تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
خب با کلی تاخیر عید و سال نو و اینها مبارک

من کم کم دارم از خواب زمستونی بیدار میشم. امروز هم که باید میرفتم سرکار... من نمیدونم واقعا چه اصراری به فعالیت ادارات دولتی هست توی تعطیلات وقتی هیچ کار مثبتی انجام نمیشه غیر از عید دیدنی؟!

Camera Model= Nikon D80
Exposure Time = 1/100
F Number = F5.6
ISO Speed  = 200
Metering Mode = Pattern
Light Source = Cloudy weather
Flash = Off
Focal Length = 135mm

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:39  توسط سها  | 

نه ذوق خرید عیدی.. نه ذوق خرید شیرینی و آجیل شب عید.. فقط لعنت بر شلوغی و ترافیک دم عید...بی خیال.. این چند روز تعطیلی هم بگذرد.

تعطیلات عید تهران خیلی خوبه. خلوت با هوای تمیز. اگر هم باران ببارد که محشر میشه. بوی باران.. بوی خاک..

با همين ديدگان اشك آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شكوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري كه ميرسد از راه
چندروز دگر به ساز و سرود


ما كه دلهايمان زمستان است
ما كه خورشيدمان نمي خندد
ما كه باغ و بهارمان پژمرد
ما كه پاي اميدمان فرسود
ما كه در پيش چشم مان رقصيد
اين همه دود زير چرخ كبود
سر راه شكوفه هاي بهار
گر به سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق با تمام وجود
سالها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت
ماه ديگر دريچه اي نگشود
مهر ديگر تبسمي ننمود
اهرمن ميگذشت و هر قدمش
نيز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشير هاي خون آلود
اژدها ميگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود
وز نفس هاي تند زهرآگين
باد همرنگ شعله برميخاست
دود بر روي دود مي افزود
هرگز از ياد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود
اشك در چشم برگها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود
دشمني كرد با جهان پيوند
دوستي گفت با زمين بدرود
شايد اي خستگان وحشت دشت
شايد اي ماندگان ظلمت شب
در بهاري كه ميرسد از راه
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود


شايد اكنون كبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود

(فریدون مشیری)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:47  توسط سها  | 
جالب ترین بخش خانه تکانی یا اتاق تکانی شب عید به اینه که آدم فراموشکاری مثل من کشف میکنه که چه چیزهایی توی کمد٬ کتابخونه و ... داره و نمیدونسته! مثلا من سه چهار سال پیش در اوج بی پولی (یعنی واقعا هزارتومن هم به زور توی کیفم پیدا میشد) لای کتابهای کتابخونه حدود ۴۰ هزارتومن پیدا کردم. میتونید قیافه من رو تصور کنید دیگه چقدر ذوقمرگ شده بودم! این پولها رو یه زمانی به جای قلک در لابلای کتابهام مخفی میکردم!!!!

امروز هم نشستم به اتاق تکانی! چشم شما روز بد نبینه هرچی داخل کمدها و کتابخونه بود ریختم بیرون و در کمال بی رحمی شروع کردم به پاره کردن هرچی دم دستم می اومد و دور ریختن! وه که چه لذت بخشه این کار! یه عادت مسخره ای دارم و اون نگه داشتن تقویم های قدیمیه. جا هم ندارم نگهشون دارم. باز هم دلم نیومد دور بریزمشون. مثل هرسال دفتر خاطرات دوران مدرسه رو مرور کردم. یه دفتر شعر داشتم از دوران دبیرستان که شعرهای مورد علاقه ام رو توش مینوشتم. گذاشتمش دم دست. احساس میکنم خیلی خیلی از بعضی احساسات قشنگ سالهای پیش فاصله گرفتم. میخوام دوباره شعرهای مورد علاقه ام رو توش بنویسم. این دفتر رو که می خوندم از خط خوب خودم تعجب کردم. من اینقدر خوش خط بودم خبر نداشتم؟ چند وقته چیزی با خودنویس روی کاغذ ننوشتم؟ مورچه جون خودنویست رو باز هم قرض میدی؟

یه جامدادی با طرح قوطی سون آپ داشتم. سال اول راهنمایی خریده بودمش از سوریه. انداختمش دور. دیگه زیاد هم نباید به قدیمها خودم رو وصل کنم. یه ماژیک مشکی هست که از وقتی یادمه زمانی که دبستان بودم بابام داشت. بعد هم من داشتم. خواستم بندازمش دور که گفتم امتحانش کنم. مسخره بود خب معلومه که بعد این همه سال نمینویسه! اما در کمال تعجب خیلی هم روون می نوشت! حساب کنید نزدیک بیست ساله این ماژیک کار میکنه (شاید هم بیشتر). روش به فارسی نوشته ساخت سوییس!!

