|
کوتولهى قهوهای
|
||
چهارشنبه شب همراه با دوستم که از استادان تیم ملی المپیاد نجومه برای یه برنامه رصدی همراه با تیم به طالقان رفتم. به محض رسیدن متوجه بچه هایی شدم که زیر آلاچیقی چای می نوشیدند و صدای خنده شون فضا را پر کرده بود.
خودم را به صرف چاي مهمونشون کردم. زهرا کوچولوي 3 ساله از من پرسيد: " ميخواي عش (عکس) بينداژي؟" و شروع کرد به ژست گرفتن. بعد از چند تا عکس پيش من آمد و گفت: " من بلدم عش بينداژم" خواهرش خنديد و من پرسيدم راست ميگي؟ و زهرا خيلي محکم گفت " بده من عش بینداژم" چشمهاي باهوش و مصممش باعث شد قيد دوربين را بزنم! دوربين را بهش دادم و گفت: "سنگينه بايد بيشينم!" و بعد پرسيد: " کودومو بيژنم؟ " و وقتي ياد گرفت در حاليکه داشت از ال سي دي خواهر و پسرخاله اش را ميديد گفت: " اين خيلي کوچولوئه" بهش زوم کردن را یاد دادم. هرچند که اول برایش سخت بود اما سريع ياد گرفت . بعد به EVF دوربينم اشاره کرد و گفت:" اين چيه؟" گفتم از اينجا هم ميتوني خواهرت رو ببيني. نگاهي کرد و گفت: " اين همون تیلويزونه فقط کوچولوئه!" نتيجه اين پرسش و پاسخ اين عکس بود! فکر کنم براي اولين عکس يک کودک 3 ساله روستايي که تا حالا دوربين دستش نگرفته بود عکس خيلي خوبیه!

وقتي ميرفتم خورشيد در حال غروب بود. زهرا پرسيد: "تو هم ايمدي شيتاره بيبيني؟ (اومدي ستاره ببيني؟)" گفتم آره. گفت: " من هم دوشت دارم شيتاره بيبينم به منم نیشون ميدي؟" گفتم آخه شب تو خوابي. گفت:" بيدار ميمونم." رضا 9 ساله گفت: " من هم خيلي دوست دارم ستاره ها رو ببينم. ميشه به معلمتون بگين بذاره ما هم ببينيم؟" قول دادم.
شب هوا ابري بود و وقتي صاف شد که زهرا و رضا چند ساعت قبلش به خواب رفته بودند.
|
|