی وقتی احتیاجت دارند سر و کله شون پیدا میشه. باز هم میگم بی خیال. مگه توی دوستیهات این چیزها مهم بوده برات؟ بی خیال .... باز هم بی خیال...
این شعر هم از سعدی که این روزها با غزلیاتش حال میکنم
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر مید هد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دستنمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هرکسی
می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
برگذری و ننگری و باز نگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو واحتمال من
چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره میکند آینه جمال من
|
|