تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
دوستان و یاران من!!!! (اونایی که نمیدونند جریان چیه اول اینجا رو بخونند)

من بعد از خوندن جوابهای شما به خودم امیدوار شدم!!! آخه درخت مصنوعی رنگش عوض میشه؟!!! وسط خیابون درخت مصنوعی میذارند؟!!! بابا شما ها هم آب نمی بینید وگرنه سوتی ده های قابلی میشین

الهه و مورچه جواب درست دادند! که البته  چگونگی دست یافتن ایشان به جواب درست  هم محل اشکال است!!!!

به هرحال ما ااااییینییم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:18  توسط سها  | 
خب من امروز صبح متوجه شدم که به مدت دو- سه ماه سر کار بودم! کی من رو سر کار گذاشته بود؟؟ یه درخت!

روزهایی که با سرویس اداره سرکار می اومدم (صبح زود)  توی پارکینگ به محض پیاده شدن از ماشین چشمم به یه درخت در خیابون روبرویی می افتاد که وسط تابستون همه برگهاش زرد و نارنجی شده بود. بعد از یه مدت نسبتا طولانی که تقریبا هر روز این درخت رو میدیدم یه جورایی با هم دوست شده بودیم!!! طفلکی آخه خیلی گناه داشت که وسط تابستون زرد شده بود. یه مدتی که گذشت کم کم دچار این سوال فلسفی شدم که چرا این برگهاش زرد شده ولی نمیریزه؟!!! خلاصه گذشت تا امروز صبح که هوا حسابی ابری و گرفته بود. طبق معمول از ماشین که پیاده شدم دنبال درختم گشتم! اما درختم نبود! یعنی یه درخت دیگه جاش بود که تقریبا سبز بود. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. درخت همون بود ولی سبز بود! ای بابا چه درخت عجیبیه کارش برعکس همه است. توی تابستون زرده پاییز که میشه سبز میشه!!!!

خلاصه وارد ساختمون شدم که... ناگهان..!

شماها گرفتید چی شد؟

..

پ.ن.  برای اینکه شبهه ای پیش نیاد باید بگم که درخت خیلی دوره و نمیتونستم این همه مدت امتحانش کنم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:17  توسط سها  | 

سلام به همه دوستان

با کسب اجازه از دوست جون عزيز، سها و به دعوت ايشان دوباره گاهی بنده اينجا مطلب خواهم نوشت. اميدوارم شما هم به گرمی سابق پذيرای بنده باشيد.

 

سها مطلبی در مورد سوتی و ارتقاء درجه خودش نوشته بود که خواندن ماجرای زير در همين راستا خالی از لطف نيست:

چندی پيش مجمع عمومی جامعه فارغ التحصيلان دانشگاه بود که تقريبا هر 4 سال يک بار برگزار می شود و بسياری از فارغ التحصيلان دانشگاه اعم از پيشکسوت ترينشان تا جوجه ترين ها در اين مجمع گرد هم می آيند، ديداری تازه می کنند، به افتخاراتی که در اين سالها کسب کردند می بالند و غيره. موضوع اين بار مجمع، انتخابات دور جديد هيات امنای دانشگاه و دانشکده ها و اعمال تغييرات در اساسنامه جامعه بود. خلاصه سرتان را درد نيارم مراسم به خوبی و خوشی برگزار شد و اساتيد و پيشکسوت ترين ها که سنشان به 80 سال هم می رسيد(ماشا ا… ) و جزو بانيان و اولين فارغ التحصيلان دانشگاه بودند، سکان را به دست گرفتند و کارهايی را که بايد را انجام دادند و با پخش سرود غرور آفرين دانشگاه جلسه را ختم کردند.

در پايان يکی از استايد پيشکسوت با اشاره به اينکه سيستم رای دهی به صورت اينترنتی است و تا يه هفته برای رای دادن فرصت هست، از حضار خواست در صورتی که آدرس سايت را نمی دانند يادداشت کنند:

-آدرس را می خوانم:

"دابليو، دابليو، دابليو، دات کام " !

صدای همهمه خنده در سالن بلند شد، استاد عزيز که تصور کرد حضار از موضوع حاشيه ای به خنده اومدند بدون اعتنا  ادامه داد:

"دابليو، دابليو، دابليو، دات کام    آ يو تی، دات کام    آ سی، دات کام      آی آر"!!!

در اين اثنا که کوچيک و بزرگ از خنده و تعجب اشک از چشماشون سرازير می شد يکی از اساتيد که گرداننده مجلس هم بود بلافاصله ميکروفن را گرفت و گفت: "من انگليسيم يکم بهتره، اجازه بديد من بخونم" و درستش را خواند.

استاد قبلی که متوجه اشتباهش شده بود ميکروفن را گرفت و اعلام کرد: "من زمانی هم که در فرانسه درس می خواندم، انگليسيم خوب نبود!"