یه سررسید بود مال زمانی که در شرکت قبلی کار میکردم. توش کلی از برنامه ها و قرارها و جلسات و پروژه ها بود. حالم بد شد از این همه پروژه های بی سرانجام. همه چی عین باد هوا بود. الکی الکی. این چند ساله هرکاری که من انجام دادم همین بوده. الکی.. محض سرشلوغ بودن.

مثل پایان هرسال و شروع هر سال جدید با خودم کلی قرار گذاشتم در مورد کارهایی که قراره در سال جدید بکنم. قراره که دیگه این میل شدید به بی نظمی رو کنار بذارم و کمی منظم و مرتب باشم! قراره که ورزش رو هم شروع کنم. قراره که به عکاسی جدی تر نگاه کنم. قراره که .....! خیلی قرارها هست مثل هرسال!

فیلم شبهای روشن رو زمانی که روی پرده بود سه بار دیدم. وی سی دی اش رو چند هفته پیش خریدم باز هم چندین بار دیدم... سوده عاشق این فیلم بود. وقتی که داشت میرفت از ایران کلی با هم دنبال این فیلم گشتیم که بخره با خودش ببره.. الان که بهش میگم میگه یادش نیست اصلا...هی روزگار دو سال که بیشتر نگذشته!

یه دوستی بود از زمان دبیرستان. با هم دوست جون جونی بودیم. یهو نفهمیدم چی شد. نفهمیدم تقصیر من بود یا اون. دیگه جوری شد که هیچ حرفی برای زدن به هم نداریم. همینجوری الکی الکی. انگار که دوستی از اول اشتباه بوده. اون ظاهرا راه خودش رو پیدا کرده و من نگران راهی که اون پیدا کرده و دوست داره به من هم تحمیلش کنه. اون هم نگران راهی که من پیدا کردم. اما من نگرانیم بیشتره. دوست قدیمی من داره از دست میره و خودش نمیدونه.هیچوقت به خاطر تفاوت راه و عقیده با دوستام مشکل نداشتم. اما این یکی... این تفاوت اذیت میکنه جفتمون رو یا حداقل من رو. الان از این دوستی فقط دلم به یه سری خاطره محو خوشه. شاید هم تقصیر منه که اینقدر دوستیهام و دوستهام برام مهم هستند. گاهی نگاه میکنم به دوستهام. میخوام حسابگر بشم. حساب کنم ببینم اینقدر که من مایه گذاشتم کدومشون مایه میگذارند. دلم نمیاد. میگم ولش کن. بعد میبینم زمانی که احتیاج داری خیلی هاشون نیستند. ولی وقتی احتیاجت دارند سر و کله شون پیدا میشه. باز هم میگم بی خیال. مگه توی دوستیهات این چیزها مهم بوده برات؟ بی خیال .... باز هم بی خیال...

این شعر هم از سعدی که این روزها با غزلیاتش حال میکنم

وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من

تا چه شود عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان

بس که به هجر مید هد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دستنمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هرکسی

می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

برگذری و ننگری و باز نگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو   واحتمال من

چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا

کآه تو تیره میکند آینه جمال من

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط سها  | 
برای نسرین عزیزم و همه کسانی که جرمشان آگاهی است

روز جهانی زن مبارک

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:56  توسط سها  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:52  توسط سها  | 
یه پروژه فلش باید تحویل می دادم دو هفته پیش. یک ماه هم براش وقت داشتم اما هیچ کارش رو نکردم. باید عین یه وب سایت فلش خیلی حرفه ای رو می ساختیم. من هم که اگه کاری رو دوست نداشته باشم عمرا بتونم انجام بدم فقط توی این یه ماه حرص خوردم اما دریغ از یه ذره تلاش برای انجام پروژه! آخرش دیدم که قبول شدن یا رد شدنم که تاثیری در کلاسهای بعدی نداره بنابراین تصمیم گرفتم تحویل ندم! تحویل ندادن پروژه یعنی پاس نشدن درس چون نصف نمره برای پروژه است و برای قبولی باید بیشتر از نصف بیاریم یعنی حداقل ۶۰. خلاصه در حالیکه همه داشتند خودشون رو می کشتند و یکی توی سر خودشون یکی توی سر پروژه و دوست و آشنا٬ من با خیال راحت بی خیال شده بودم!!!

