تبليغاتX
کوتوله‌ى قهوه‌ای - سفر به نئور 2
 
کوتوله‌ى قهوه‌ای
 
 
 

سفر به نئور ۱

روز شنبه صبح زود بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه به سمت روستای سوباتان که تقریبا در سمت شمال غربی دریاچه قرار داشت به راه افتادیم. روستای سوباتان یک منطقه ییلاقی از توابع تالش در استان گیلان است و در مسیر کوهستانی گیلان به اردبیل قرار گرفته است.

ساعت حدود 8 صبح بود که راه افتادیم. ابتدای مسیر در امتداد دریاچه حرکت کردیم . مناظر زیبایی در مسیر وجود داشت. مراتع و ایلات و دامهاشون به خصوص گاوهای خیلی خوشرنگ که من فقط در سریال بچه های آلپ گاو اون رنگی دیده بودم!!!! سگهای گله خوشگل و بداخلاق و گوسفندهای فشن fashion!

 

این گوسفندها ماهواره نگاه میکردند برای همین مدل پشمهاشون این شکلیه!!!

 

مقداری از مسیر خشک بود جای دیگه تا چشم کار میکرد علف. قسمت دیگه پر از گلهای وحشی زرد و سفید و گاهی هم آبی و بنفش و کمی هم شقایق!

البته در عکس زیر فقط گلهای زرد رو میبینید!!!

 

 

رودخانه زیبایی هم تا قسمتی از مسیر همراهمون بود که برای صرف نهار در دشت پر از گل زرد و سفید اطرافش توقف کردیم.

 

هرجا که از بین عشایر میگذشتیم یه عالم دوربین به سمت مردم عشایر به خصوص بچه هاشون نشونه گیری میشد. البته اکثرا با روی باز از عکاسان استقبال میکردند. البته فارسی صحبت نمیکردند و برای برقراری ارتباط باهاشون احتیاج به مترجم بود که سونای عزیزم به خوبی از عهده نقش مترجم بر اومد.

تا ظهر باد می وزید و هوا بسیار خنک  و دلپذیر بود اما بعد از ظهر با توقف باد هوا کمی گرم شد. وسط راه قمقمه هامون خالی شده بود و باید تا چشمه بعدی صبر میکردیم. اما من و سونا دیگه طاقت تشنگی نداشتیم و تصمیم گرفتیم که از عشایر آب بگیریم. اگر سونا رو نداشتم من چی کار میکردم... خانواده ای که ازشون آب گرفتیم اگه اشتباه نکنم 4 تا فرزند داشتند (ما 4 تاشون رو دیدیم). سه تا بچه کوچیک. صورتهاشون از آفتاب و سرما ترک خورده بود. به خصوص یکیشون که یک طرف صورتش کاملا از شکل افتاده بود. سونا برای بچه ها یه عالم بیسکوییت رنگارنگ اورده بود. از مادرشون آب گرفتیم و با روی باز با ما عکس انداخت. غیر از رنگارنگ که به بچه ها دادیم هیچی نداشتیم که جواب محبتش باشه. سونا ازش پرسید که چیزی لازم ندارند. هنوز دلم میسوزه از اینکه گفت کرم لازم داره. اگه کرم داشت شاید صورت دخترش به اون شکل در نمی اومد. ما کرم نداشتیم.. یعنی من ضدآفتاب داشتم اما خب باید اعتراف کنم که در کمال خودخواهی به روی خودم نیاوردم. هرچی دلتون میخواد فکر کنید. احساس کردم خودم ضدآفتابم رو نیاز دارم و البته هنوز وجداندرد دارم.

از یه خانواده دیگه عشایری نان تازه گرفتیم. خیلی خوشمزه بود البته لطف کرده بود پنیر هم گذاشته بود و من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نخورم!!! میگن تا دوماه جا برای تب مالت گرفتن هست! فعلا که 3 هفته اش بخیر گذشته!

مسیر سراشیبی بود و زانوها کم کم داشت درد میگرفت!

یه جا همینطوری الکی یه سگ گله که اصلا گله ای هم اطرافش نبود به آقایی که کمی جلوتر از من بود حمله کرد و اگه باتوم نداشت احتمالا تیکه بزرگه گوشش بود. خوب شد من جلوتر نبودم!

کم کم به جایی رسیدیم که روستا از دور معلوم بود و یه سری چادر قرمز رنگ هم بود و یه کمپ هم که به سختی دیده میشد بالاتر از روستا قرار داشت. بهمون گفتند چادر قرمزها مال شماست! و نیم ساعت هم بیشتر نمونده. فقط نمیدونم این نیم ساعت طبق کدوم رابطه نسبیتی سنجیده میشد که به اندازه 3 ساعت کش اومد!! نزدیکی روستا یه وانت اومد و تعدادی از بچه ها رو سوار کرد. اما من سوار نشدم. آزاده که جلوتر منتظر من بود عصبانی شده بود که چرا من برای خودم خوش خوشک میرم! واقعا عجله ای نداشتم و البته این زانوها داشتند کم میاوردند با این حال نمیخواستم سوار شم. در نتیجه من و آزاده مقدار زیادی از مسیر رو تک و تنها برای خودمون رفتیم. ندا هم با فاصله  چند پیچ جلوتر از ما بود.

بالاخره  حدود ساعت 6:30 یا 7 بعد از ظهر بود که رسیدیم.

اولین کسانی که دیدیم بچه های تور قبلی بود که باهاشون میرفتم. بعد از اینکه کلی مراسم حال و احوال پرسی به عمل اومد ناگهان متوجه شدیم که اون چادر قرمزها که نزدیک بود مال اونهاست نه مال ما! کمپ ما روی یه تپه ای بود که ووووای باید اون رو هم بالا میرفتیم!!!!!

اما ارزشش رو داشت. اطرافمون پر از تپه و مرتع بود که گاو و گوسفند و اسب آزادانه می چریدند. و از بین تپه ها که به سمت شمال و دریا میرفت خزر معلوم بود. یکی از زیباترین منظره هایی که تا اون زمان دیده بودم.

در این عکس میتونید قوس دریای خزر رو ببینید. با تشکر از پروین عزیز برای عکس

 

 

شب کمی هوا سرد بود و شام سوپ و دنبه کباب خوردیم! ظاهرا کباب سوباتان خیلی معروفه چون همه بهمون میگفتند اگه کباب نخورده از اینجا برید انگار که اصلا نیومدید! به علت کثرت جمعیت کباب خور گوسفند کشته شده رو از روستا به محل کمپ آوردند و کبابش کردند. بعدش من فهمیدم که چرا کبابش معروفه چون مزه دنبه اش تا مدتها زیر زبون میمونه!!!!!!!!!!!

شب خواستیم بیرون از چادر بخوابیم که مسوولین تور گفتند عقرب داره و نذاشتند! راست و دروغش با خودشون.

من که تا صبح بیهوش شدم و قرار بود برای دیدن طلوع خورشید بیدار شم که خواب موندم. برنامه یک شنبه صبح حرکت به سمت لیسار و جنگل پیمایی بود.

 

این هم چند تا عکس دیگه

 

در مسیر سوباتان

 

کودکان عشایری

 

 

ادامه دارد....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:38  توسط سها  | 
 
  بالا