 

خلاصه سها جونم اينو گفتم که زياد نگران خودت نباشی عزيز

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:11  توسط مهرناز  | 
گفتم یه کم سوتی براتون تعریف کنم کیف کنید! سوتی که چه عرض کنم..


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط سها  | 
امروز بعد از ظهر کلاس داشتم.  زنگ تفریح که خورد  از کلاس بیرون اومدم. کمی از چارچوب در دور شده بودم که یادم افتاد در رو پشت سرم ببندم. بدون اینکه نگاه کنم یا برگردم دستم رو به سمت دستگیره در بردم. وقتی دیدم در بسته نمیشه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. دیدم یکی از آقایان همکلاسی در چارچوب در ایستاده و با چشمان از حدقه در اومده من رو نگاه میکنه. نگاه کردم دیدم که ای داد بیداد کمر بند ایشون رو اشتباهی به جای دستگیره گرفته ام!!!!!!!!!! بیچاره با دیدن من نیم متر عقب پرید. من هم هول کردم گفتم ببخشید فکر کردم دره!!!! حالا شانس آوردم که آقاهه کمی قد بلندتر نبود!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط سها  | 

 

میدونم که هزاران نفر خواننده این وبلاگ منتظر بازگشت من بودند. قبل از اینکه خاطرات سفری رو تعریف کنم که شبیه هیچ سفر دیگه ای نبود یه سری سوتی و مطلب دیگه برای تعریف کردن دارم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:36  توسط سها  | 
دیروز صبح که داشتم می رفتم محل کارم توی پیچ دوربگردون چمران یه پیکان قراضه توی اون ترافیک با سرعت پیچید. مستقیم داشت می زد به یه افسر راهنمایی رانندگی. افسر هم عصبانی و شوکه کوبوند رو کاپوت ماشین و داد زد که پیاده شو. راننده هم با عصبانیت پیاده شد و گفت چرا مگه چی کار کردم. و افسر رو هول داد. افسر هم یقه راننده رو گرفت و کوبوندش به ماشین. حالا نزن کی بزن! این می زد اون هول می داد اون یکی داد می زد. وضعیتی بود. آخرش یه افسر دیگه جداشون کرد. ساعت هنوز 7 و نیم نشده بود. بقیه روزشون رو اینها چطور می گذرونند؟ پلیسهای ما آموزش نمی بینند که اینجور مواقع باید چطور برخورد کنند؟ شاید توقع بالایی باشه بعد اینکه نزدیک بوده زیر ماشین بری خونسردیت رو حفظ کنی ولی این پلیس اگه اسلحه دستش بود.. فکر نمی کنید اتفاقات بدتری ممکن بود بیفته؟

***

خب اگه وبلاگ قبلی من رو خونده باشید در پرشین بلاگ می دونید که من تخصصم در سوتی دادن بوده. محل کار قبلیم معروف بودم به M.S  یعنی Master of Sooti!

توی محل کار من اگه تلفن کسی زنگ بزنه بقیه می تونند با گرفتن شماره 9 تلفنش رو جواب بدن! حالا امروز رئیسم جلسه بود و موبایلش داخل اتاق. موبایلش زنگ زد من هم خیلی شیک 9  رو گرفتم!!!!!!!.....

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 9:27  توسط سها  | 

يه نفر نهار قورمه سبزي مي‌خوره بعدش ميره پشت كامپيوترش مي‌شينه و كارش رو ادامه مي‌ده. بعد از يه مدتي يه جمله رو highlight  مي‌كنه و در نتيجه رنگ زمينه اون جمله سبز مي‌شه. ايشون هم با خودش (البته يه كم بلند) مي‌گه: اه.. دستم قورمه سبزي‌ئي بود!!!!*

 

ديروز رفته بودم تئاتر "من از كجا، عشق از كجا". ظاهرا روز آخرش بود. البته نتونستم  خيلي با دقت ببينمش به چند دليل:

1-     صبح زود رفته بودم كوه و تقريبا مستقيم و خسته و كوفته از كوه رفته بودم تئاتر

2-     موجودي ناشناخته در سالن وجود داشت كه باعث مي‌شد بعضي از حضار از صندلي‌هاشون بپرند بالا! از اونجا كه منم خيلي خسته بودم فكر كردم اين موجود همون شبح اپراست. بعدش يادم اومد كه دارم تئاتر مي‌بينم نه اپرا. پس اين نمي‌تونه شبح اپرا باشه. بعدش چند نفر گفتند گربه است. خب صدالبته كه خيالم راحت شد. آخه من و گربه‌ها با هم تفاهم خوبي داريم. داشتيم با آرامش تماشا مي‌كرديم كه ساكن صندلي جلويي پريد هوا و با كيفش كوبوند رو سر شبح ببخشيد گربه. من كلي دلم براي گربه طفلكي سوخت. همون موقع اين سوال پيش اومد كه اگه گربه است پس چرا ميوميو نمي‌كنه؟‌اصلا دلم نمي‌خواست كه اين‌طور منفي‌بافي كنم اما نكنه كه...كه....... موش باشه!!!! اونم موش به اون گندگي كه با گربه اشتباهي گرفته شد؟ خب صدالبته موش كه ترس نداره.. اما كثيف كه هست؟ نيست؟ داشتم در اين افكار سير مي‌كردم كه جلويي دوباره پريد بالا و بغل دستيش گفت: موشه...