هفته پیش که استاد محترم نمره ها رو داده بود من در کمال تعجب ۹۷ شده بودم! داشتم شاخ در می آوردم. اکثر بچه ها کمتر از من شده بودند. همه هم می دونستند که من اصلا تحویل نداده ام و برای همین با خشونت بسیار زیاد به من چشم غره می رفتند! من هم چهارشاخ مونده بودم که یعنی چه!!!  البته چون خیلی آدم با وجدان و صادقی هستم وجدانم اجازه نداد و بین کلاس به استاد گفتم که من که پروژه تحویلت ندادم. با تعجب نگاهم کرد و گفت یعنی چی تحویل ندادی؟ گفتم استاد جان من پروژه به شما تحویل ندادم اصلا کار نکردم. گفت بابا یه سی دی به اسمت توی باکسم بود!

یکی از هم کلاسیها: حتما یکی فداکاری کرده به اسمت پروژه تحویل داده

استاد: نه بابا نمیشه چون کار با بقیه متفاوت بود

من: استاد حتما یه اشتباهی شده

استاد: نه میگم به اسمت یه سی دی توی باکسم بود

چند دقیقه بعد:

استاد: ببین مطمئنی؟

من: آره من اصلا کار نکردم

یکی از هم کلاسیها: استاد حتما دچار توهم شدی

یکی دیگه: خانم تفرشی شاید شما دچار توهم شدی

یکی دیگه: حالا یه بار هم که در آسمون به روت باز شده شانس آوری بی خیال نمیشی؟

من: نمیدونم در هر صورت من به به وظیفه وجدانی انسانی خودم عمل کردم!!!!

یکی دیگه: اووووه کی میره این همه راه رو!

اون یکی: به خاطر این صداقت باید یه صفر گنده بگیری

..................!

***

من یه چند روزی میرم هواخوری! برگشتم سفرنامه می نویسم!

فعلا!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:10  توسط سها  | 
گفتم که «ای جان» خود جان چه باشد؟
«ای درد و درمان»٬ درمان چه باشد؟

خواهم که سازم صد جان و دل را
پیش تو قربان٬ قربان چه باشد؟

ای نور رویت٬ ای بوی کویت
اسرار ایمان٬ ایمان چه باشد؟

گفتی: «گزیدی بر ما دکانی.»
بر بیگناهی بهتان چه باشد؟

اقبال پیشت سجده کنان است
ای بخت خندان٬ خندان چه باشد؟

بگشای ای جان٬ در بر ضعیفان
بر رغم دربان٬ دربان چه باشد؟

فرمود صوفی که «آن نداری»
باری بپرسش که «آن» چه باشد؟

(مولانا)

.......

قبلا کتاب سهم من نوشته خانم پرینوش صنیعی رو خونده بودم و از نثر روان و بی تکلفش لذت برده بودم. امروز هم کتاب دیگری از ایشان با عنوان «پدر آن دیگری» رو دست گرفتم و تا تموم نشد زمین نذاشتم. واقعا چنین نثر زیبا و بی تکلفی که خواننده رو اینچنین دنبال خودش بکشه غنیمته. من امتیاز بزرگ این نویسنده رو نوع نثر ایشون میدونم. ساده و راحت با خواننده ارتباط برقرار میکند.

این کتاب خاطرات زندگی پسر جوانی است که در کودکی به خاطر لجبازی با خانواده خود را به لالی میزده! قسمتهایی از  داستان از زبان جوان ولی از دید پسربچه ۴ تا ۷ ساله و قسمتهایی هم از زبان مادرش روایت میشود. فارغ از قسمتهایی از کتاب که از لحاظ داستانی شاید کمی ضعیف بودند یعنی من اینطوری احساس کردم در کل کتاب تاثیر زیادی بر من داشت. یهو دلم برای کوچولو ها و به خصوص پسرخواهر خودم که از وقتی خواهرش به دنیا اومده احساس میکنه توجه کمتری بهش میشه٬ سوخت. خوندن این کتاب رو شدیدا سفارش میکنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:36  توسط سها  | 

خوابهای طلایی ببینی...

