|
کوتولهى قهوهای
|
||
گفت این عالم بگویم من که چیست
حقه ای سر برنهاده٬ ما در او
می پزیم از جهل خود سودا در او
چون سر این حقه برگیرد اجل
هرکه پر دارد بپرّد تا ازل
وانکه او بی پر بود٬ در صد بلا
در میان حقّه ماند مبتلا
مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر
یا نه٬ بال و پر بسوز و خویش هم
تا تو باشی از همه در پیش هم
***
گفت آن دیوانه را مردی عزیز
چیست عالم شرح ده این مایه چیز
گفت هست این عالم ِ پر نام و ننگ
همچو نخلی بسته از صدگونه رنگ
گر به دست این نخل می مالد یکی
آن همه یک موم گردد بی شکی
چون همه مومست و چیزی نیز نیست
رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست
چون یکی باشد همه٬ نبود دویی
نه منی برخیزد اینجا نه تویی
(منطق الطیر- عطار)
|
|