در همين حال ايشون هم كنار من نشسته بودند پريدند بالا و چهارزانو روي صندلي نشستند. من هم كه بلد نبودم اون‌‌جوري بشينم. در نتيجه پاهام رو بالا گرفتم. در همين حين پاهام خورد به صندلي جلويي و اون بنده خدا نزديك بود دوباره بپره بالا!
خلاصه اين‌كه زياد نفهميدم تئاتر چي به چي شد. البته من و دوستم كلي سر اين موضوع كه نمايش بي‌خودي بود يا نبود با هم بحث كرديم. به نظر من ارزش ديدن داشت هرچند كه عالي نبود اما به هرحال به نظر مي‌رسيد بازيگران خيلي خسته هستند و زياد مسلط بازي نمي‌كردند. به خصوص حركات موزونشون كه كاملا ناموزون بود. از قسمتي هم كه مربوط به خانه جذاميان بود خيلي خوشم اومد.

 

* اين سوتي كار من نبود.. باور كنيد!!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1383ساعت 15:51  توسط سها 

هي به من مي‌گن تو حرف نزني سنگين‌تري! به گوشم نمي‌ره كه نمي‌ره! من دهن باز كنم به حرف زدن پشت سر هم سوتي مي‌دم! البته تازگي بهتر شدم. قبلا كه واقعا فاجعه بودم.

مكالمه يك:

من: ديدين ساعي طلا گرفت؟‌ تكواندو واقعا ورزش با‌حاليه

همكارم (خانم): آره ولي كشتي‌ها خيلي بد بود.

من: آره.. باز كشتي آزاد يه چيزي.. كشتي فرنگي كه خيلي مسخره است. همه‌اش به هم شاخ مي‌زنند. مثل.... مثل گاو!!!! (توضيح کارشناسانه رو داشتين؟!)

 

همكارم(آقا- 2 دقيقه بعد٬ درحالی که مکالمه قبلی ما رو هم شنيده بود! ): خانم... كشتي فرنگي كار كردن كار هركسي نيست. باز آزاد راحت‌تره. فرنگي خيلي سخته. من خودم فرنگي كارم!!!

 

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پارسال همين موقع‌ها بود كه نمايشگاه هفته دولت برگزار مي‌شد. شركت ما هم قرار بود همراه با وزارت‌خانه در نمايشگاه شركت كنه. چند تا آدم خفن هم از وزارتخونه اومده بودند. قرار بود كه ما ها هيچي نگيم و هرچي اونا گفتند، بگيم چشم! به قول معروف جيك هم نزنيم. رئيس هم هي تماس مي‌گرفت كه جلوي اونا هيچي نگيد و مؤدب باشيد و ... . حالا فكرش رو بكنيد ما از صبح رفتيم نمايشگاه (محل اجلاس سران). غرفه رو گرفتيم، وسايلمون رو چيديم. كلي از اين قفسه‌هاي رنگي كتاب (همون فلزي ها كه بايد خودمون سرهم‌شون كنيم) درست كرديم با بدبختي. بعدش اون وزارتي‌ها اومدند و وسايل ما رو گذاشتند كنار و مال خودشون رو چيدند. من رو مي‌گي؟‌كارد مي‌زدي خونم در نمي‌اومد. مدام هم از شركت تماس مي‌گرفتند كه شما مواظب باشيد حرفي نزنيد كه بهشون بر بخوره. خلاصه اينكه حرف نزدن ما خيلي مهم بود. همكارها هم همه‌اش مواظب من بودند كه تيكه‌اي، متلكي، چيزي نندازم بهشون. اما چه كنم كه اگه اين زبون كار نكنه خيال مي‌كنم لال شدم (زبونم لال)!! نتيجه اين شد كه وسط  جمع خيلي بلند رو به همكارم گفتم (با لحني كاملا طعنه‌آميز): ما بريم ديگه. كاري نداريم اينجا كه! 

 نتيجه بعدي اين شد كه دو تا همكارم اولش رنگشون پريد. بعدش خيلي محترمانه به من گفتند لال شي ايشالا!!! بعدش هم شوتم كردند بيرون! كلي هم سفارش كردند كه نذارين اين برگرده‌ها!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1383ساعت 22:58  توسط سها 
 
  بالا