Nikon D80
Lens: 18-135mm F/3.5-5.6 G
Focal Length: 135mm
Exposure Mode: Manual
Metering Mode: Multi-Pattern
Shutter Speed: 1/500 sec
F Number: F/20
Exposure Comp.: 0 EV
Sensitivity: ISO 200
White Balance: Cloudy
AF Mode: AF-S

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:49  توسط سها  | 
نیم شب دیوانه ای خوش می گریست

گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه ای سر برنهاده٬ ما در او

می پزیم از جهل خود سودا در او

چون سر این حقه برگیرد اجل

هرکه پر دارد بپرّد تا ازل

وانکه او بی پر بود٬ در صد بلا

در میان حقّه ماند مبتلا

مرغ همت را به معنی بال ده

عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کز حقه برگیرند سر

مرغ ره گرد و برآور بال و پر

یا نه٬ بال و پر بسوز و خویش هم

تا تو باشی از همه در پیش هم

***

گفت آن دیوانه را مردی عزیز

چیست عالم شرح ده این مایه چیز

گفت هست این عالم ِ پر نام و ننگ

همچو نخلی بسته از صدگونه رنگ

گر به دست این نخل می مالد یکی

آن همه یک موم گردد بی شکی

چون همه مومست و چیزی نیز نیست

رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست

چون یکی باشد همه٬ نبود دویی

نه منی برخیزد اینجا نه تویی

(منطق الطیر- عطار)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:48  توسط سها  | 
خب خبر عروسی مورچه که قدیمی شد! گفتم تا اینجا تار عنکبوت نبسته یه چیزی بنویسم. یه سوتی بزنم که من زنده ام هنوز!

چند روزه که به دلایلی فرصت کرده ام دستی به سر و گوش کتابهای خونده نشده کتابخونه بکشم و کم کم شروع کنم به خوندن. "عشق در زمان وبا" مارکز رو با ترجمه بهمن فرزانه مدتها بود گرفته بودم و وقت نکرده بودم که بخونم. قبلش هم با ترجمه کیومرث پارسای رو گرفته بودم که اینقدر ترجمه بد بود دیگه رغبت نکردم کتاب رو ادامه بدم. هفته پیش بالاخره خوندم و تمومش کردم. کلا اینجوریه که در مورد کتابهای مارکز همیشه وقتی کتاب تموم میشه تازه دوزاریم می افته عجب شاهکاری بود!!! روایت عشق در دنیای عجیب و واقعی مارکز.

این که تموم شد " نارسیس و گولدموند" رو شروع کردم. قبلا تقریبا تا نصفه (کمتر از نصف) خونده بودم و علامت زده بودم اما برای اینکه خودم رو تنبیه کنم که دیگه کتابی رو نصفه ول نکنم در کمال بی رحمی علامت رو برداشتم و دوباره از اول شروع کردم. ترجمه سروش حبیبی نثر زیبا و ادبی دلنشینی داره که البته سرعت خوندن رو کم میکنه. فکر کنم تموم کردن این کتاب بیشتر طول بکشه.

چند وقته که به عنوان ماموریت به اداره دیگه ای میرم. اول قرار بود سه هفته باشه اما اینجور که بوش میاد تا آخر سال اونجا درگیرم!! مگر اینکه اتفاق خاصی بیفته!! در وصف ادارات دولتی همه شنیده ایم اما شنیدن کی بود مانند دیدن!! اینجا که میرم چند نفر کارمند حدودا سن بالا داره که از صبح بعد از خوردن صبحانه می خوابند تا نهار بعد نهار میخورند دوباره می خوابند تا وقت رفتن!! من که گاهی روی میزشون دنبال کاغذ یادداشت و خودکار میگردم باید مواظب باشم بیدارشون نکنم!!

الان از صدای قیژ قیژ چرخ ماشینها فهمیدم که بیرون داره برف میاد. کلی ذوق کردم. اصلا برف میبینم ذوق میکنم بی دلیل! کاش تا صبح بیاد.

یه جمعه دیگه هم تموم شد! من هر هفته همه کارهام رو به آخر هفته حواله میدم و هفته بعد و هفته بعد و هفته های بعد.....

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 22:56  توسط سها  | 
مورچه عزیزم عروس شد. خب من خیلی هیجانزده بودم از عروس شدنش. یه نوع هیجان از جنس نگرانی٬ دلتنگی٬ خوشحالی.... . الان اما کمی دلتنگم. دلتنگ کلی روزهای خوب. اما مطمئنم که این روزهای خوب یه جور دیگه و به یه شکل دیگه دوباره تکرار میشن.

این هم عکس عروسی مورچه:

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:4  توسط سها  | 

از درون خشکیده ام...برف بهانه است

Nikon D80
Lens: 18-135mm F/3.5-5.6 G
Focal Length: 66mm
Exposure Mode: Aperture Priority
Metering Mode: Multi-Pattern
Shutter Speed: 1/250 sec
F Number: F/16
Exposure Comp.: +0.3 EV
Sensitivity: ISO 500
White Balance: Cloudy
AF Mode: AF-S

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 0:1  توسط سها  | 
 
  بالا