|
کوتولهى قهوهای
|
||
خب ما صبح روز پنجشنبه که روز عاشورا هم بود با ترس و لرز از حضور برادران به سمت کلوتها راه افتادیم. کلوتهایی که ما برای بازدیدشون می رفتیم در 43 کیلومتری شهداد قرار داشتند. مسافران محترم که حالا نمی دونم سر لجبازی بود چی بود باز هم بی خیال نمی شدند و روسری ها رو سر میدادند پایین. از همه جالبتر یکی از لیدرها بود که خودش روسری سرش نبود ولی به بقیه تذکر میداد!!!! اما خوشبختانه برادران یه جورایی بی خیال شدند و دیگه قدم به قدم ما رو همراهی نکردند.
هوا ابری بود اما خیلی گرم. از اتوبوس پیاده شدیم مدتها بود انتظار این صحنه رو می کشیدم. شهر لوت کمی دورتر خودنمایی می کرد.

واقعا نمی تونم حسی که اون لحظه داشتم رو توصیف کنم. از دور دقیقا مثل یه شهر خرابه و خالی از سکنه بود. قرار بود میان خرابه ها پیاده روی کنیم. با یه شیشه آب معدنی خانواده راه افتادم. گیج و مبهوت بودم. واقعا نمی دونستم کدام سمت رو باید نگاه کنم. تا چشم کار می کرد خرابه های شهر بادی لوت بود. کمی طول می کشید که خودت رو با فضا آشنا کنی. اما باید آشنا می شدی تا درکش کنی...کلوتها با ابهت و غرور تمام نگاهت می کردند. دوربین به دستم بود سعی می کردم هرچه می بینم ثبت کنم و چه تلاش بیهوده ای. الان فکر می کنم اگه دوباره گذارم به شهر لوت بیفته فقط از دریچه چشم ببینم و ثبت کنم و نه دوربین. کویر وسوسه ات می کنه که خودت رو گم کنی و شهرلوت وسوسه اش بیشتر بود. دلت می خواست جهت دیگری بری، بری تا گم بشی. حس عجیبی داشت واقعا عجیب بود.
کلوتها عارضه های طبیعی هستند که بر اثر انباشته شدن ماسه و به دست باد و باران به وجود میان. باد و باران معماری کلوتها رو بر عهده دارند و اونها رو شکل می دن. سازه هایی با ابهت با اشکالی به وسعت خیال بیننده. کلوت شیر- کلوت سگ- نگهبان- تخت جمشید- پاسارگاد- شتر اینها فقط نمونه ای از کلوتها بودند که اگر چه بازدیدکنندگان قبلی اسمی بر روشون گذاشته بودند اما می تونستی شکلهای دیگه ای هم در اونها ببینی و البته هیچ تضمینی نیست اگه سال بعد برگردی همه رو به شکل قبلی ببینی.


هوا به شدت گرم بود. مثل ظهر یه روز مرداد در تهران. حدود 3 تا 4 ساعت پیاده روی داشتیم. من حساسیتم نسبت به گرما وحشتناک بالاست. البته هوا ابری بود و همین قابل تحمل ترش می کرد اما یک ساعت آخر آفتاب شد و چه آفتابی. آفتاب از پشت سر داغون می کرد. آب هم خیلی زیاد نبود. من حسابی گرمازده شده بودم. اینجور مواقع باید آب بریزم سرم و توی سایه بشینم. مجبور شدم آب خوردن رو روی سرم بریزم چون اگه این کار رو نمی کردم کارم به بیمارستان می کشید!!! (حالا بیمارستان کجا بود نمی دونم!) لیدر که دید آب روی سرم میریزم گفت هر قطره اون آب الان هزارتومان ارزش داره و من محلش ندادم چون چاره دیگه ای نداشتم! اما عین فیلما شده بود چون همه آب کم آورده بودند و آخرش اکثرا بی آب مونده بودند. کمی توی سایه یه کلوت استراحت کردم بهتر شدم. اما اون نیم ساعت آخر تا اتوبوسها خیلی سخت گذشت چون دلم هم نمی اومد از دیدن مناظر بگذرم حالم هم خوب نبود.
از کلوتها برگشتیم و جایی نزدیک به رود شور (در زبان محلی کال شور نامیده میشه) نهار خوردیم. می گفتند رود شور زیبایی هر سال رو نداشته. دیدن آب وسط اون برهوت خیلی جالب بود هرچند که اون آب اجازه هیچگونه آبادانی رو نده. آب رو که می دیدی فکر می کردی زندگی بخشه اما فقط کافی بود دست بهش بزنی! ....

بعد از ناهار به سمت کلوتهای غربی راه افتادیم. البته قبلش توقف کوتاهی داشتیم برای دیدن ناحیه کوچکی از پلی گونهای نمکی. خیلی با پلی گونهای دریاچه نمک و کویر طبقه که من دیده بودم متفاوت بود. بی نظمی خاصی داشت و انگار زمین زیر و رو شده بود.


اما غروب کلوتها.. چیز دیگه ای بود. این بار پیاده روی زیادی نداشتیم. فقط هرکس گوشه ای برای خودش پیدا کرد و به تماشای غروب نشست. هوا کاملا ابری بود و شاید غروب به زیبایی همیشگی نبود اما باز هم زیبایی، سکوت و دلتنگی خاص خودش رو داشت. غروب کلوت....


هوا تاریک شده بود و به سمت اتوبوسها برمی گشتیم. آسمون رو به جستجوی ستاره های معروف کویری نگاه کردیم.. اما فقط ابر بود و ابر اما یک آن چراغ آسمان روشن شد. ماه می درخشید به جای همه ستاره ها.
|
|