تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 
عکس دختر کوچولوهای پست پایین یه داستانی هم داره که اینجا میگم:

چهارشنبه شب همراه با دوستم که از استادان تیم ملی المپیاد نجومه برای یه برنامه رصدی همراه با تیم به طالقان رفتم. به محض رسیدن متوجه بچه هایی شدم که زیر آلاچیقی چای می نوشیدند و صدای خنده شون فضا را پر کرده بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:26  توسط سها  | 

این پست تقدیم میشه به بابک جاده خاکی عزیز که کشته مرده سفرنامه است

صبح روز سوم از سوباتان به سمت لیسار و دریا به راه افتادیم. اول از همه به داخل روستا رفتیم و از چشمه روستا آب برداشتیم و بعد به سمت جنگل های لیسار حرکت کردیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:6  توسط سها  | 
روز شنبه صبح زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه به سمت روستای سوباتان که تقریبا در سمت شمال غربی دریاچه قرار داشت به راه افتادیم. روستای سوباتان یک منطقه ییلاقی از توابع تالش در استان گیلان است و در مسیر کوهستانی گیلان به اردبیل قرار گرفته است.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:38  توسط سها  | 

از حدود 3-4 ماه قبل برای تعطیلات ارتحالی برنامه ریزی کرده بودم که با یکی از این موسسه های طبیعت گردی که خیلی هم معروفه به دریاچه نئور و روستای سوباتان برم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:18  توسط سها  | 

 

 

خب ما صبح روز پنجشنبه که روز عاشورا هم بود با ترس و لرز از حضور برادران به سمت کلوتها راه افتادیم. کلوتهایی که ما برای بازدیدشون می رفتیم در 43 کیلومتری شهداد قرار داشتند. مسافران محترم که حالا نمی دونم سر لجبازی بود چی بود باز هم بی خیال نمی شدند و روسری ها رو سر میدادند پایین. از همه جالبتر یکی از لیدرها بود که خودش روسری سرش نبود ولی به بقیه تذکر میداد!!!! اما خوشبختانه برادران یه جورایی بی خیال شدند و دیگه قدم به قدم ما رو همراهی نکردند. (لینک ادامه مطلب رو کلیک کنید برای خوندن بقیه...! ظاهرا جاش خوب نیست دیده نمی شه!)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:35  توسط سها  | 
 

کلوت..............

می خواستم برم مسافرت کمی استراحت کنم. فکرم آزاد شه... با ندا گفتیم بریم کلوتهای کرمان. از سفر قبلی که به روستای مصر داشتیم وصف کلوتها و زیباییهای لوت رو زیاد شنیده بودیم... خلاصه اینکه ما رفتیم کلوتها رو ببینیم. واقعا هیجان زیادی داشتم. تعریفهای عجیب و غریبی شنیده بودم.

این مسافرت جالب کاملا نزدیک بود هیچوقت انجام نشه! چون قطار ساعت ۵ دقیقه به ۵ حرکت می کرد اما من و دوستم ساعت ۵ و ربع سوار شدیم!!!! دوستم ایستگاه متروی عباس آباد کلاس داشت قرار بود پدرش وسایلش رو بیاره خودش با مترو بیاد. اما ایشون اشتباهی به جای اینکه با مترو بیاد شوش تشریف بردند میرداماد!

ساعت ۱۰ صبح بعد رسیدیم کرمان صبحانه خوردیم و به سمت سایت کوتوها در حاشیه شهداد حرکت کردیم. ناهار رو در سایت کوتوها خوردیم. جای جالبی بود. کوتو در زبان محلی به کپرهای کویری گفته میشه که از لیف و چوب نخل و گز درست میشه. بعد ناهار رفتیم اطراف رو بگردیم. تا بعد از غروب در بیابانهای اطراف بودیم. منظره فوق العاده ای داشت. به خصوص هنگام غروب که شنها رنگ طلا به خودشون گرفته بودند. توی اون منطقه هم شن بود هم کلوخ هم سنگ و هم ماسه. بعضی شنها سیاه سیاه بودند و جابجا اثرات نمک هم به چشم می خورد. تپه های کلوخی هم زیاد بود.

وقت برگشتن بود که از طرف کسانی که در کوتوها برای استراحت باقی مونده بودند sm اومد که خانوما حجابشون رو رعایت کنند که برادران! اومدند اینجا. خلاصه شلوغ پلوغ شد و ما که رفتیم برادران ظاهرا رفته بودند. اما دوباره اومدند و سراغ مسوول تور رو گرفتند. داشتند با مسوول صحبت می کردند که یه خانوم خیلی شیک بدون مانتو و روسری از جلوی برادر اعظم گذشت!! چشمتون روز بعد نبینه. سریع برگشتیم شهداد و محل اقامتون که مدرسه شبانه روزی بود. اونجا مسوول تور با بقیه لیدرها خبرداد که برادران دارند برای بازدید مدرسه میان و به بچه ها بگین که رعایت کنند. بگذریم از استرسها که ظاهرا گفته بودند که شما با اینکه مجوز از فرمانداری دارید اما باید برگردید چون ما می گیم! و الان اینجا ایام عذاداریه (تاسوعا عاشورا) و شما اصلا بیخود کردید اومدید! جدی جدی ظاهرا قرار بود برمون گردونند. حالا این وسط خانمهای محترم مگه زیر بار می رفتند که روسریهاشون رو سرشون کنند. ظاهرا فراموش کرده بودند که اروپا تشریف نبردند! وسط خاک ایران هستند و یکی از مذهبی ترین مناطق. خلاصه اون شب به هرترتیبی بود گذشت.... قرار بود فردا صبح بریم منطقه کلوتها و البته برادران هم همراهیمون کنند. صبح مسوولین تور به همه اولتیماتوم دادند که ما مجبوریم و گرنه مجوز تور باطل میشه و هرکی از شرایط ناراضیه و نمی خواد که قانون رو رعایت کنه پولش رو بگیره و به سلامت.

خلاصه به هر طریقی که بود به سمت کلوتها روانه شدیم. قرار بود تا ظهر میان کلوتهای شرقی پیاده روی کنیم و برای غروب هم به کلوتهای غربی بریم.

ادامه داستان سها در کلوت در پست بعدی!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:5  توسط سها  | 
 
  بالا